ماهان شبکه ایرانیان

توصیه ناصرالدین‌شاه به باستان‌شناس فرانسوی: فردوسی بخوانید/ در مملکت ما زن‌ها نمی‌توانند با روی باز بیرون آیند

ناصرالدین‌شاه:... در ممالک ما زن‌ها نمی‌توانند با روی باز بیرون آیند، مردم تحریک می‌شوند و شاید آشوب هم بکنند. ممکن است شما از این اوضاع تعجب کنید...

توصیه ناصرالدین‌شاه به باستان‌شناس فرانسوی: فردوسی بخوانید/ در مملکت ما زن‌ها نمی‌توانند با روی باز بیرون آیند

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، در سال 1260 خورشیدی همزمان با سی‌وسومین سال سلطنت ناصرالدین‌شاه، مادام «ژان دیولافا» باستان‌شناس فرانسوی همراه همسرش مارسل اوگوست که او نیز باستان‌شناس بود، به منظور تحقیقات بر روی بناهای باستانی به ایران آمدند. او طی این سفر به طور روزانه دیده‌ها و تجربیاتش را بر روی کاغذ آورد و نتیجه‌اش شد کتابی که بعدا در ایران با عنوان «سفرنامه مادام دیولافا» ترجمه و منتشر شد. مادام دیولافا و همسرش روز هجدهم خرداد سال 1380 به واسطه دکتر تولوزان پزشک فرانسوی مخصوص شاه موفق به دیدار ناصرالدین‌شاه شدند. دیولافا جزئیات این ملاقات را چنین روایت کرده است:

5 ژوئن [15 خرداد 1260] – دکتر تولوزان امروز نامه‌ای به مارسل نوشته و مژده داده است که شاه دو ساعت به غروب مانده ما را خواهد پذیرفت.

7 ژوئن [17 خرداد 1260] – قبل از ساعت معهود صدراعظم درشکه خود را برای رفتن ما فرستاد و ما با آن به دربار رفتیم و پس از عبور از چندین دسته گارد مسلح به کاخ سلطنتی [گلستان] که در مرکز شهر واقع است وارد شدیم.

[...] ما سرگرم تماشا بودیم که ناگهان چند نفر پیش‌خدمت با شتاب به درون سالن وارد شده و به ما خبر دادند که شاه اکنون وارد باغ می‌شود. معلوم شد که شاه نمی‌خواهد به این ملاقات جنبه رسمی بدهد بنابراین ما شاپوها را به سر فرو بردیم تا مبادا در حضور شاه به وزیدن بادی از سر ما بیفتد و در حضور شاه خارج از نزاکت رفتار کرده باشیم و از سالن به باغ آمدیم. اعلیحضرت در انتهای خیابانی دیده شد که قدم‌زنان می‌آید و مترجم اولش با صدای بلند برای او روزنامه فرانسه می‌خواند. در دنبال او هم یک دسته پیش‌خدمتان بدون لباس یراق‌دار رسمی می‌آمدند.

سیمای پادشاه

پادشاه اکنون 52 سال دارد ولی سیمایش چنین سنی را نشان نمی‌دهد و به نظر می‌آید که سنین عمرش هنوز به پنجاه نرسیده باشد. موی سرش سیاه و در اطراف گوش‌ها ریخته است. چمشانش درشت و گیرنده و بینی‌اش منقاری است. گونه‌ها کمی فرو رفته و صورتش تیره است. سبیل درشت سیاهی دارد؛ ولی ریش او خوب تراشیده نشده، به رنگ خاکستری است چون مرسوم نیست که شاه با تیغ صورت بتراشد و سلمانی باید با قیچی آن را از ته بزند. ریشش ترکیب خوبی ندارد. لباسش ساده است. رِدَنگُتی از شال کرمانی بر تن دارد که با مفتول‌های طلا شمشه‌دوزی شده است و تا زانوهایش می‌رسد. شلوار کتان سفیدی هم دارد که تا روی پا می‌آید. یک شنل نظامی از ماهوت آبی تیره با حاشیه قرمز روی شانه‌هایش افتاده ولی دست از آستین آن بیرون نکرده است. کلاه ساده‌ای هم از ماهوت سیاه بر سر دارد و کراوات نازکی از اطلس آسمانی یقه پیراهن را به شکل اروپایی نگاه داشته است. کفش‌های روباز او جوراب ساقه‌کوتاه سفیدش را نشان می‌دهد. دست‌هایش کوچک و با دستکش نخی سفیدی پوشیده است.

ما هم به تقلید از دکتر تولوزان در کنار خیابان در یک صف به حال خبردار ایستادیم. چون شاه نزدیک شد همه تعظیم کردیم و همین که مقابل ما رسید باز همین نوع سلام را تکرار نمودیم.

شاه گفت: مادام، چرا لباس بلند اروپایی را ترک کرده‌اید

همین که شاه در مقابل ما ایستاد دکتر تولوزان گفت: «چون اعلیحضرت اجازه شرفیابی مرحمت فرمودند مادام و موسیو دیولافا را به پیشگاه همایونی معرفی می‌کنم این‌ها هم‌وطنان من هستند که تازه به تهران وارده شده‌اند.»

شاه با تعجب پرسید: چطور این جوان زن است؟

دکتر: بلی اعلیحضرتا مادام و موسیو دیولافا حامل توصیه‌ای از وزارت خارجه فرانسه برای سفیر فرانسه در تهران هستند و از طرف دوستان صمیمی من هم توصیه‌هایی آورده‌اند.

شاه روی به من کرده و گفت: مادام، چرا لباس بلند اروپایی را ترک کرده‌اید؟

من جواب دادم که: برای سهولت مسافرت و مخصوصا برای این‌که کمتر جلب نظر کنم این لباس را اختیار کردم. البته اعلیحضرت می‌دانند که چقدر مشکل است که زنان در ممالک اسلامی با روی باز در انظار عمومی حرکت کنند و تصور می‌کنم که عادات و رسوم و قوانین مذهبی در ایران بیشتر از سایر ممالک مراعات می‌شود.

شاه: درست است. از کدام راه به تهران آمدید؟

- از راه تبریز.

شاه: تمام این راه را با اسب طی کردید؟

- بلی اعلیحضرتا من نمی‌توانستم ساعات طولانی در کجاوه نشسته و تحمل رنج نمایم.

شاه: کجا می‌خواهید بروید؟

- به اصفهان و شیراز و فیروزآباد و از آن‌جا به بغداد و بابل و شوش.

شاه: شما باید سال‌ها وقت صرف کنید. آیا طاقت چنین مسافرتی را دارید؟ تصور نمی‌کنم بتوانید متحمل مشقت این سفر طولانی بشوید. آیا قبل از آمدن به ایران مسافرت دیگری هم در مشرق‌زمین کرده‌اید؟

- بلی الجزیره و مصر و مراکش را هم دیده‌ام.

شاه: همه جا با همین لباس مسافرت کرده‌اید؟

- بلی غالبا با این لباس بودم ولی در موقع مسافرت به ایران تصمیم گرفتم که همیشه با این لباس باشم.

شاه: کار بسیار خوبی‌ کرده‌اید. در ممالک ما زن‌ها نمی‌توانند با روی باز بیرون آیند، مردم تحریک می‌شوند و شاید آشوب هم بکنند. ممکن است شما از این اوضاع تعجب کنید ولی به تصور آورید که اگر اتفاقا یک زن ایرانی با لباس ملی خود و روی پوشیده در خیابان‌های پاریس حرکت کند مردم چگونه در معبر او برای تماشا ازدحام خواهند کرد! البته رعایای من هم مانند رعایای فرانسه به محظوراتی گرفتار هستند و بسا می‌شود که بسیاری از مردان ایرانی در تمام عمر به غیر از زن خود و اقوام نزدیک روی زن دیگری را نمی‌بینند.

و بعد با حرارتی از من پرسید: آیا نقاشی هم می‌دانید؟

- نه اعلیحضرتا.

شاه: حیف، من میل داشتم که شمایل خودم سوار بر اسب کشیده شود. تصاویری که از من کشیده‌اند هیچ یک پسند خاطر من واقع نشده است. مجسمه نیم‌تنه‌ای هم در پاریس برای من درست کردند ولی شاهزادگان آن را نمی‌پسندند.

فردوسی بخوانید

بعد روی به شوهر من کرده و گفت: شغل شما در فرانسه چیست؟ آیا شما هم در جنگ 1870 در قشون خدمت می‌کردید؟

مارسل: بله اعلیحضرتا در قشون سوارا لوار (Loir) بودم.

شاه مثل این‌که جزئیات جنگ فرانسه را در خاطر دارد گفت: فرمانده شما ژنرال دورال دوپالادین بود؟

و بلافاصله پرسید: برای چه به ایران آمده‌اید؟

مارسل: من مامور مطالعه خرابه‌های تاریخی کیخسرو و داراب و شاهپور هستم.

شاه: کتاب فردوسی را بخوانید. شما در شاهنامه اطلاعات گرانبهایی خواهید یافت اما بگویید ببینم مطالعه این ابنیه خرابه برای دولت فرانسه چه فایده‌ای دارد؟

بعد ناگهان از شنیدن جواب منصرف شده و گفت: شما موسیو گری (Grevy) را می‌شناسید؟ با گامباتا (Gambatta) آشنایی دارید؟ موسیو گروی چطور است؟ من او را خیلی دوست دارم میل دارم بداند احوال او را پرسیده‌ام.

بعد از مارسل پرسید: سن شما چقدر است؟

مارسل: سی‌وهفت سال.

شاه با سادگی و بدون تزویر گفت: شما به نظر من مسن‌تر هستید.

دکتر تولوزان گفت: اعلیحضرتا دوست من مارسل مدتی مریض بود و این دفعه دوم است که از منزل بیرون می‌آید.

شاه: در این صورت حکیم باید مواظب دوست خود باشی و او را خوب معالجه کنی.

بعد به طرف ما برگشت و گفت: فراموش نکنید به موسیو گروی بگویید که من او را دوست دارم.

و اشاره‌ای با دست کرد که علامت خاتمه شرفیابی بود. ما به عقب رفتیم و تعظیم خود را تکرار کردیم و ناصرالدین در خیابان دیگری به قدم زدن پرداخت.

منبع: سفرنامه مادام دیولافا، ترجمه همایون فره‌وشی، تهران: پیک ایران، چاپ نخست، 1390،  صص 154 تا 158

259

قیمت بک لینک و رپورتاژ
نظرات خوانندگان نظر شما در مورد این مطلب؟
اولین فردی باشید که در مورد این مطلب نظر می دهید
ارسال نظر
پیشخوان