جراحی زیبایی بینی
مشاورین کلید
جراحی زیبایی بینی
مشاورین کلید

در محضر مدافعان حرم/۲۵۱/ گفتگوی مشرق با پدر شهید محمدهادی ذوالفقاری/ قسمت پنجم و پایانی

پدر شهید: شاید مجبور شوم در پارک چادر بزنم!

وقتی یک سرپناه داری، دیگر در فکر این نیست که جابجا بشویم. من الان عذاب گرفته ام که چطور کارتن ها را بلند کنم و چگونه اسباب‌کشی کنم؟... تا ببینیم خدا چه می خواهد.

گروه جهاد و مقاومت مشرق – برایمان عجیب بود اما واقعیت داشت. پدر شهیدی که بارها نامش را شنیده بودیم و ارادت خاصی به او داشتیم، در حاشیه شهر پاکدشت، در آستانه بی‌خانمانی بود! بروبچه‌های سپاه برایش پولی جور کرده بودند تا خانه کوچکی بخرد اما جهش قیمت‌ها، دستش را کوتاه کرده بود. حالا حتی با آن پول نمی‌توانست همین خانه‌ای که در آن زندگی می کند را اجاره کند!

وقتی تلفنش را گرفتیم، غم از صدایش می بارید. مردی که از بچگی در خیابان‌های تهران کار کرده بود،  با سختی روزگارش را گذرانده بود و لقمه‌های حلالش، پسرش محمدهادی را جانفدای اهل بیت(ع) ‌ کرده بود، حالا گرفتار تأمین سرپناهی برای خودش و دخترانش بود. کاری که از دست ما برمی‌آمد این که قبل از ظهر پانزدهمین روز از خرداد، زیر تیغ تیز آفتاب، خودمان را به خانه‌های مسکن مهر پاکدشت برسانیم و بنشینیم پای صحبت مردی که از چهره‌اش می‌شد سال‌ها سختی و مرارت را فهمید.

قسمت های قبلی گفتگو را اینجا بخوانید؛

وقتی پدر شهید از گرسنگی از حال رفت +عکس

پدر شهید: جمعه‌ها خانه‌ مردم را نظافت می‌کردم! +‌ عکس

کارتن‌خوابیِ شهید ذوالفقاری در نجف! +‌ عکس

سرنوشت «هادی فلافلی» در مقبره خانوادگی نجف! +‌ عکس

حدود سه ساعت یک جفت گوش دیگر هم قرض کردیم برای شنیدن درددل‌های بابا رجبعلی که محمدهادی‌اش در سامرا شهید شد و حتی نتوانست پیکر جوانش را ببیند و به دل خاک بسپارد. حرف‌هایش را شنیدیم به امید این که شاید گره‌های زندگی‌اش به دست کسی باز شود. ما امیدوار بودیم و او، امیدوارتر. محمدهادی که کنار مزارش در قبرستان وادی‌السلام نجف، حاجت می‌دهد، مگر می‌شود هوای پدرش را نداشته باشد؟...

آنچه در این چند قسمت می‌خوانید، متن کامل این گفتگوی سه ساعته است. برای حل مشکلات این پدر دردمند، یا کمک کنید، یا دعا...

پدر شهید: شاید مجبور شوم در پارک چادر بزنم!

پدر شهید: یکی هست که هر هفته پنجشنبه‌ها و جمعه‌ها می‌آید کنار سنگ مزار یادبود آقا هادی و عکس‌های هادی را می گذارد و تا شب هم می ایستد. هر هفته می آید. من خودم می گویم این جوان کار و زندگی ندارد؟ دیروز گفتم یکی از عکس های هادی را بیاورد. آمده بود تا دم درِ خانه ما تا عکس را بدهد. گفتم بیا اینجا پیشم بنشین. با هم یک چای خوردیم. گفتم تو بیکاری؟ گفت چرا حاج آقا؟ گفتم بیکاری که پنجشنبه و جمعه وقتت را می گذاری کنار یادبود پسر من؟ مگر تو زن و بچه نداری؟ باید بروی کار کنی... گفت حاج ‌آقا! اگر یک چیزی بگویم ناراحت نمی شوی؟ گفتم نه. گفت من هر چیزی از هادی خواسته ام به من داده. هر وقت اراده کنم، هر چیزی بخواهم بهم می دهد. گفتم خب وقتت را چرا اینقدر می گذاری؟ برو به سینما و پارک و تفریح آخر هفته. گفت من از پسرت چیزهایی گرفته ام و نذرم هم این است که پنجشنبه و جمعه کنار یادبودش باشم. عکس ها را می گذارد روی مزار و همان دو و بر می گردد. سنگ مزار را تمیز می کند و مثل یک خادم، مراقب است.

می گفت کسانی که می آیند آنجا و می گویند ما هر چه گفتیم، شهید حاجت ما را نداد؛ دروغ می گویند. من همین که به آقا هادی بگویم این را می خواهم،‌ فردایش هم که نباشد، ‌پس فردایش به من می دهد.

**: آن جوان اهل کجاست؟

پدر شهید: اهل تبریز است و از شهر قدس سمت کرج هر هفته پنجشنبه ها و جمعه ها می آید آنجا. شب جمعه می رود خانه و دوباره صبح جمعه برمی‌گردد. می‌گوید: آنطور که شهید می گوید عمل کنید، اگر نداد، هر چیزی خواستید به من بگویید... آنطور که پسر تو گفته، من عمل کردم و غیر ممکن است خارج از آن عمل کنم. همه چیز هم به من داده. سلامتی بخواهم، ‌داده؛ مال و منال بخواهم، داده.

یک مریض دیگر هم بود که سرطان خون داشت. میدان صادقیه و بلوار فردوس می نشستند. در آن محدوده ما را به مسجد فاطمه زهرا(س) دعوت کرده بودند. یادواره ای برای آقا هادی گرفته بودند. آخر یادواره هم نفری یک کتاب «پسرک فلافل فروش» هدیه می دادند. بعد از شش ماه، همانجا یک یادواره هم برای شهید رسول خلیلی گرفتند. ما را هم دعوت کردند و رفتیم. مراسم که تمام شد یکی گفت چیزی بگویم باورت می شود؟ پسر شما یک بیمار سرطان خونی را شفا داده. گفتم این هم می خواهد هندوانه زیر بغل ما بگذارد! من هم چیزی نگفتم و جوابش را ندادم. بعدا کمی فکر کردم و گفتم به او بگویم خانه اش را هم بلدی کجاست؟ می شناسیش؟ اگر بلد بود می خواهم که من را ببرد آنجا. رفتم و بهش گفتم شما نشانی آن نفر را بلدی؟ گفت آره. گفتم من را هم می بری؟‌ گفت بله حاج آقا می‌برمت. گفتم پس برویم.

بعد از مراسم یک جعبه شیرینی گرفتیم و رفتیم خانه‌شان. وقتی ما را دیدند خیلی ذوق کردند. گفت این پسر من که سرطان خون داشت، پسرت به من برگردانده و الان خوب شده و شفا گرفته. گفت من پسر شما را واسطه قرار دادم تا برای من دعا کند. دو ماه با این کتاب «پسرک فلافل فروش» اشک ریخته ام و با پسرت صحبت کرده ام. گفتم که آقا من چنین مشکلی دارم و شفای پسرم را از خدا می خواهم. تو واسطه شو. تو که عاشق حضرت زهرا هستی و می خواهی انتقام سیلی اش را بگیری به همان حضرت قسمت می دهم که از آن بزرگوار بخواهی پسر من را دعا کند.

پدر شهید: شاید مجبور شوم در پارک چادر بزنم!

**: پسرش چند ساله بود؟

پدر شهید: چهارده پانزده ساله بود... شما می توانی بروی و از آن بچه سئوال کنی... یکی آمده بود که بعد از بیست سال بچه‌دار شده بود. کنار مزار می نشینیم و با این آدم ها صحبت می کنیم و حالمان خوب می شود.

**: با حاج قاسم سلیمانی هم دیدار داشتید؟

پدر شهید: بله،‌ دیدار داشتیم و یک نامه هم بهشان دادیم و گفتیم که ما پیر شده ایم و خسته شده ایم از اسباب‌کشی و جابجایی. هر وقت می خواهم از این خانه جابجا بشوم، پول پیش خانه‌مان کم می آید. یک بار چند سال پیش آقای عبدالرضا هلالی نزدیک به بیست میلیون کمک کرد. حاج قاسم دستور داد که آبرومندانه مشکل مسکن من را حل کنند. قرار شد که این کار را انجام بدهند.

بعدش حاج قاسم به شهادت رسید. ما هم رفتیم و دستور حاج قاسم را یادآوری کردیم. چهار تا نامه نوشتند. گفتند بروید از بنیاد شهید، نامه ای بیاورید که از امتیاز منزل استفاده کرده اید یا نه. از بنیاد شهید نامه آوردیم و نوشتند که تا الان از هیچ امتیازی استفاده نکرده‌ایم. گفتند شاید زمینی از سازمان شهرسازی گرفته باشید؛ ‌بروید تاییدیه از مسکن بگیرید. رفتم و تاییدیه بنیاد مسکن را هم گرفتم و نوشتند فاقد هر گونه خانه و زمین هستیم. گفت نامه‌نگاری هایی کرده ایم و در آخر هم سر کار ماندیم و دنبالش را نگرفتیم. این نامه ها هم هیچ حاصلی برای ما نداشت.

بعدش یک بنده خدایی گروه جهادی داشت و گفت اگر بتوانی چند متر زمین بگیری، ‌ما برایت رایگان، خانه ای می سازیم. نگران نباش. اما برای خرید زمین بودجه نداریم. به فرماندار پاکدشت گفتیم که زمینی به ما بدهد که گفت برو به زمین شهری بگو. آنها هم گفتند که در مزایده باید شرکت کنی. ما برای شرکت در مزایده بودجه نداریم.

پدر شهید: شاید مجبور شوم در پارک چادر بزنم!
نامه چهار امضا

**: اینجا در نامه نوشته می‌توانید حسینیه ای به نام شهدای مدافع حرم بسازید.

پدر شهید: مثلا قرار بود حسینیه ای به نام شهدای مدافع حرم بسازیم که طبقه همکفش مراسمات برگزار بشود و طبقه بالا هم سکونت داشته باشیم. به این طریق بتوانیم از مستاجری راحت بشویم.

**: این نامه را فرماندار پاکدشت به اداره شهرسازی داده بود؟

پدر شهید: بله؛ این هم نشد چون باید در مزایده شرکت می کردیم و امکانش نبود و فعلا اتفاقی نیفتاده. الان هم 12 تیرماه باید این خانه را خالی کنیم و نمی دانیم باید چه کاری بکنیم.

پارسال آمدیم و در همین مسکن مهر، تصمیمی گرفتیم خانه ای بخریم و قولنامه کردیم. گفتند که شما یک جا را بخرید ما 115 میلیون می دهیم. با پول خودمان می شد 200میلیون. خانه ای دیده بودیم که 500 میلیون بود. قرار بود برای بقیه مبلغ هم بانی پیدا بشود. ما خانه‌ای را با 450 میلیون تومان قولنامه کردیم. آقای زارع مسئول ایثارگران هم 115 میلیون تومان داد. هنوز 250 میلیون کم داشتیم. هر چه تلاش کردیم بقیه اش جور نشد. حتی به مسئولان هم نامه زدیم و خواستیم کمکمان کنند اما نتیجه ای نگرفتیم. یکی آمد و گفت چرا در صفحه مجازی مسئولان چنین نامه ای نوشته ای؟ ‌ضد انقلاب ها سوء استفاده می کنند. گفتم من به ضد انقلاب چه کار دارم؟! مشکلی داشته‌ام که مطرح کرده‌ام.

خلاصه همینطوری ماندیم و آن قولنامه را هم فسخ کردیم چون نمی توانستیم بقیه پول را بدهیم. به آقای زارع هم گفتیم که نشد و گفتند 115 میلیون را بریزید به حساب ایثارگران.

**: الان دیگر با این مبلغ ها نمی شود خانه خرید.

پدر شهید: الان جایی هست که 600 تا 700 میلیون قیمت دارد. همین خانه ما را فروخته اند 550 میلیون تومان. 100 متر هم بیشتر ندارد.

پدر شهید: شاید مجبور شوم در پارک چادر بزنم!

**: محلیت اینجا خوب است؟

پدر شهید: خوب نیست اما بهتر از مستاجری است. وقتی یک سرپناه داری، دیگر در فکر این نیست که جابجا بشویم. من الان عذاب گرفته ام که چطور کارتن ها را بلند کنم و چگونه اسباب‌کشی کنم؟... تا ببینیم خدا چه می خواهد.

نامه ای هم برای مقامات بالا نوشتیم و بنیاد شهید گفت طبق ضوابط، ‌وام مسکن می دهیم. گفت باید سند داشته باشید و سند آزاد باشد؛ ‌اوقافی نباشد؛ خانه‌ای که می خواهید بخرید، اگر 300 میلیون وام می دهیم، باید یک میلیارد ارزش داشته باشد. گفتم من اگر 700 میلیون داشته باشم، یک خانه می خرم و نیازی نیست بروم و وام بگیرم.

**: الان شما کار هم می کنید؟

پدر شهید: نه، از وقتی که هادی شهید شده خیلی کم کار می کنم. نمی توانم از خانه بیرون بیایم. حال خوشی ندارم. حدود یک میلیون و ششصد هزار تومان بنیاد شهید حقوق می دهد که البته قرار است اضافه بشود. یارانه را هم که می گیریم.

**: از آن11 سال بیمه ای که داشتید،‌ مستمری نمی گیرید؟

پدر شهید: نه،‌ سوابقم کم بود. البته قرار شد از مستمری تامین اجتماعی بگذریم تا حقوق بنیاد شهید برقرار بشود. من برای همین حقوق بنیاد،‌ نامه چهار امضا گرفتم که از هیچ جایی حقوق نمی‌گیرم و کار نمی کنم تا حقوق بنیاد شهید برایمان برقرار شد. امضای بیمه اجتماعی،‌ بازنشستگی و نیروهای مسلح و ... را گرفتم که ثابت کنم جایی کار نمی کنم. تا این نامه را نبریم، حقوق را نمی دهند.

پدر شهید: شاید مجبور شوم در پارک چادر بزنم!

**: ان شا الله ما این مشکلات را منعکس می کنیم تا اگر کسی دستش می رسد،‌ کاری بکند. موردی داشتیم که بنیاد شهید منزلی را با هزینه خودش اجاره کرده بود و در اختیار خانواده شهید گذاشته بود که تا چند سال راحت باشند. این امکان هم وجود دارد. چون الان با این مبالغ نمی شود خانه خرید.

پدر شهید: آنقدر آمده اند و رفته اند ولی اتفاقی نیفتاده... دلم می سوزد برای مستاجران. ما حقوق بخور و نمیری داریم اما هستد خانواده‌هایی که درآمد هم ندارند و مستاجرند. واقعا سخت است. خدا بزرگ است. بالاخره ما امیدمان را از دست نمی دهیم. ما راضی هستیم به رضای خدا.

**: یک سری مادران شهدا هم در این شهرک هستند؟

پدر شهید: در پاکدشت هستند در حصار امیر اما اینجا نیستند.

ما هم چند روز دیگر وقت داریم. اگر اتفاقی افتاد که چه بهتر و اگر هم نشد، بالاخره اینجا پارک ‌هایی هست که می شود چادر بزنیم. چند سال پیش هم اثاثیه‌مان بیرون بود تا این که آقای هلالی آمد و مشکلمان را حل کرد. در یک مصاحبه ای گفته بود که به سر مزار آقا هادی رفته بود و گفته بود حاجت من را بده من هم کاری برایت انجام می دهم. به ما گفت حاجتم را گرفتم و حالا هم فرصتی شده که به شما کمک کنم.

یکی دیگر هم از قم آمد و گفت من خواب دیده ام و وقتی به دفتر آیت الله بهجت رفتم، به من گفتند تعبیر خوابت این است که پدر شهید،‌ مشکلاتی دارد؛ بروید و مشکلش را حل کنید. من هم گفتم ما مشکلی نداریم. گفت راستش را بگویید. من باز هم حرفم را تکرار کردم. گفتم هیچ مشکلی ندارم؛ فقط صاحب‌خانه گفته یا بیست میلیون بدهید و خانه را تمدید کنید یا خانه را خالی کنید. همانجا بود که بیست میلیون کمکمان کردند و اجاره نامه را تمدید کردیم. این حرف برای دو سال پیش است که همین جا را تمدید کردیم.

پدر شهید: شاید مجبور شوم در پارک چادر بزنم!

**: ان شا الله شهید هادی هم برای شما دعا می کند و امیدواریم به زودی مشکلتان حل شود.

*میثم رشیدی مهرآبادی

پایان

نظرات خوانندگان نظر شما در مورد این مطلب؟
اولین فردی باشید که در مورد این مطلب نظر می دهید
ارسال نظر
پیشخوان