ماهان شبکه ایرانیان
خواندنی ها برچسب :

امام-زاده-عبدالله

بابرادرش ازمسجد راهی خانه بود که چند تروریست مسلح ناجوانمردانه او را از پشت با تیر هدف قرار دادند برادر فریاد زد وکمک خواست ازبالای یک ساختمان شخصی فریاد زد که اینها بسیجی هستند کمکشان نکنید تا بمیرند
انتظار نکشیدیم، دیروز تماس گرفت، امروز خبر شهادتش آمد. دخترعمویش خبر را آورد. نگران بودم خدایا از کی سئوال کنم که این حرف درست است یا نه؟ نمی دانستم از کی سئوال کنم، این اگر زخمی شده به ما بگویند...
انتظار نکشیدیم، دیروز تماس گرفت، امروز خبر شهادتش آمد. دخترعمویش خبر را آورد. نگران بودم خدایا از کی سئوال کنم که این حرف درست است یا نه؟ نمی دانستم از کی سئوال کنم، این اگر زخمی شده به ما بگویند...
گفتم تو حاضری چقدر پول به تو بدهند و یک دست یا یک ناخنت را قطع کنند؟ حاضری این کار را بکنی؟ گفت نه، مگر کله من به سنگ خورده که بروم شهید بشوم؟! برم سوریه بجنگم؟ ناموس خودم را ول کنم بروم آنجا بجنگم!
گفتم تو حاضری چقدر پول به تو بدهند و یک دست یا یک ناخنت را قطع کنند؟ حاضری این کار را بکنی؟ گفت نه، مگر کله من به سنگ خورده که بروم شهید بشوم؟! برم سوریه بجنگم؟ ناموس خودم را ول کنم بروم آنجا بجنگم!
ساعت 9 آمدند و دفتر فاطمیون را باز کردند. تا ساعت 12 من آنجا نشستم و گریه کردم. گفتم یک خبری بدهید که همسرم چه شده؟ همانجا هم گفت که در خط است، چرا اینقدر نگرانی؟ شهید نشده...
ساعت 9 آمدند و دفتر فاطمیون را باز کردند. تا ساعت 12 من آنجا نشستم و گریه کردم. گفتم یک خبری بدهید که همسرم چه شده؟ همانجا هم گفت که در خط است، چرا اینقدر نگرانی؟ شهید نشده...
ساعت 9 آمدند و دفتر فاطمیون را باز کردند. تا ساعت 12 من آنجا نشستم و گریه کردم. گفتم یک خبری بدهید که همسرم چه شده؟ همانجا هم گفت که در خط است، چرا اینقدر نگرانی؟ شهید نشده...
به من و مادر شهید، شناسنامه دادند، ولی ما می‌خواهیم چه بکنیم، ما آزاد همین‌جا می‌گردیم؛ کسی هم به ما کاری ندارد، ولی دخترها و بچه‌هایم به این شناسنامه لازم دارند که هنوز نداده‌اند...
به من و مادر شهید، شناسنامه دادند، ولی ما می‌خواهیم چه بکنیم، ما آزاد همین‌جا می‌گردیم؛ کسی هم به ما کاری ندارد، ولی دخترها و بچه‌هایم به این شناسنامه لازم دارند که هنوز نداده‌اند...
پیشخوان