ماهان شبکه ایرانیان

به یاد "علیرضا وفایی" سرباز وظیفه زندان اوین که در نبرد ۱۲روزه به شهادت رسید

سربازی که مداح شهیدان شد

دولت‌آباد تهران، محله عراقی‌ها اولین شهرک عرب‌نشین ایرانی در پایتخت است. روز نوزدهم دی‌ماه سال ۸۲ چادر هلال‌احمر برای کمک به زلزله‌زدگان بم هنوز برپا بود که زن بارداری میان غم و بغض زلزله راهی بیمارستان شد

به گزارش مشرق، با همان ته‌لهجه‌ گرم عربی، اذان و اقامه را در گوش پسرش علیرضا که نوه‌ شهید هادی خفاف‌وفایی است خواند؛ پدری که زمان صدام از کشور عراق، همراه خانواده‌اش اخراج شد.

همه‌ خانواده به ایران آمدند و در محله‌ دولت‌آباد تهران ساکن شدند اما هادی خفاف در زندان‌های صدام به شهادت رسید و غریبانه در زندان ابوغریب دفن شد و رگ و ریشه‌ شهادت را در جان بچه‌هایش به‌جا گذاشت.

اصالت عربی و نوای حسینی در کوچه‌های دولت‌آباد

علیرضا در محله‌ای بزرگ شد که ریتم تندی از بوی ادویه‌های فلفل، فلافل، کنافه‌های سوری، سمبوسه و کُبه داشت؛ محله‌ای که تا نیمه‌شب در تکاپو بود و انگار در میان داستان هزار و یک شب زندگی کرده باشی.

بغداد، دمشق، دجله، فرات، بازارهای بی‌سر و ته که در هر گوشه‌ آن خاطره‌ای از روزگار ایرانیان زنده بود. مادر علیرضا او را به جلسه آموزش قرآن برد. با همان اصالت و لهجه‌ عربی و فارسی‌ قرآن خواندن را یاد گرفت.

سربازی که مداح شهیدان شد

ریتم مداحی را آموخت و فراز و فرودها را تمرین کرد. در ماه محرم، همراه بچه‌های محل به عزاداری‌های پر از صدای سنج و دمام و سینه‌زنی می‌رفت و با روضه‌خوانان دم می‌گرفت.

در محله به‌خاطر لهجه‌ عربی و مداحی‌اش، معروف به‌نام خانوادگی قدیمی‌شان شده بود «علی خفاف». سینه‌زن حلقه‌ امام حسین(ع) شده بود.

پیاده‌روی اربعین و نجوا در بین‌الحرمین

شور و شوق پیاده‌روی اربعین، او را به سرزمین عراق ‌کشاند؛ جایی ‌که پدربزرگش در خاک خفته بود. سری به حرم امام حسین(ع) ‌زد و در بین‌الحرمین ساعت‌ها ‌نشست، به ابرهای پاره‌پاره‌ آسمان نگاه کرد وخواند: «امیری حسین و نعم‌الامیر».

پاهای تاول‌زده‌اش را روی سنگ‌های خنک بین‌الحرمین گذاشت و باز خواند: «حب‌الحسین أجنّنی». گاهی به فارسی می‌خواند: «یا حسین غریب، تویی ارباب دل من. یه گوشه چشم تو بسه برای حل مشکل من.»

سربازی که مداح شهیدان شد

شب ششم محرم؛ طنین «یا قاسم» در حسینیه

دوره‌ دبیرستان و درس خواندن در رشته‌ حسابداری را به پایان رساند. دهه‌ محرم، انگار در این دنیا سیر نمی‌کرد. منتظر غروب آفتاب و تاریکی و دسته و صدای سنج بود تا با تمام وجود نوحه بخواند.

اولین ‌بار، شب ششم محرم، شب حضرت قاسم(ع) در حسینیه‌ خیابان محلاتی لب به مداحی باز کرد.

نفسش را پاره‌ پاره بیرون داد، ضربان قلبش بالا رفت، قطره‌های عرق بر پیشانی‌اش نشست و خواند: «تازه داماد کربلا می‌رود میدان/ زینب آورده آیینه و قرآن/ شد حنابندان در زیر قرآن» و باز خواند: «ها هو القاسم والقاسم فی صف القتال».

عهدی برای شهادت در آستان قدسی امام رضا(ع)

در همان روزهای نوجوانی تمام راسته‌ بازار بزرگ را گشت و برای مادرش ساعتی خرید. روی دست‌های مادرش زمان را به تماشا گذاشت. به مناسبت ولادت دختر پیامبر، شاخه ‌گلی آورد و با گفتن «یوما یوما» مادرش را شاد کرد.

راهی زیارت امام رضا(ع) شد. در صحن آزادی، کنار پنجره فولاد نشست به دیوار سنگی و خنک تکیه داد و به صدای نقاره‌خانه‌ آن حضرت گوش سپرد و زیر لب خواند: «آمده‌ام ای شاه پناهم بده/ خط امانی ز گناهم بده».

کبوترها دور و بر سقاخانه بال‌بال می‌زدند. از نشستن و زیارت و سیر کردن سیر نمی‌شد. گوشی‌اش را درآورد، برای مادرش پیام فرستاد: «برایت دعا کردم یوما».

پیام آمد: «جانم باشی». باز نوشت: «اگر آرزویم شهادت باشد چه» و مادر پاسخ داد: «مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا الله عَلَیْه». عهد کرده بود همه‌ کارهایش برای خدا باشد.

آغاز سربازی و نگهبانی در اوین

پسر بلندبالای خانواده دیگر مردی شده بود برای خودش. درنگ نکرد. دفترچه‌ اعزام به خدمت را فرستاد. روز یازدهم اسفند 1403 بود که راهی پادگان شد. مشق دویدن، تیر انداختن و اسلحه بر دوش کشیدن را به‌خوبی یاد گرفت.

سربازی که مداح شهیدان شد

چابکی‌اش به عضلات پر و استخوان‌های درشتش می‌چربید. روز تقسیم سربازها برای ادامه‌ خدمت، خدا خدا می‌کرد در تهران باشد تا محرم امسال را درست و حسابی مداحی کند و نوحه‌ «یا عباس» را مشق خواندنش کند.

در همین گیرودار، به قسمت فرهنگی پادگان پیوست. روز تقسیم، نامش را در نگهبانی زندان اوین دید در منطقه کوهستانی آن سر شهر. چه باک. نفس راحتی کشید. امسال محرم را در حسینیه محله غوغا به پا می‌کنم.

شب‌های پرالتهاب جنگ

دم دمای عید غدیر، خانواده علیرضا درگیر کارهای حسینیه و برپایی کاروان شادی غدیر بودند. علیرضا دل توی دلش نبود که روز عید غدیر قرار است مولودی‌خوانی کند.

تمام روز هفته را در زندان در پست نگهبانی‌ گذراند تا آخر هفته به آرزویش ختم شود. شب 23خرداد 1404 اسرائیل آب‌ها را گل‌آلود کرد تا آمریکا ماهی بگیرد.

حمله موشکی به قلب تهران همه سربازان را به حالت آماده‌باش درآورد. قاب تلویزیون با نوار پرچم ایران مزین شد.

محله به محله تهران مورد اصابت قرار گرفت و فرماندهان و غیرنظامیان شهید شدند. تلفن علیرضا در دسترس نبود.

دلشوره از سر و روی خانواده می‌بارید. نه فقط برای علیرضا بلکه برای همه مردم ایران. همان شب عید غدیر، موشک‌های ایرانی شتری شدند که در خانه هر متجاوزی خوابیدند. اسرائیل به خیش بسته شد وجواب دندان‌شکنی گرفت.

روز چهارم جنگ بود که علیرضا به خانه زنگ زد: «آماده‌باشیم. جایم امن است. هر روز تماس می‌گیرم». شدت حملات بالا گرفت.

یک روز اسرائیل صداوسیما را زد و ایران برایش انواع موشک‌ها را ‌فرستاد. یک روز اسرائیل انگشت تهدید رابالا ‌برد و ایران نقشه‌هایش را نقش بر آب ‌کرد.

سربازی که مداح شهیدان شد

آخرین دیدار

جنگ به درازا کشید. خانواده‌ علیرضا برای چند روز عازم مشهد شدند. علیرضا روزانه تماس می‌گرفت و اندکی صحبت می‌کرد.

پدر به علیرضا سپرد: «اگر رفتی خانه گلدان‌ها را آب بده». علیرضا تک‌تک گلدان‌ها را آب داد، قرآن روی سجاده‌ مادرش را بوسید و به پدر گفت: «دارم میرم. دوستتون دارم. مراقب باشید. خودم زنگ می‌زنم».

پرواز از میان آوارهای اوین

آفتاب پرحرارت روز دوم تیر، خواب را از سر مردم شهر پاره کرد. حمله‌ هواپیمای اف_35 اسرائیل به شهر، پدافند را وادار به غرش کرد. هواپیمای اسرائیلی با هر چرخش، موشک‌هایی بر سر مردم می‌ریخت.

اسرائیل چاره‌ کار را در حمله‌ بی‌محابا می‌دید. دست در رنگ و حنای غلطی کرده بود و مانده بود چگونه جبران کند. دقیقا ساعت11 صبح هنگام ملاقات خانواده‌های زندانیان اوین بود.

هواپیما چرخید و اولین راکت به در ورودی زندان اصابت کرد. دیوار فرو ریخت و حجم عظیمی از آوار روی هم آمد و تعدادی از سربازان وطن به شهادت رسیدند.

موج انفجار آجر و تیرآهن را به آسمان پرتاب کرد. هزار تکه شدند. علیرضا شاید در همان لحظه زیر لب «امیری حسین و نعم‌الامیر» را می‌خواند و سرور شهیدان را صدا می‌زد.

چشمانش همراه با هفتاد و یک تن دیگر از سربازان این مرز و بوم برای همیشه بسته شد. صداها بیخ گوش مردم شهر بود. وقتی مادرش روبه‌روی گنبد طلا قرآن را بوسید، دلش را به امام رضا سپرد و علیرضا را نیز.

قیمت بک لینک و رپورتاژ
نظرات خوانندگان نظر شما در مورد این مطلب؟
اولین فردی باشید که در مورد این مطلب نظر می دهید
ارسال نظر
پیشخوان