اینکه دونالد ترامپ سرانجام از تهدیدهایش برای فتح گرینلند عقب نشست و اسلحه اقتصادیای را که بر شقیقه کشورهایی که سد راهش بودند از جمله بریتانیا گذاشته بود، دوباره به غلاف برگرداند، فراموش کنید. همین که اصلا چنین تهدیدی را مطرح کرد، آنچه را باید از یک سال پیش، از زمان بازگشتش به قدرت، روشن میبود تایید کرد: اینکه تحت رهبری او، ایالات متحده به متحدی غیرقابلاعتماد تبدیل شده، اگر نگوییم دشمن بالفعلِ دوستان سابقش.
این واقعیت به اشکالی هم زمخت و هم توهینآمیز بیان شد. در دسته دوم، اظهارنظر اخیر اوست که گفت متحدان ناتو در افغانستان «کمی از خط مقدم دور بودند»؛ توهینی شرمآور به خانوادههای 457 نظامی بریتانیایی و همرزمانشان از سراسر ائتلاف که جان خود را در آن جنگ از دست دادند.
در دسته اول، رونمایی از تازهترین ابتکارش بود: او پیشتر به نخستوزیر نروژ که بهنادرستی متهمش کرده بود مدال نوبل را از او دریغ کرده، گفته بود از صلح خسته شده است؛ سپس به داووس آمد تا «هیات صلح» خود را راه بیندازد. ترامپ تنها کتابی است که میتوان از روی جلدش قضاوتش کرد؛ بنابراین لوگوی نهاد تازه همهچیز را میگفت. بهقول یکی از طنازان، عملا نشان سازمان ملل بود «اما زراندود شده و طوری ویرایش شده که دنیا فقط آمریکا را شامل شود». این تصویر نکات اساسی را بهخوبی میگفت: «هیات صلح» تلاشی است برای جایگزینکردن و پولیسازی معماری بینالمللیِ پس از 1945؛ جایگزینی سازمان ملل با باشگاه اعضای به سبک مارالاگو، که در آن کرسی دائمی یک میلیارد دلار قیمت دارد و قدرت تصمیمگیری در دست خود ترامپ است حتی پس از پایان دوره ریاستجمهوریاش. اینکه ولادیمیر پوتین دعوت شده و مارک کارنی کنار گذاشته شده، بهقدر کافی گویاست.
مدتی بود که متحدان آمریکا خود را با این باور آرام میکردند که ترامپ یک استثناست و روزی خواهد رفت و راهوروشهای قدیمی بازمیگردند. این توهم هم فرو ریخته است. وقتی ترامپ هنوز مصمم به عملیکردن تهدیدهایش درباره گرینلند به نظر میرسید، هیچ نشانی از کسی یا چیزی در داخل آمریکا که بتواند جلویش را بگیرد دیده نمیشد. در این دوازده ماه، ترامپ نشان داده که قیود رسمیای که برای مهار رئیسجمهور آمریکا طراحی شدهاند، بهسادگی کنار زده میشوند. و اگر یکبار شد، باز هم میشود. یعنی نه فقط ترامپ، که خودِ ایالات متحده متحدی غیرقابلاعتماد است، متأسفانه.
از این ماجرا چند درس فوری میتوان گرفت. نخست اینکه ترامپ تا وقتی با مقاومت روبهرو نشود، پیش میرود. استیو بنن، مشاور سابقش، این هفته به آتلانتیک گفت راهبرد تیم ترامپ در همه حوزهها «حداکثری» است: تا جایی میروند که کسی جلویشان را بگیرد. اقدامات ترامپ درباره گرینلند باعث سقوط بازار سهام و نارضایتی داخلی شد. 86درصد آمریکاییها با تصرف مسلحانه جزیره مخالف بودند اما همزمان جبههای متحد و تهدیدهای اقتصادی جدی از سوی اروپا بهدنبال آورد. اروپاییها ایستادند و ترامپ عقب نشست.
این ما را به درسی پایدارتر و حیاتیتر برای دوستان دیرینه آمریکا میرساند: آنها نباید چنان به آمریکا چه از نظر اقتصادی و چه نظامی وابسته باشند که ناچار به تسلیم در برابر خواستههایش شوند. مارک کارنی با بیان صریح همین نکته، پس از سخنرانیای که شاید متن تعیینکننده این دوره شود، در داووس تشویق ایستاده گرفت. نخستوزیر کانادا گفت: «نظم قدیم بازنمیگردد. نباید برایش سوگواری کنیم. نوستالژی راهبرد نیست.»
آنچه کارنی خواست و آنچه لحظه کنونی میطلبد یک آرایش تازه است، یک صورتبندی نو. «قدرتهای میانی»، یعنی کشورهای دموکراتیک غرب خارج از آمریکا، مجبور نیستند منفعلانه بپذیرند که جهان قدیمِ «نهادها و قواعد» با جهان جدیدِ «مردان قدرتمند و معاملهها» جایگزین شده است؛ تعبیری که رئیس پیشین MI6 بهکار میبرد. بهجای رقابت با یکدیگر برای سازگارترین بودن با هژمون آمریکایی و تملقگفتن امپراتور دفتر بیضی به امید در امان ماندن از خشمش، میتوانند بهگفته کارنی «برای ساختن مسیر سومی با هم ترکیب شوند». این چه شکلی خواهد داشت؟ شکل بدیهیاش یک همنشینی تازه از اتحادیه اروپا بهعلاوه بریتانیا و کاناداست: هم بلوکی اقتصادی با وزن، هم اتحادی امنیتی با قدرت. در نهایت، هدفش ارائه پاسخی مثبت به پرسشی است که بهویژه در سال گذشته سنگینی کرده: آیا اروپا میتواند بدون آمریکا از اوکراین و از خودش دفاع کند؟ پاسخ سرد و سختِ فعلی، «نه» است. ولودیمیر زلنسکی بیراه نگفت وقتی گفت اروپای امروز «کالیدوسکوپی زیبا اما تکهتکه از قدرتهای کوچک و میانی» است؛ مجموعهای که «گمگشته به نظر میرسد و میکوشد رئیسجمهور آمریکا را قانع به تغییر کند، وقتی او تغییر نخواهد کرد».
پس هدف چیزی کمتر از یک اتحاد تازه از دموکراسیهای غربی نیست که دیگر برای دفاع از خود به آمریکا وابسته نباشند. این کار یکشبه شدنی نیست؛ شاید یک دهه یا بیشتر زمان ببرد. اما همانطور که جرمی هانت، وزیر خارجه پیشین، این هفته به من گفت، «اگر از همین حالا برای رسیدن به این هدف دستبهکار نشویم، قصور بزرگی در انجام وظیفه کردهایم».
اینکه این روند زمان میبرد، به این معناست که نمیتوان یکباره از آمریکا برید. تا وقتی متحدان به چتر حمایتی آمریکا وابستهاند، امثال کییر استارمر باید هنگام دستدادن با ترامپ لبخند بزنند. خودروی ناتو باید در جاده بماند، حتی اگر قدرتمندترین عضو آن مدام لاستیکهایش را پنچر کند. اما همزمان، گروهبندیای تازهتصورشده شاید با عنوانی بیخطر مثل «بازوی اروپایی ناتو» بهتدریج منسجمتر و نیرومندتر خواهد شد.
کلید اجتنابناپذیر این طرح، افزایش چشمگیر هزینههای دفاعی است. این امر سیاست داخلی همه کشورهایی را دگرگون خواهد کرد که از پایان جنگ سرد از «سودِ صلح» بهره برده بودند، سودی که به آنها اجازه میداد کمتر خرج سلاح کنند و بیشتر خرج مدرسه و بیمارستان. همچنین مناظره چنددههای درباره رابطه بریتانیا با اروپا را بازشکل خواهد داد. هر دو طرف ناگزیرند جابهجا شوند: بریتانیا توهمات برگزیتی خود را کنار بگذارد و اتحادیه اروپا در ازای مشارکت جدی بریتانیا در دفاع از اروپا، چیزی نزدیک به تجارتِ بیاصطکاک به لندن بدهد.
در این میان فرصتهایی هم هست از جمله برای استارمر. او میتواند افزایش مالیاتهایی را که با مانیفستش ناسازگار است، بهعنوان یک مساله امنیتی ملی عرضه کند. نزدیکی بیشتر به اروپا را نیز همینگونه. میتواند نایجل فاراژ را در سوی نادرست افکار عمومی رها کند، هوادارِ مردی که به کشتهشدگان جنگ بریتانیا توهین کرده است. استارمر میتواند حزب رفورم را حزبی معرفی کند که اسیرِ ترامپ است و مخالفان رفورم را مدافعان واقعی حاکمیت و استقلال بریتانیا.
جهانی که میشناختیم در حال مرگ است؛ به دست امپراتورِ بالقوهای در کنار پوتوماک. اما این هفته چیز دیگری هم آشکار شد: جهانی نو که در انتظار زادهشدن است.
* ستوننویس گاردین