شناسه : ۳۶۸۷۴۱ - چهارشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۶ ساعت ۰۳:۳۷
غدیر بود!
غدیر بود . رفتیم پیشانی اباذر را ببوسیم و بگوییم: «برادر! عیدت مبارک » پیشانیش از آفتاب ربذه سخت سوخته بود! !
غدیر بود . رفتیم پیشانی اباذر را ببوسیم و بگوییم: «برادر! عیدت مبارک » پیشانیش از آفتاب ربذه سخت سوخته بود! !
به «ابن سکیت » گفتم «علی » هیچ نگفت، نگاهمان کرد و گریست . زبانش را بریده بودند! !
خواستیم دست های میثم را بگیریم و بگوییم «سپاس خدای را که ما را از متمسکین به ولایت امیرالمؤمنین قرار داد» دست هایش را قطع کرده بودند! !
گفتیم: «سیدی بیابیم و عیدی بگیریم » سیدی! کسی از بنی هاشم . جسدهاشان درز لای دیوارها شده بود و چاه ها از حضور پیکرهای بی سرشان پر بود! زندانی دخمه های تاریک بودند و غل های گران بر پا، در کنج زندان ها نماز می خواندند .
غدیر بود . روز بالا بردن دست مرد بر فراز تاریخ .
فقط همین نبود که میان بیابان بایستد، رفتگان را بخواند که برگردند و ماندگان را بایستد که برسند . فقط همین نبود که منبری از جهاز شتران بسازد و بالا رود، صدایش کند و دستش را بالا بگیرد، فقط گفتن جمله کوتاه «علی مولاست » نبود . کار اصلا اینقدرها ساده نبود . فصل اتمام نعمت، فصل بلوغ رسالت . فصل سختی بود .
بیعت با «علی (ع)» مصافحه ای ساده نبود . مصافحه با همه رنج هایی بود که برای ایستادن پشت سر این واژه سه حرفی باید کشید . ایستادن پشت سر واژه ای سه حرفی که در حق سخت گیر بود . این روزها ولی همه چیز آسان شده است . این روزها «علی مولاست » تکه کلامی معمولی و راحت است .
اگر راحت می شود به همه تیرک های توی بزرگراه تراکت سال امیرالمؤمنین زد و روی تابلوهای تبلیغاتی با انواع خطها نوشت «علی » ! ، اگر خیلی راحت و زیاد و پشت سر هم می شود این کلمه را تکرار کرد و تکرار، حتما جایی از راه را اشتباه آمده ایم . شاید فقط با اسم یا خط بی جان مصافحه کرده ایم وگرنه با او؟ ! . . کار حتما سخت بود، صبوری بی پایان بر حق، تاب آوردن عتاب هایش حتما سخت بود .
پآن «مرد ناشناس » که دیروز کوزه آب زنی را آورد، صورتش را روی آتش تنور گرفته «بچش! این عذاب کسی است که از حال بیوه زنان و یتیمان غافل شده » .
آن «مرد ناشناس » سر بر دیوار نیمه خرابی در دل شب دارد می گرید: «آه از این ره توشه کم، آه از راه دراز» و ما بی آن که بشناسیمش، همین نزدیکی ها جایی نشسته ایم و تمرین می کنیم که با نامش شعر بگوییم، خط بنویسیم، آواز بخوانیم و حتی دم بگیریم و از خود بیخود شویم .
عجیب است! مرد هنوز هم «مرد ناشناس » است .