به گزارش مشرق، کتاب «شبیه صدام» مجموعهای از خاطرات یک معلم عراقی به نام میخائیل رمضان (بدل صدام حسین) است که به خاطر شباهت زیادش به صدام حسین، در سال 1979 توسط یکی از نزدیکانش به حزب بعث معرفی شد.
میخاییل پس از اینکه آموزش دید که چگونه نقش صدام را ایفا کند، در برخی دیدارها به جای صدام حضور یافت. ابتدا دیدارهای نه چندان مهم و پس از آن حضور در جبهه جنگ عراق و ایران که این بخش برای ما ایرانیان مهم است. در این قسمت از خاطرات میخاییل رمضان، سراغ جزئیات حضور او در جبهه جنگ عراق و ایران رفتیم.
پیشنهاد برقراری آتشبس از سوی صدام
در ماه آوریل، بعد از نبرد دزفول، عراقیها مجبور شدند برخی از مناطق مهم را تخلیه کنند. صدام، پس از آنکه دریافت طولانی شدن زمان جنگ به ایرانیها در تحمیل شرایط بیشتر به عراق کمک خواهد کرد پیشنهاد برقراری آتشبس را مطرح کرد. این پیشنهاد را در ماه رمضان که مسلمانان شرق و غرب عالم در طی آن روزهدار هستند و برای آنها ماه مقدسی است مطرح کرد. آیت الله خمینی تحت تأثیر پیشنهاد صدام قرار نگرفت؛ بلکه قاطعانه آن را رد کرد و جنگ مدت زمان طولانیتری از آنچه صدام انتظار داشت ادامه پیدا کرد.
هنوز یک ماه از واگذاری من و محمد الجنابی به حال خود توسط صدام نگذشته بود که ما را غافلگیر کرد و همراه عبدالقادر عزالدین، وزیر جدید آموزش و پرورش وارد اتاق تاریک شد. محمد فوراً نوار ضبط صوتی را که در حال گوش دادن به آن بودیم، خاموش کرد و ایستاد. صدام به او اشاره کرد که بنشیند صدام خطاب به من گفت: «به اینجا آمده ام. میخائیل میخواهم درباره موضوعی با تو صحبت کنم. به همین دلیل سپس به شیوه هنر پیشهها به سمت پنجره برگشت و این چنین به سخنانش ادامه داد: «من از ماموریتهایی که تو انجام میدهی، خرسندم.»
می به او پاسخ دادم سپاسگزارم، من در حد توان تلاش میکنم.
صدام گفت: «آفرین تا کنون، آنچه انجام داده ای بسیار خوب بوده است کار دیگری هست که از تو میخواهم آن را انجام دهی.»
گفتم: «اگر بتوانم، کوتاهی نمیکنم.»
صدام سرش را تکان داد و قدمزنان صندلی را برداشت کنار من نشست و گفت: «گمان میکنم به خاطر داشته باشی که سال گذشته وقتی با تو صحبت میکردم یادآور شدم که هر کاری که تو در اینجا انجام میدهی، خدمت به کشور بزرگمان است.»
گفتم: «کاملا به خاطر دارم.»
سپس ادامه داد: «میخائیل میدانی که تمدن از این نقطه آغاز شده است. اینجا مهد تمدنهای بزرگ بابل و آشور است. در شهر باستانی اور، ابراهیم پیامبر (ع) به دنیا آمده و باغ عدن در القرنه بوده و روی کوههای آرارات، کشتی نوح لنگر انداخته اما همین ملتهای بزرگی که مثال زدیم، مدت زمانی روزگار سختی داشتند و نیازمند فداکاریهای مردمشان بودند. در چنین شرایطی ما باید علاقه خود به کشورمان را ابراز داریم. باید فداکاری کنیم. آیا قبول داری، میخائیل؟!»
صدام کلماتی را که قبلاً آنها را حفظ کرده و بارها برای ما و همه عراقیها تکرار کرده بود به زبان میآورد. مفهوم فداکاری شامل او و اطرافیانش نمیشود؛ اما غیر از آنها هر عراقی دیگر را در بر میگیرد. با اینکه از نحوه سخنانش نگران بودم، جواب دادم: «من احساسات صادقانه شما را تأیید میکنم.» با این احتمال که او در نظر دارد مرا برای مأموریتی سخت آماده کند.
میخواهید که از جبهههای جنگ دیدار کنم؟
بسیار ترسیده بودم صدام به سخنانش ادامه داد و گفت «ما در حال حاضر در همان شرایط دشوار به سر میبریم و همه وظیفه داریم در قبال کشور نهایت سعی و تلاش خود را به عمل آوریم. او اضافه کرد: «وقتی جوان بودم، رئیسجمهور سابق آمریکا، جان کندی، نزد من شأن و منزلتی نداشت؛ اما حالا اعتراف میکنم این گفتهاش که در پی این نباش که کشورت برای تو چه کرده است؛ بلکه ببین تو چه میتوانی برای کشورت انجام دهی، سخن زیبایی است.»
جواب دادم: «قطعا… به ویژه که شما آن را در مضمون مناسبی به کار بردید.»
نگاه عمیقی به من کرد و گفت: در حال حاضر تو میتوانی خدمت بزرگی به کشور بکنی میخواهم زمانی را در جبهه جنگ در کنار نیروهای قهرمانمان باشم.
سپس، بلند شد و به سمت پنجره رفت و در آنجا ایستاد. دستهایش را به پشتش تکیه زده و شانههایش را بالا گرفته بود؛ طوری که گویی در حال سان دیدن از یک واحد نظامی است. سپس گفت: «آنها نیاز دارند رئیسشان را ببینند.... لازم است بدانند که او در کنارشان است.»
سپس، برگشت و ادامه داد: «من شخصاً قادر به انجام این کار نیستم جنگ از اینجا اداره میشود و هیچیک از افسران بلند پایه نمیتوانند بدون دستور من کاری انجام دهند، این مسئولیت بزرگی است؛ اما من آن را با خرسندی انجام میدهم این کار فرصتی برای من باقی نمیگذارد که به کارهای دیگری بپردازم به من کمک کن؛ از این طریق به عراق کمک میکنی.»
در حالی که آب دهانم خشک شده بود، پرسیدم: «میخواهید که از جبهههای جنگ دیدار کنم؟»
گفت: بله، ولی اول میخواهم از نیروهایی که در پادگان هستند و آماده رفتن به جبهه جنگ هستند، دیدار کنی به آنها تأکید کن که من در کنار آنها هستم. این کار را انجام بده.
دریافتم که شیوه صدام اینگونه است. اگر کسی میخواهد نقش بدل او را بازی کند، اولین مسئلهای را که باید در نظر داشته باشد، این است که این وظیفه را خطرناکتر از آن بداند که به تصور آید. از این رو، باید خود را برای قربانی شدن آماده کند. طبعاً، بدون هیچ گونه شک و شبههای پذیرفتم در هر حالتی من میبایست با مأموریت واگذار شده موافقت میکردم و چارهای جز این نداشتم.
پس از مدتی، به منطقه شمال به قرارگاه سپاه اول، واقع در پادگان خالد در کرکوک، سفر کردم از آنجا به طرف شرق به سمت چمچال و تپههای «بان مفان» در اطراف روستای «فره هنجیر» و کوران رفتم. در این مناطق، گردانهای پیاده تابع تیپ 36 از لشکر هشتم پیاده مستقر بودند. با فرمانده تیپ، که درجه سرتیپی داشت و نام او را فراموش کردهام، ملاقات کردم. این افسر مانند همه افسرانی که با آنها ملاقات میشد. تأکید کرد که شرایط نیروها بسیار خوب است و روحیهها بالاست.
هنگامی که از نیروها بازدید کردم متوجه شدم شرایط نامساعدی دارند و بسیار خسته به نظر میرسند. با وجود این همیشه وانمود میکردند که از روحیهای عالی برخوردارند. البته این مسئله همانطور که قبلاً اشاره شده ناشی از جو رعب و وحشتی بود که صدام ایجاد کرده بود. سپس، به دیدار نیروهای گردان دوم پیاده تیپ 36 که اخیراً از عملیاتی در سرپل ذهاب برگشته بودند، رفتم. در آنجا چهار افسر و یازده درجهدار و سرباز را تشویق کردم. این گردان در سر پل ذهاب، پیروزیهایی به دست آورده بود. آنها مرا با اظهار محبت شدیدشان شرمنده کردند.
تو صدام واقعی هستی!
محمد الجنابی همیشه در کنارم بود. او همیشه به من یادآور میشد که صدام واقعی هستی… به هیچ وجه خجالت نکش... مواظب باش او میخواست که من فقط برای افسران حاضر در آنجا صحبت کنم، اما من برای اینکه به سربازان سادهلوح نشان بدهم که صدام شخصیتی مردمی است - آن طور که خودش را توصیف میکرد - برای آنها هم صحبت کردم.
هنگامی که در حال صحبت کردن با گروه کوچکی بودم، سعدون عبدالله نیز در بین آنها ایستاده بود سعدون، پسر یکی از دوستان نزدیک و همسایگان من در کربلا یعنی عبدالله یونس بود. نمیدانستم که پسرش سرباز ارتش است. سعدون را شناختم. نگاهم را به او دوخته بودم از میان سربازان به طرف ما به راه افتاد. از خود سؤال کردم: «آیا رسوایی به بار خواهد آورد؟»چ
محمد الجنابی متوجه نگاههای محبتآمیز من به سعدون شد و هنگامی که او به ما نزدیک شد، به طرف او حمله کرد و او را به زمین انداخت. محافظان او را گرفتند و به عقب بردند و به بازرسی از او پرداختند. دعا میکردم که او را اذیت نکنند؛ اما نگران هم بودم که مرا شناخته باشد. معلوم شد که جای نگرانی نیست. سعدون اعتراض کرد و گفت که بیگناه است. پس از بازرسی، معلوم شد که تنها یک خودکار و مقداری سکه همراه دارد. خیال محمد آسوده شد؛ اما با نگرانی و در حالی که از رفتارم متعجب شده بود، به من نگاهی کرد و پرسید: «جناب رئیس، همه چیز مطابق میل جنابعالی است.» با اشاره سر جواب مثبت دادم. در همان حال سعدون در میان محافظان فریاد زد: «قصد من، تنها بوسیدن رئیسجمهور بود. گفتم او را نزدیک ما بیاورند. محمد به سمت سعدون رفت و او را تهدید کرد. سابقه نداشت او کسی را اینگونه خطاب کند. دستم را روی شانه محمد گذاشتم تا او را متوقف کنم. قضیه از حد معمول خیلی خارج شده بود. گفتم: «محمد به سرباز اجازه بده بیاید.»