ماهان شبکه ایرانیان

روایت مرحوم سرلشکر سلیمی از سوسنگرد

حضرت آقا گوشی را برداشتند و با بنی‌صدر در اهواز صحبت کردند. به بنی‌صدر با تحکم ‌فرمودند: «این وضع نمی‌شود ادامه پیدا کند. پس کِی می‌خواهید حرکت کنید؟ این‌همه زمان گذشته است.» بنی‌صدر گفت: «بسیار خوب، حرف شما را قبول دارم. شما به ستاد لشکر بروید و نیروهای آنجا را تشویق کنید. من هم دستور این کار را می‌دهم.»

روایت مرحوم سرلشکر سلیمی از سوسنگرد

به گزارش ایسنا،‌ 26 آبان ماه  سالروز آزادسازی سوسنگرد است. آزادسازی سوسنگرد از جمله موفقیت‌های اثرگذار جنگ تحمیلی به شمار می‌رود که ضربه سنگینی به برنامه‌های ارتش عراق زد. متن زیر از مرحوم سرلشکر محمد سلیمی، فرمانده ابق ارتش جمهوری اسلامی ایران است که آن زمان ریاست ستاد جنگ‌های نامنظم را بر عهده داشت.

وی روایت کرده است: «بیست‌ و ‌دوم آبان 1359، ستوان اخوان به من زنگ زد و گفت: «ما سخت زیر آتش دشمن هستیم و محاصره، لحظه‌ به ‌لحظه بیشتر تنگ می‌شود و از همه‌ مهم‌تر، آذوقه ما هم تمام شده است. خواستم اول شرایط فعلی سوسنگرد را به شما بگویم و بگویم که تمام مغازه‌های سوسنگرد باز است ولی صاحبانشان نیستند، رفته‌اند.»

ستوان اخوان‌پور ادامه داد: «من نمی‌دانم اجازه دارم بروم از این مغازه‌ها یک‌ مقدار بیسکویت و مواد غذایی بردارم یا نه. شما از حضرت آقا سؤال کنید که تکلیف من چیست؟» آن موقع، حضرت آقا برای اقامه نماز جمعه در تهران تشریف داشتند. به ستوان اخوان گفتم: «از کجا تلفن می‌کنی؟ دیروز سوسنگرد بمباران شد؟» گفت: «مقداری سیم گیر آوردم و از این تیرهای چوبی که برای تلفن بود، بالا رفتم و این را وصل کردم، موقتاً دارم صحبت می‌کنم؛ شما بگویید که تکلیف من چیست؟»

حضرت آقا، آن ‌روزی که با بنی‌صدر صحبت می‌کردند، می‌فرمودند: «باید به فکر اینها [نیروهای مستقر در سوسنگرد] باشیم، اینها فرشته هستند. ضرر شهادت اینها برای ما به مراتب بیشتر از سقوط سوسنگرد است، چون سرانجام ما سوسنگرد را از چنگ این خبیث‌های بعثی بیرون می‌کشیم، اما اگر آنها شهید شدند، چه کار کنیم؟»

من صبح جمعه، بیست‌ و سوم آبان گوشی را برداشتم و با حضرت آقا تماس گرفتم. گزارش این افسر را به عرض حضرت آقا رساندم. به ایشان عرض کردم: «آن قولی که بنی‌صدر به شما داده بود ،عملی نشده؛ شما از سرهنگ قاسمی (فرمانده وقت لشکر 92 خوزستان) قول گرفته بودید که برای سوسنگرد تلاش‌هایی کنند و گشایشی به وجود بیاورند و فشار را از روی مردم بردارند، بنی‌صدر این اجازه را به سرهنگ قاسمی نمی‌دهد. آن قولی که بنی‌صدر به شما داد، عمل نشده است.» این مطلب را به عرض حضرت آقا رساندم.

ایشان ابتدا به منزل حضرت‌ امام رحمة‌الله‌علیه تشریف ‌بردند و گزارش جنگ را به عرض ایشان ‌رساندند. از آنجا هم به شورای ‌عالی ‌دفاع رفتند و همین مطالب را در شورای‌ عالی دفاع مطرح فرمودند. بنی‌صدر در آن جلسه گفته بود که من دنبال کار هستم، پیگیری می‌کنم و شما نگران نباشید. وقتی ما این را شنیدیم، خیلی خوشحال شدیم.

روز بیست ‌و ‌چهارم گذشت. صبح روز بیست ‌و ‌پنجم، حضرت آقا به اهواز تشریف آوردند و به ستاد آمدند. من گزارشی را به عرض ایشان رساندم و گفتم: «وضع این‌طور است؛ بنی‌صدر به قول خود عمل نکرده است. این هم که در شورای‌ عالی دفاع به شما گفته که من اقدام می‌کنم، در این 48 ساعت، من آثار و قرائنی از اقدام ندیده‌ام. اگر قرار است تیپ یا یکانی جابه‌جا شود، قرائن‌ آن مشهود است. ما از حرکت دشمن در جبهه می‌فهمیم که استعدادش چقدر است، ترکیب آن چیست، چه کاری می‌خواهد بکند. برآورد وضعیت می‌کنیم. من آثاری در این چهل‌ و هشت ساعت از این کار ندیدم.»

حضرت آقا گوشی را برداشتند و با بنی‌صدر در اهواز صحبت کردند. به بنی‌صدر با تحکم ‌فرمودند: «این وضع نمی‌شود ادامه پیدا کند. پس کِی می‌خواهید حرکت کنید؟ این‌همه زمان گذشته است.» بنی‌صدر گفت: «بسیار خوب، حرف شما را قبول دارم. شما به ستاد لشکر بروید و نیروهای آنجا را تشویق کنید. من هم دستور این کار را می‌دهم.» حضرت آقا با خوشحالی گوشی را گذاشتند.

 نزدیک ظهر بود. نمازشان را خواندند و بعد از ظهر برای شرکت در جلسه‌ای به لشکر رفتند. چون من مأموریت داشتم، دیگر در خدمت ایشان نبودم. آقای دکتر چمران هم در منطقه نبود. سرهنگ قاسمی، سرلشکر ظهیر نژاد( فرمانده وقت نیروی زمینی ارتش) ، سرلشکر فلاحی (جانشین وقت ستاد مشترک ارتش) ،آقای غرضی (استاندار) و افراد دیگری هم بودند. از رویدادهای آن جلسه خبری نداشتم.

همان شب ایشان برگشتند و برای نماز مغرب به ستاد جنگ‌های نامنظم آمدند. پس از نماز، من از ایشان سؤال کردم: داستان چه بود؟ آنجا چه شد؟ ایشان فرمودند: «بحث زیادی شد. قرار شد دستور عملیاتی نوشته و صادر شود.» گفتم: «در بند مأموریت دستور عملیاتی چه قید شد؟» فرمودند: «در بند مأموریت آمده که لشکر 92 اهواز مأموریت دارد در منطقه عمومی سوسنگرد، تک کرده، سوسنگرد را از محاصره خارج و محور سوسنگرد-حمیدیه-اهواز را تأمین کند.»

دیدم که مأموریت بسیار خوبی است. گفتم: «در بند تدبیر سازمان چه آمده است؟» فرمودند: «قرار شد تیپ 3 لشکر اهواز در شمال کرخه به آبادی سوهانیه بیاید و از آنجا با دشمن درگیر شود. تیپ‌ 2 (که همین تیپ مشهور و معروف به فرماندهی سرهنگ شهبازی رحمة‌الله‌علیه است) هم مأموریت دارد به عنوان تلاش اصلی.‌»

تعدادی از نیروهای سپاه هم در میان آنها بودند. نیروهای جنگ‌های نامنظم هم در نوک حمله به عنوان خط‌شکن حاضر هستند و قرار است مأموریت فردا اجرا شود. گردان 148 پیاده هم از مشهد آمده بود. یک گروهان زرهی هم از شیراز آمده بود. این را هم به آن تیپ مأمور کردند. گروه 148 با عنوان احتیاط تیپ، در منطقه اهواز بود.

خوشحال شدم و به حضرت آقا عرض کردم: «چرا این مطالب را محکم بیان نمی‌کنید؟ جلسه پُربرکتی داشتید. دستور عملیاتی را که فرمانده‌ لشکر می‌نویسد، ما مهر و موم می‌کنیم و همان‌جا صادر می‌کنیم.» ایشان فرمودند: «نگرانی دارم. موارد زیادی تا به‌حال بوده که یک کار نظامی شروع شده، به ‌جاهایی هم رسیده و نتایجی هم حاصل شده است، اما اواخر کار بدون اینکه به نتیجه برسیم، دستور آمده که متوقف شویم. یک چاهی کنده‌اند، یک ‌متر مانده به آب برسد که می‌گویند بایستید. چرای آن معلوم نیست. می‌ترسم که این هم از همان سنخ باشد.»

در همین گفت و شنود، تلفن زنگ‌ خورد. حضرت آقا گوشی را برداشتند. آقای اشراقی، داماد حضرت‌ امام خمینی رحمة‌الله‌علیه بود؛ می‌گفت: «حضرت‌ امام سلام رساندند و فرمودند که اوضاع جنگ چطور است؟» حضرت آقا فرمودند: «اوضاع جنگ این‌طور است که فردا قرار است یک عملیات سرنوشت‌ساز شروع شود، اما من نگران هستم؛ مگر اینکه حضرت‌ امام دستوری بدهند و ببینیم که چه کار باید بکنیم.» آقای اشراقی بعد از 10 دقیقه دوباره تلفن کرد و گفت: «این موضوع را به عرض حضرت‌ امام رحمة‌الله‌علیه رساندیم. ایشان مقرر فرمودند: «تا فردا سوسنگرد باید آزاد شود» در ضمن تیمسار فلاحی باید شخصاً مباشر عملیات باشند.» مباشر عملیات، یعنی به عنوان چشم کسی که فرمان را صادر کرده، عملیات را از نزدیک ببیند و نظارت کند و گزارش بدهد.

شب شده بود. نزدیک ساعت12 نیمه‌شب بود که آقای اشراقی این موضوع را اعلام کرد، ولی حضرت آقا باز هم بسیار نگران بودند. از سوسنگرد و جاهای دیگر خبرهای ناگواری می‌آمد. برای ایشان خیلی سنگین بود. ساعت 12 شب رفتیم تا کمی استراحت کنیم. نزدیک به یک بامداد شده بود که آقای چمران آمد، ما را بیدار کرد و گفت که طرح به هم خورده است. بنی‌صدر دستور داده که تیپ 2 فردا وارد عمل نشود. حضرت آقا بدون معطلی گوشی را برداشتند و با پاسگاه فرماندهی نیروی زمینی (مرحوم ظهیرنژاد) در دزفول تماس گرفتند. صحبت ایشان با مرحوم ظهیرنژاد خیلی جالب بود.

حضرت آقا از ایشان پرسیدند: «شما برای چه این دستور را دادید؟» جواب داد: «من این دستور را ندادم. این دستور را بنی‌صدر داده است. بنی‌صدر گفته برای اینکه ‌کارهای مهم‌تری در اهواز داریم و این تیپ هم یک تیپ نادر و پرتوان است؛ تیپ خوبی است. اگر این تیپ در عملیات فردا شرکت کند، انهدام آن حتمی است. من به عنوان جانشین فرماندهی کل ‌قوا صلاح نمی‌دانم این تیپ آنجا منهدم شود.» مرحوم ظهیرنژاد به حضرت آقا گفت: «من هم باید دستور را اجرا کنم، مگر اینکه خلاف آن صادر شود.»

 حضرت آقا فرمودند: «تا وقتی که خبر آن صادر شود، به چیزی که می‌گویم گوش بده. این حرف قابل اعتنا نیست. به این حرف نمی‌توان توجه کرد. اصلاً اینکه می‌گویید تیپ منهدم می‌شود، برای چه منهدم شود؟ منهدم نخواهد شد. شما موظف هستید تیپ را از رده خارج نکنید. عین همان تصمیمی را که در لشکر گرفته شده، فردا عمل کنید. در ضمن حضرت‌ امام این امر را فرمودند. شما موظفید این امر را همین امشب به اطلاع بنی‌صدر برسانید.»

وقتی ایشان گوشی را گذاشتند، دو دستور را صادر کردند. یکی برای فرماندهی لشکر 92 و یکی هم برای جانشین ریاست ستاد مشترک.

حضرت آقا موقع برنامه سحر تحقیق کردند و معلوم شد که ساعت سه، تیپ و بقیه رزمندگان با همان سازمانی که داشتند، از منطقه تجمع حرکت کرده و از خط عبور کردند. از حدود ساعت پنج هم عملیات شروع شد. نیروهای جنگ‌های نامنظم هم رفته بودند. ساعت هشت صبح حضرت آقا آنجا چند ملاقات داشتند. از آنجا ما راه افتادیم که برویم و به جبهه بپیوندیم. در طول راه، نیروهای احتیاط مستقر بودند. حضرت آقا پیاده می‌شدند و با آنها صحبت می‌کردند. واحدهای پشتیبانی هم بودند که به همین ترتیب با آنها صحبت می‌کردند و در جریان تلاش‌های آنها قرار می‌گرفتند.

ما از جاده حمیدیه-سوسنگرد که جاده خلوتی بود، به ‌طرف سوسنگرد می‌رفتیم. درگیری هم زیاد بود. آتش دشمن در جنوب اجرا می‌شد؛ یعنی بالای کرخه کور به طرف جنوب کرخه که این طرفِ جاده بود. ما هم در خودرو «لندرور» با حضرت آقا نشسته بودیم و به طرف سوسنگرد می‌رفتیم. آن‌ طرف جبهه، تقریباً دو کیلومتری جبهه، یک تانکر سوخت توقف کرده بود.

بلافاصله یک موشک هواپیما یا آتش توپخانه‌ به این تانکر اصابت کرد و تنور قطوری از دود و آتش به آسمان زبانه کشید و همین‌طور چشم‌ها به آن خیره ماند. راننده‌ هم برگشت که این صحنه را نگاه کند؛ حدود 10 یا 20 ثانیه نگاه کرد. حضرت آقا فرمودند: «تو کار خودت را بکن.» در واقع، این نگاه سبب شد که ما مقداری عقب‌تر بیفتیم. پس از اینکه کمی پیش رفتیم، ناگهان یک موشک آرپی‌جی عراقی‌ها از فاصله یک ‌متری سطح جاده، از جلوی ما رد شد. به هم نگاه کردیم، بدون اینکه حرف بزنیم، ولی یک دنیا حرف در این نگاه بود: «إنَّ اللهَ یدافع عَن الّذینَ آمَنوا».

ما به جبهه رسیدیم و دیدیم که سر و صدایی و ذکر صلواتی است. نیروها در آستانه ورود به دهانه سوسنگرد بودند. نیروهای جنگ‌های نامنظم تانک شکار می‌کردند. آتش‌ حاصل از سوختن تانک‌ در چشم مشهود بود. بعد از مدتی خبر دادند که آقای چمران مجروح شده و ایشان را به بیمارستان برده‌اند.

حضرت آقا فرمودند: «برویم یک‌ سری به ایشان بزنیم. من جلسه مهمی در تهران دارم، باید به تهران بروم.» به بیمارستان که رسیدیم، شهید چمران را از اتاق عمل بیرون آورده بودند. قبل از هر حرفی، آقای چمران پرسید که وضع حمله چطور است؟ تک در چه وضعی است؟ گفتیم: «ادامه دارد و دارند کار می‌کنند.» ایشان حضرت آقا را قسم می‌داد که کاری کنید که تک از دَوْر نیفتد و این پیروزی حاصل شود. بحمدالله در ساعت 14:30 نیروهای ما وارد سوسنگرد شدند تلفات عراقی‌ها بیش‌ از 700 کشته و مجروح بود. رزمندگان ما همچنین تعدادی اسیر از عراقی‌ها گرفتند و چهار دستگاه تانک و 6 دستگاه کامیون مهمات آنها را سالم به غنیمت گرفتند.

منبع: ماهنامه صف شماره 392 (ویژه نامه سوسنگرد).

قیمت بک لینک و رپورتاژ
نظرات خوانندگان نظر شما در مورد این مطلب؟
اولین فردی باشید که در مورد این مطلب نظر می دهید
ارسال نظر
پیشخوان
تبلیغات متنی