ماهان شبکه ایرانیان

گفتاری در باب سکولاریسم

چکیده: آنچه در زیر می خوانید، خلاصه ای از سلسله مقالات عصر ما درباره سکولاریسم است که ظاهرا با تعطیلی نشریه، ناتمام مانده است

عصر ما، ش 248، 250 - 253

چکیده: آنچه در زیر می خوانید، خلاصه ای از سلسله مقالات عصر ما درباره سکولاریسم است که ظاهرا با تعطیلی نشریه، ناتمام مانده است . مطالب یادشده بیشتر به توصیف و تبیین دیدگاه ها و رویکردهای موجود در جهان غرب و دنیای عرب و بررسی نقاط ضعف و ابهام یا ابعاد ناپیدای مساله می پردازد و مواضع نهایی نویسنده و نشریه را به طور مشخص بازنمی نماید . در این مقالات نشان داده شده است که سکولاریسم در مفهوم حداقلی، که از آن به «جدایی دین از سیاست » تعبیر می شود، به مراحل نخستین پیدایش سکولاریسم در غرب اختصاص داشته و پس از استقرار دولت مدرن، سکولاریسم و سکولاریزاسیون همه ابعاد حیات انسانی را در بر گرفته است .

مفهوم سکولاریسم، همچون بسیاری از مفاهیم نوین دیگر، بر بستر تجربه مدرنیته در اروپای جدید روییده و از درون اندیشه، فرهنگ و فرایند تحولات چهار قرن اخیر مغرب زمین سربرآورده است و در راهیابی به فرهنگ های غیر غربی، ترجمه های گوناگونی را پذیرفته است . هر چند باید میان سکولاریسم به عنوان یک نظریه یا ایدئولوژی و سکولاریزاسیون به عنوان یک فرایند تمایز قائل بود; اما نمی توان ایدئولوژی و نهاد یا نظریه و فرایند را یکسره از یکدیگر جدا پنداشت و از روابط دوجانبه و تعامل دیالکتیکی آنها غفلت ورزید .

در واقع، جان هالیوک (1) بود که به این اصطلاح معنای تازه ای بخشید و با گسترش حوزه مفهومی آن، سکولار و سکولاریسم را به یکی از مهم ترین اصطلاحات در گفتمان سیاسی و فلسفی غرب تبدیل کرد . هر چند هالیوک حوزه مفهومی سکولاریسم را تا حدودی دچار اختلاط کرد، اما با ارائه تعریفی بی طرفانه و علمی، کوشید تا ساحت آن را از مفاهیمی چون الحاد و لاادری گری پاک گرداند . او سکولاریسم را این چنین تعریف کرد: «اعتقاد به امکان اصلاح وضعیت انسان از راه های مادی و بدون رد یا قبول ایمان مذهبی » . اما او به روشنی بیان نکرده بود که انسان چیست؟ اصلاح چیست؟ و راه های مادی در این میان کدام است؟ سکولاریسم مورد نظر هالیوک می کوشید با دین، نسبتی تناقضی، تضادی یا تقابلی و تداخلی نداشته باشد . وی در این مفهوم سازی مبهم، تصور می کرد که به دین و ایمان انسان ها کاری ندارد و آن را در پرانتز می گذارد; اما تعریف هالیوک به تدریج در نظریه «جدایی دین از حکومت » ، ساده و فرمول بندی شد; نظریه ای که در پی جدا ساختن عقاید دینی از حوزه زندگی عمومی بشر بود . تعریف هالیوک از سکولاریسم، بازنمایی موقعیت و مرحله فرایند سکولاریزاسیون در غرب سده نوزدهم است; اما فرایند تحولات اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی و دگرگونی های شگرفی که در نهاد دولت و عرصه زندگی اجتماعی رخ داده بود، در سده بیستم تسریع شد و در نیمه دوم این قرن به اوج خود رسید . در این دوره، نهاد دولت، دیگر آن نهاد ضعیف و کوچکی نبود که بسیاری از نهادهای غیر حکومتی توان رقابت با آن را داشته باشند; بلکه دولت مدرن به قدرتی گسترده و فراگیر تبدیل شد که همه عرصه های حیات اجتماعی و فردی را تحت سلطه یا نفوذ خود قرار می داد . در این مرحله از بسط دولت مدرن که در آن، حاکمیت در جزئی ترین مسائل زندگی خصوصی انسان ها دخالت کرده و چگونگی روابط جنسی، مناسبات پدران، مادران و فرزندان و حتی تصویر و تصور انسان و شهروندان از خویش را متاثر می کرد، دیگر جایی برای تعریف سکولاریسم به عنوان نظریه جدایی دین از دولت باقی نمی ماند و آن را بلامفهوم، بلکه بلاموضوع می کرد . در این مرحله، سکولاریسم حداکثری و کلی جانشین سکولاریسم حداقلی و جزئی می شود و مرز میان آن دو محو می گردد .

دیدگاه متفکران جهان عرب

متفکران و روشن فکران جهان عرب نیز بر اساس خاستگاه فکری و رویکرد ویژه ای که به تجربه غرب و مدنیت مدرن داشتند و با توجه به نسبت خاص خود با میراث اسلامی - عربی، هر یک دریافت یا تعریف ویژه ای از سکولاریسم به دست داده اند .

دکتر محمد عابدالجابری، سکولاریسم را بخشی از سازمان مدنیت غربی می داند که از آن غیر قابل انفکاک است . از نظر جابری، مفهوم سکولاریسم در اسلام جایی ندارد; چرا که اسلام، همچون مسیحیت نیست و نهادی چون «کلیسا» ندارد تا بتوان آن را از دولت تفکیک کرد . جابری تفکیک دین از سیاست و دولت را در اسلام ناممکن می داند; ضمن آن که این امر را معضل عالم عربی نمی بیند . آنچه به نظر او جهان عرب و اسلام بدان نیازمند است، مردم سالاری (دموکراسی) و خردگرایی است . بر خلاف سکولاریسم، دموکراسی و خردگرایی مستلزم کنار گذاشتن اسلام نیست و جوامع عربی - اسلامی می توانند با رجوع به میراث عربی - اسلامی خود، اصول عقلانیت و مردم سالاری را فعال و زنده کنند .

دکتر وحید عبدالمجید، بر خلاف جابری، معتقد است که سکولاریسم در غرب، یک کلیت یک پارچه یا نوعی سیستم فکری و ایدئولوژی نیست; بلکه صرفا دیدگاهی خاص در قبال موضوعات و مسائلی است که به دین و امور دینی ارتباطی ندارند . از نظر او، سکولاریسم به معنای بی دینی، دین گریزی یا دین ستیزی نیست . هر چند سکولاریسم در تاریخ غرب به سوی دین ستیزی میل کرد، اما علل و عوامل چنین پدیده ای را باید در واقعیات تاریخی ای چون جنگ شاهان، سلطه کلیسا و پاپ، پیدایش علم تجربی و حاکمیت عقل جست وجو کرد . چنین سکولاریسمی، دین را به نهاد مدنی تبدیل کرده، رابطه آن را با قدرت سیاسی قطع می کند و این به معنای محدود کردن نقش دین در جامعه نمی باشد . در واقع عبدالمجید، ادراکی حداقلی از سکولاریسم دارد و حوزه تاثیر آن را قلمرو قدرت و سیاست یا حداکثر، عرصه فعالیت نهادهای اقتصادی می داند . به نظر او، حوزه هایی چون خانواده و زندگی خصوصی، ارزش های اخلاقی، باورها و ارزش های دینی، خارج از حوزه تاثیر آن قرار دارند .

دکتر فؤاد زکریا، از مدافعان سکولاریسم، این مفهوم را به عنوان نظریه «جدایی دین از سیاست » معنا می کند; اما توضیح نمی دهد که آیا سکولاریزه کردن اقتصاد، زندگی خصوصی، اخلاق، ادبیات و هنر نیز مشمول نظریه سکولاریسم می شود یا نه . به نظر می رسد زکریا می کوشد سکولاریسم را با تعلقات اومانیستی خود درآمیزد . وی بر ارزش های انسانی و معنوی تکیه کرده و خواهان آن است که سکولاریسم و زندگی دنیوی با ارزش های اومانیستی درهم آمیزد .

محمود امین العالم، سکولاریسم را تنها جدایی دین از دولت نمی داند; بلکه معتقد است که سکولاریسم نوعی نگاه، رفتار و شیوه سلوک است . به نظر او، سکولاریسم، مبین ویژگی های اصلی انسانیت انسان است و نشان دهنده تکاپو و انگیزش معنوی و مادی وی در رفع همه موانع پیشرفت، سلطه انسان بر جهان و سرانجام شکوفایی و نیک فرجامی بشری می باشد . در عین حال، از دیدگاه امین العالم، سکولاریسم تعارضی با دین ندارد; بلکه باید آن را خاستگاهی مناسب برای نوگرایی دینی دانست . دین در چنین رویکردی، نه یک مرجعیت فرابشری یا اتوریته خارج از انسان، بلکه مجموعه ای از ارزش های معنوی و اخلاقی است که روح انسانی در فرایند بسط و تکامل خود آنها را خلق کرده و تحقق می بخشد .

اما در دیدگاه دکتر مراد وهبه است که رفع دوگانگی و ثنویت انسانی - ناانسانی یا مادی - معنوی به طور کامل صورت می گیرد و سکولاریسم در مفهوم حداکثری خود رخ می نماید . به نظر او سکولاریسم پدیده ای وحدت گرا و نسبی است که وجود انسان را در چارچوب زمان و تاریخ محدود می کند . زمان مندی، تاریخیت و نسبیت پویا و سیال تاریخی هستی آدمی، ویژگی پایداری است که سکولاریسم آن را باز می نماید .

وهبه سکولاریسم و فرایند آن (سکولاریزاسیون) را فرایند انسانی تمدن بشری می داند; به طوری که می توان فت سکولاریزاسیون و جهانی شدن، (2) در واقع، پروسه ای واحد است .

هاشم صالح، نویسنده سوری مقیم فرانسه، ستایش گر مجذوب اروپا و تمدن مدرن غربی است و از اروپای سکولار، آزاد، خردگرا و رها از بنیادگرایی دینی سخن می گوید . از نظر او، سلطه اروپا و غرب بر جهان، «اعجاز مدرنیسم » است و کلید بهشت اروپا نیز چیزی جز تسلیم شدن امور انسانی در برابر قوانین مادی و طبیعی نیست . صالح همچنان در حال و هوای دوره روشن گری تنفس می کند و درباره دین یا سکولاریسم، همانند اصحاب دایرة المعارف و حتی اگوست کنت نظریه پردازی می نماید .

از دیدگاه دکتر حسن حنفی، متفکر چپ گرای اسلامی مصری، سکولاریسم پدیده ای وابسته به تمدن غرب و به معنای «جدایی کلیسا از دولت » است . او معتقد است که سکولاریست های عرب همگی مسیحی بوده و به ویژه مسیحیان شام و سوریه اند که در مدارس خارجی و غربی پرورش یافته و گرایش به تمدن غربی در جان آنان ریشه دوانده است . به همین دلیل نیز جنبش های اسلامی، سکولاریسم را نفی کرده و آن را مفهومی همبسته غرب گرایی و استعمار تلقی کرده اند . به نظر دکتر حنفی، چنین وضعیتی موجب دریافتی غلط از نسبت اسلام و سکولاریسم شده و اصطلاحی تئوریک را با کشمکش های سیاسی غربی - شرقی یا اروپایی - اسلامی خلط کرده است . او معتقد است اسلام خود جوهره ای سکولاریستی دارد; اما نباید سکولاریسم اسلامی را با سکولاریسم غربی یکسان پنداشت . سکولاریسم اسلامی، امری درونی و برخاسته از ذات و ماهیت اسلام است و نیازی نیست که مسلمانان یا اعراب، سکولاریسم غربی را که برخاسته از مبانی دیگر و زاییده تحولات خاص جوامع اروپایی است، از آنها اقتباس کنند . (3) حنفی از طریق نوعی وحدت وجود و اومانیسم اسلامی می کوشد تا دوگانگی میان انسان و خدا، طبیعت و شریعت، دین و عقل را رفع کرده و سکولاریسم را جزء لاینفک اسلام گرداند; سکولاریسمی که بر خلاف سکولاریسم اروپایی، در برابر دین نیست، بلکه درون آن قرار دارد .

یکی دیگر از نویسندگان عرب که در باب سکولاریسم، از ایستاری موافق و همسو سخن گفته است، دکتر عاطف العراقی است . به نظر او، ربط دادن سکولاریسم به بی دینی از عدم فهم سکولاریسم ناشی می شود; زیرا نظریه جدایی دین از دولت و این که دین از آن خدا و میهن از آن همه است، هرگز نشان دهنده گرایش های غیر دینی نیست . از دیدگاه العراقی، سکولاریسم به معنای جدا کردن علم از دین است . بدین ترتیب، وی به دو حوزه دوگانه سکولار و غیر سکولار قائل شده و بر این اساس نتیجه می گیرد که سکولاریسم در پی برانداختن دین نیست; بلکه می خواهد میان دین و حکومت جدایی بیندازد . مبنای نظریه العراقی، عقل خود بنیاد است که زاییده دوره روشن گری است; لذا می توان نتیجه گرفت که سکولاریسم با راسیونالیسم و عقل گرایی هم ذات است و دین که در حوزه لاعقلانیت (عقل به مفهوم خود بنیاد آن) قرار دارد، از آن تفکیک شده و قلمرو ویژه ای را به خود اختصاص می دهد . عقل خود بنیاد، هیچ معیار و مرجعیت بیرون از خود را برنمی تابد و هر گونه اتوریته بیرون و فراتر از بشر را انکار می کند .

اما العظمه، بر خلاف العراقی، از جمله روشن فکرانی است که از مطلق گرایی مدرنیستی مبتنی بر پروژه روشن گری فاصله گرفته و به پست مدرنیسم تعلق خاطرنشان می دهد . به همین سبب است که او سکولاریسم را نه یک امر ثابت، واحد و مطلق، بلکه حرکتی پایان ناپذیر، غیر غایت گرایانه و متحول کننده جامعه می داند . العظمه، آن گاه که از «وجه اخلاقی سکولاریسم » سخن می گوید، هر گونه اخلاق مطلق، جهانی و ثابت و هر گونه مرجعیت غیر پویا و غیر تاریخی را نفی می کند و سیالیت، تحول و تنوع را ویژگی سکولاریزه شدن اخلاق می خواند . اخلاق و نظام اخلاقی سکولار، فاقد هر گونه اصل پیشین، جهانی، عام و مطلق است . تاریخ مندی و زمان مندی در اخلاق بشری تنیده شده است و هیچ گونه اتوریته خارج از تاریخ، زمان و انسان پیوسته در حال تجربه و تحول را نمی توان بر اخلاق سکولار حاکم گردانید .

ارزیابی و نقد تعریف ها

موافقان و مخالفان، به نوبه خود و برای اثبات دعاوی مثبت یا منفی خویش نسبت به سکولاریسم، به این یا آن جنبه، این یا آن ویژگی و این یا آن عارضه آن تمسک جسته و نتیجه گیری می کنند . مراحل گوناگون سکولاریزاسیون، ابعاد و سطوح گوناگون سکولاریسم و انکشاف مفهومی، مصداقی و تاریخی آن، در هر دو دیدگاه موافق و مخالف سکولاریسم از نظر پنهان مانده و سمت گیری های تجویزی بر رویکردهای تفسیری سبقت جسته است . سکولاریسم و ضد سکولاریسم، اکنون خود به ایدئولوژی های جدیدی تبدیل می شوند; هر چند که اکنون کسانی همچون پروفسور جان کین از مفهوم تازه ای به نام «پست سکولاریسم » سخن می گویند . پست یا پسا، همچون دیگر موارد مشابه، بر «پایان » و اتمام دلالت ندارد; اما مبین ضعیت بحرانی، در حال تعلیق و گذار است . پست سکولاریسم، سکولاریسم دوره بحران است . دوره ای عاری از هرگونه مرکزیت و مرجعیت، دوره یا مفهومی که «عقل » و «انسان » (اومانیته) از جایگاه چند سده اخیر خود به زیر کشیده می شود . در چنین وضعی، چگونه می توان از «سکولاریسم » سخن گفت .

اختلاطها و معضلات در شناسایی سکولاریسم

1 . سکولاریسم حداقلی و جزئی - سکولاریسم حداکثری و کلی: یکی از مهم ترین عوامل اختلاط در فهم و شناخت سکولاریسم، تنوع و تکثر معانی و مفاهیم آن است . سکولاریسم حداقلی، نگرشی جزئی و موردی به واقعیت است که از منظری اجرایی و پراگماتیک می کوشد به تفکیک دین از حوزه هایی چون دولت، سیاست و یا اقتصاد نائل آید . در این رویکرد حداقلی و جزئی، وجود امر مطلق، مرجعیت و اصول ثابت و کلی اخلاقی، انسانی و حتی دینی پذیرفته شده و ساحت های فرامادی وجود انکار نمی شود . این در حالی است که در سکولاریسم حداکثری و کلی، با رهیافت و نگرشی همه جانبه، همه حوزه های حیات بشری و مبادی و مبانی آن مشمول سکولاریته شده و رابطه آنها با دین و هرگونه مرجعیت فرامادی و فرا بشری قطع می گردد .

2 . سکولاریسم و جدایی دین و دولت: یکی از شایع ترین تعریف ها از سکولاریسم، جدایی دولت از دین (4) است . واقعیت این است که در هیچ جامعه ای میان دین - به عنوان یک نهاد - و دولت، وحدت و ادغامی کامل وجود نداشته و کمابیش می توان گونه ای تمایز و تفکیک نسبی را میان آنها دید . اما همان گونه که خواهیم گفت، سکولاریسم، در مفهوم بنیادین و ایده آل خود، چیزی فراتر از چنین تمایز نسبی و ساده ای است . تاریخ تکوین و بسط و گسترش سکولاریسم و سکولاریزاسیون، نشان می دهد که چنان معنای حداقلی، موردی و جزئی از سکولاریسم، تنها به نخستین مرحله از پیدایش و تحول سکولاریسم در غرب تعلق دارد که به تدریج، با بسط و انکشاف تاریخی آن در همه زمینه های اقتصادی، فلسفی، فکری، اعتقادی و اخلاقی به حاشیه رانده شد . بدین ترتیب سکولاریسم، دلالت مفهومی و مصداقی بسیار گسترده تر و عمیق تری پیدا کرد; به طوری که هیچ حیطه و حوزه ای از حیات فردی و اجتماعی بشر باقی نمی ماند که مشمول سکولاریته واقع نگردد .

3 . سکولاریسم به مثابه مجموعه ای از افکار، اعمال و برنامه های مشخص (یک پروژه طراحی شده): برخی، اعم از موافقان یا مخالفان سکولاریسم، می پندارند که سکولاریزاسیون، پروژه اندیشیده سیاسی، اجتماعی و فکری است که با ابزارها و شیوه هایی مشخص و به وسیله طرح و نقشه فرهنگی از پیش تعیین شده تحقق پیدا می کند و می توان به گونه ای مکانیکی آن را پذیرفت یا رفع کرد . علاوه بر این، نباید پنداشت که زمینه های سکولاریسم منحصر به غرب مسیحی است و تکوین و ظهور آن، در جوامع دیگر با امتناع روبه روست; چرا که وجود امور دنیوی و مادی در همه جوامع موضوعی بدیهی و غیرقابل انکار است . از این رو می توان گفت برخی از عناصری که در سکولاریسم دیده می شود، در حاشیه هر جامعه ای وجود دارد . این عناصر، تحت شرایط مساعد تاریخی، می توانند به متن منتقل شده و از طریق جابه جایی عناصر و معیارهای پیرامونی و مرکزی، به فرایند سکولاریزاسیون مجال ظهور دهند . سکولاریسم و سکولاریزاسیون، پدیده ای درون زا، چند بعدی و اجتماعی - تاریخی است که تحقق کامل و تمام عیار آن در همه سطوح و وجوه با رفتن یک عالم و آدم و آمدن عالم و آدمی دیگر همبسته است .

4 . سکولاریسم به مثابه اندیشه ای ثابت و ایستا: برخلاف گمان کسانی که می پندارند سکولاریسم، اندیشه ای است که در آغاز، یک بار برای همیشه، ایجاد شده است، باید دانست که آن، رشته مسلسلی از نمونه های انضمامی و به هم پیوسته است که با گذشت زمان و در طول تاریخ خود، بسط و تحقق یافته است . درست است که اصطلاح سکولاریسم، در مراحل پیدایی و آغازین این پدیده، به جدایی دین از دولت، همراه با عدم دخالت حکومت در زندگی خصوصی و محترم داشتن ارزش های دینی و اخلاقی تعریف شده است; اما آنچه اکنون تحقق یافته، بسی فراتر از آن است . تعریف کنونی از سکولاریسم با استناد و ارجاع به نخستین مراحل تکوینی آن، غفلت از تاریخ و تحقق تمام و کمال آن در بستر حیات انسانی و در نتیجه، ناقص و ابتر است و ما را با مغالطه قرائت «خارج از متن » (5) یا گرفتار رویکردی نازمان مند (دیاکرونیک) می گرداند .

در دهه های گذشته، رفته رفته، وضع تغییر کرد و حلقه های سکولاریسم به یکدیگر پیوند خورد . این زنجیره تاریخی در دهه شصت از قرن بیستم تقریبا کامل شد . در این مرحله، فرایند سکولاریزاسیون به بالاترین مرتبه خود بسط و گسترش یافت و سکولاریسم با گذر از جهان سیاست و اقتصاد به جهان فلسفه و معرفت و سرانجام به وجدان آدمی گام نهاد و خود را در پهنه زندگی روزمره آدمیان گستراند . انواع و اقسام رهیافت های تقلیل گرایانه همچون تقلیل سکولاریسم به عقل گرایی یا جدایی دین از دولت، نه تنها قادر به تفسیر سکولاریسم و تاریخ تحقق آن نیستند; بلکه در درون به تناقض ها و ناسازواره هایی تحلیلی دچار می شوند که قادر به حل یا رفع آنها نخواهند بود .

تیپ ایده آل سکولاریسم

سکولاریسم آرمانی یا حداکثری، نوعی جهان بینی عقل گرایانه غیرمعنوی و ماتریالیستی در چارچوب اتوریته و مرجعیت مطلق آدمی و وحدت مادی جهان است . بر مبنای این دیدگاه، هستی از هرگونه راز و قداست عاری است و انسان و طبیعت، هر دو محصول چنین وجود بی روح و فاقد معنایی است . لذا:

1 . عالم طبیعی و انسانی، عالمی واحد، به هم پیوسته، خودکفا و تک ساحتی است که هیچ گونه شان و مرتبه فراطبیعی و فرابشری ندارد و اگر هم داشته باشد، مهمل و بی معنا بوده و قابل توجه و عنایتی نیست .

2 . عالم، شامل همه شؤون و اموری است که عقل دنیوی و خودبنیاد، اعم از عقل معطوف به ارزش یا عقل معطوف به هدف - وسیله، برای شناخت، تفسیر و هنجارگذاری آن کافی است . عقل انسانی، خود می تواند نظام های معرفت شناختی، زیبایی شناختی و اخلاقی لازم را برای اداره زندگی عمومی و خصوصی خویش استنباط کرده و محیط مادی، اجتماعی و حتی خود را، آن گونه که می خواهد، بازسازی کند .

3 . رابطه انسان با خود، دیگری و طبیعت، رابطه معرفت - سلطه است و انسان با تکیه بر عقل خودبنیاد به اعمال سلطه بر ابژه طبیعی و انسانی می پردازد . سکولاریسم ایده آل، نوعی الگوی وحدت وجودی عقلی - مادی در برابر الگوی وحدت وجودی اشراقی - معنوی است که هستی را به یک کل مادی و نسبی بدون راز و رمز و تهی از هر قداست و معنا تبدیل می کند; اما در واقعیت تاریخی، سکولاریسم دو مرحله را پشت سر گذاشته است: نخست، دوآلیسم و ثنویت سوژه (انسان) - ابژه با مرکز انسان - طبیعت مادی و چارچوب گرایی مطلق و الگوهای عام، جهانی و مبتنی بر کلان روایت است که در دوره مدرنیسم، به ظهور رسیده است; دوم، وحدت سوژه - ابژه و ادغام و انحلال آنها در یکدیگر و در نتیجه نابودی سوژه و ذات و از بین رفتن مرکز، نسبی شدن همه چیز، جایگزینی روایت های سیال، ناپایدار و خرد است که پست مدرنیسم آن را نمایندگی می کند .

ما در این نوشته می کوشیم تا با روش دیاکرونیک و شیوه تطبیقی، سیر تحول سکولاریسم در ابعاد چندگانه خود و در دو مرحله مدرنیستی و پست مدرنیستی را مورد توصیف و تحلیل قرار دهیم .

1 . ساحت فلسفی

مدرنیسم، چیزی بیش از استفاده از علم و تکنولوژی بود . در مدرنیسم مبتنی بر اومانیسم غیرالهی، انسان از همه سویه ها و ابعاد هستی شناختی، مینوی و معنوی جدا می شود; با کنار گذاشتن همه پیوندهای قدسی، تمام نظام های ارزشی و اخلاقی قراردادی می گردد; فرایند اصلاح دینی و رفرماسیون، به تدریج، همه امور قدسی، معنوی و الهی را از عرصه عمومی خارج می کند و در حاشیه زندگی خصوصی قرار می دهد . با انجام چنین امری، در عرصه دین دیدگاهی سکولار پدیدار گشت که انسان را به جای خداوند در مرکز هستی نشاند و از دین بشری، دینی جهانی و دنیوی ساخت . این دیدگاه فلسفی و شبه دینی، در همه زمینه های معرفت شناختی، زیبایی شناختی، اخلاقی و ... نظرگاه های ویژه خویش را دارد و نظام های ایدئولوژیک و تئوریک گوناگونی از آن منشعب شده است .

درون این نظام، دوگانگی و ثنویتی متصلب میان انسان و طبیعت ایجاد شد که بر اساس آن، گاهی انسان، مرکزیت هستی را به خود اختصاص داد و گاهی طبیعت - ماده مرکزیت یافت . از همان آغاز، میان این دو مرکز هستی، تضاد و کشمکشی وجود داشت . به همین دلیل، اندیشه های اومانیستی، عقل را بر طبیعت و ماده برتری دادند و بر آزادی انسان و قدرت او برای شناخت قوانین طبیعت و سلطه بر آن تاکید کردند . با این همه، همچنان جهان و تاریخ، هدف مند شمرده می شد و بر اساس اصل تکامل و پیشرفت تاریخی و قانون مندی تاریخ پیروزی انسان (انسان سفید و اروپایی)، دستیابی به آرمان شهر، امری تخلف ناپذیر به نظر می رسید . ایمان به پیشرفت، محرک انسان و تاریخ شد و قهرمان گرایی دنیوی و مادی ظهور یافت . درست در همین زمان، دیدگاهی انسان ستیزانه پدیدار گشت که معتقد بود علم از هرگونه ارزش مقدس و هدف انسانی تهی است . در فلسفه اسپینوزا و علم نیوتنی، طبیعت جای انسان را گرفت و ماده در مرکزیت وجود نشست و به دنبال آن، انسان نیز چاره ای جز تسلیم شدن به قوانین طبیعی و مادی نداشت .

هنگامی که این مرحله، تقریبا از نیمه دوم قرن نوزدهم آغاز گشت، اندک اندک پایه های دیدگاه معرفتی و فلسفه معطوف به شناخت و سلطه بر طبیعت و قوانین آن به لرزه درآمد . وجود کل مادی و علیت سخت و متصلب در علوم، مورد تردید قرار گرفت و این دیدگاه قوت گرفت که نه شناخت طبیعت، کار آسانی است و نه کشف قوانین آن، به سادگی امکان پذیر است . اعتقاد بشر به قانون مندی تاریخ و اصل پیشرفت، متزلزل شد و در همین جا بود که نیچه از راه رسید و «مرگ خدا» را اعلام کرد; چیزی که در بیان هایدگر با عنوان «پایان متافیزیک » تکرار دیگری یافت . هرچه این احساس که تمدن غربی دچار مشکل شده است، افزایش می یافت، باورهای پوچ انگارانه و نیست گرایانه گسترش بیشتری می یافت; به طوری که به نظر می رسد میان هیچ انگاری فلسفی و رشد مصرف گرایی ارتباط معنادار و مستقیمی وجود داشته است . انقلابی بر ضد هرگونه کل گرایی و ثابت گرایی، اعم از مادی و معنوی، شکل گرفت و مکاتب فلسفی جدیدی ظهور کردند که نقد مدرنیسم خردگرا و مادی، ایده روشن گری و اصل پیشرفت را نشانه رفتند . این همه نشانه به بن بست رسیدن دوره سکولاریسم مدرنیستی و متصلب بود; اما با وجود این، آنچه این دوره را از سیالیت مطلق و سرگردانی رهایی می بخشید، احساس بیچارگی و درماندگی ناشی از آن بود; زیرا انسان غربی هنوز خاطرات دوران قهرمان گرایی مادی را در لابه لای خاطره خویش نگاه داشته بود . انتشار هگلیسم و مارکسیسم در جهان سوم به این دوره مربوط می شود; فلسفه هایی که اعتقاد داشتند در هستی و تاریخ، مرکزی نیرومند وجود دارد و انسان می تواند بر سرنوشت و تقدیر خود سلطه یابد . حتی نیچه که مرگ خدا را اعلام کرده بود، به این نکته اشاره داشت که سایه های خدا، یعنی مفاهیمی از قبیل علیت، کلیت، نهایت مندی، هنوز در گوشه و کنار جهان به حیات خود ادامه می دهند .

سرانجام پس از سپری شدن دوره ای که ماده و طبیعت، به جای انسان، مرکزیت عالم را به خود اختصاص داده بود، به دریج بی مرکزی و بی هدفی جای آن را می گیرد و بدین ترتیب دوره «پساها» ، «مابعدها» ، «پست ها» (6) فرا می رسد . در این مرحله، خردگریزی مادی به جای خردگرایی مادی می نشیند و با محو همه ارزش ها، قدسیت ها، ثابت ها و مطلق ها در عرصه های گوناگون معرفت شناختی، زیبایی شناختی، اخلاقی و ... هر انسانی اصول و ارزش های خاص خود را پیدا می کند; اصول و ارزش هایی که دیگر با هیچ گونه عقلانیت و مبنای معتبری قابل توجیه نیست . دوباره انواع بنیادگرایی های ماقبل مدرن، فرصت ظهور در صحنه جهانی را پیدا می کنند و در واکنش به طرد روح از طرح هستی، همه چهره های مرده یا نیمه مرده جادویی، اسطوره ای و دینی زنده می شوند . جهان به شهر فرنگی تبدیل می شود که همه نمایندگان عوالم دیرینه ای و ما قبل باستانی تا مابعد مدرنیستی را در پشت ویترین خود یک جا به نمایش می گذارد . امور دینی و قدسی، با ذوب کردن یخ های دوره انجماد خود در عصر سکولاریسم مدرنیتی، احیا می شوند تا خلا هستی و آدمی را پر کنند; احیایی که در موارد بسیاری، مضمون و شکلی جادویی به خود می گیرد . با جنگی که علیه سکولاریسم، اومانیسم و . . در می گیرد، عقلانیت، انسانیت و ... از دو سوی پست مدرنیسم و ضدمدرنیسم برخاسته از بنیادگرایی پیشامدرن، زیر فشار و تهدید امحا و نابودی واقع می شود .

2 . ساحت معرفت شناختی و زیبایی شناختی

در مرحله نخست، این باور حاکمیت یافت که واقعیتی ثابت، ذاتی، مستقر و منسجم وجود دارد که می تواند با دیگر ذات ها، با استفاده از زبانی شفاف و انعکاس دهنده واقعیت ها ارتباط برقرار کند . کارهای هنری نیز بر پایه تقلید و شبیه سازی استوار بودند و با مفهوم و مضمون انسانی و اخلاقی خود می کوشیدند تا ادراک انسان از واقعیت را ژرف تر ساخته یا تغییر دهند . با پایان این مرحله، انسان در می یابد که مرزهایش کدر و مبهم است، واقعیت ثابت و مستقری در کار نیست و اشیاء بر انسان تقدم دارند . به همین سبب ذات و سوژه انسانی دیگر نمی تواند با دیگر ذات ها ارتباط برقرار کند و تعامل بورزد . حتی زبان نیز ابزار شفاف و رسانایی برای پیوند و ارتباط نیست . کالا شدن و قراردادی شدن، زبان را نیز به تباهی کشانده و زبان، دیگر به کار ارتباط با اشیا، و نه انسانها، می آید . زبان شی ءگونه و کالاشده بر انسان سیطره می یابد و موجب از خودبیگانگی انسان می شود .

در این جاست که نظریه های هنری پیدا می شود که مبنای آن قطع ارتباط هنر با واقعیت است . هنر در این بافت، به هیچ مرجعیتی، جز مرجعیت ذاتی و درونی خویش، اشاره نمی کند . این کوشش ها همه برای این صورت می گیرد تا هنر را از فاجعه کالایی شدن واقعیت دور کرده و نجات بخشند . با گذار مدرنیسم به پست مدرنیسم، سوژه مستقل و آگاه انسانی پنهان می شود و اگر آگاهی نمایان می گردد، فرورفته در لاک خویش و از هم گسیخته است . واقعیت وجود ندارد و اگر هم وجود داشته باشد، دست نیافتنی است . ارزش و هنجار والایی در کار نیست و اگر هم باشد، چنان پراکنده، نامتمرکز و کدر و تیره است که هماهنگی با آن ناممکن است .

سخن گفتن از زبان به مثابه وسیله ای کنترل شده برای ارتباط گزافه است . زیرا زبان نیز اراده و خواستی است که انسان با قدرت و زور (غیرفیزیکی) بر دیگری تحمیل می کند . رابطه زبان و واقعیت دگرگون می شود; برخلاف گذشته که می پنداشتند واقعیت، سازنده زبان است، اکنون بشر معتقد می شود که این زبان است که واقعیت را می سازد . در ورای زبان نمی توان از هیچ واقعیتی سخن گفت .

3 . ساحت تصاویر مجازی و نمادی

در دوره قهرمان گرایی اومانیستی و سکولار، مجموعه ای از تصاویر مجازی شکل گرفت که بر تحت سلطه و کنترل بودن سوژه و ابژه دلالت داشت . دولت، تصویر مجازی خدا بود; همان تصویری که هگل بر پایه آن، زندگی بشر را توجیه می کرد . تنها راه دگرگون ساختن جهان و سلطه یافتن بر آن در دست گرفتن دولت است . جهان، همچنین به تصویر مجازی ماشینی در اختیار بشر تبدیل شد یا به گیاهی که به طور مداوم و با رسیدن به هدف مرحله ای، دوره های رشد و تکامل را یکی پس از دیگری طی می کند .

در مرحله دوم، غایت مندی و هدف داری گم شد و سوژه انسانی، احساس عجز و ناتوانی کرد . تصویر مجازی دولت، به مثابه اژدها نمایان شد و جهان به قفسی آهنین تبدیل گشت . جهان ماشینی، به اتوماسیونی کور و بی توجه به نیازهای آدمی تغییر شکل داد یا همچون گیاهی وحشی شد که با رشد سرطانی خود، انسان را به تهدید و چالش کشاند . نظم عالم جای خود را به بی نظمی داد و خصلت قانون مندی هستی، به زیر پرسش و تردید رفت . جهان هرچند ابزار و ماشین است; اما این ابزار چیزی جز ویدئو و رایانه نیست که به ظاهر در اختیار انسان، اما در واقع مسلط بر اوست .

4 . ساحت اخلاقی و سبک زندگی

در مرحله نخست، نظام های اخلاقی سکولار و دنیوی (لیبرالیسم سرمایه داری و کمونیسم مارکسی) پدیدار شدند که مؤمنانشان حاضر بودند تا در راه آنها به تضحیه خود بپردازند . این بدان معناست که گرایش های فرادنیوی و غیرمادی همچون آزادی خواهی، برابری طلبی، برادری و یا حداقل اراده معطوف به قدرت و سلطه همچنان فعال بوده است . به همین سبب انسان احساس می کرد که می تواند بر خود و سرنوشت خویش حاکم باشد و خویشتن و محیطش را بر طبق آرمان ها و ایده آل هایش تغییر دهد و بسازد . روند فرسایش نهاد خانواده از این دوره آغاز شد و خانواده گسترده و چند نسلی، جای خود را به خانواده هسته ای و متمرکز داد . با این همه، خانواده هنوز مهم ترین نهاد اجتماعی بود که جامعه می توانست ارزش هایش را به وسیله آن به افراد و نسل بعد منتقل کند و آنان را به شهروندانی مدنی و بازیگرانی اجتماعی تبدیل کند . جنبش آزادی خواهی و فمینیستی زنان نیز از همین دوره آغاز می شود و زنان خواهان استیفای حقوق خویش می شوند .

با نزدیک شدن به مرحله پست مدرنیستی و رشد نسبیت گرایی، دیگر پایبندی به هرگونه نظام ارزشی ناممکن می شود و گرایش به مبارزه و قهرمانی به محاق می رود . فروپاشی ایده آل ها و آرمان های لیبرالی یا کمونیستی جا را برای نفع طلبی و لذت جویی شخصی باز می کند . با این حال، انسان همچنان می تواند خود را با چنین جامعه ای که همه انسان ها را با یکدیگر و حتی با اشیا برابر می داند، سازگار کند . خانواده، با شتاب بسیار، به سوی فروپاشی پیش می رود و جای خود را به دیگر اشکال زندگی گروهی در زیر یک سقف (مانند زندگی پدر با فرزندان، مادر با فرزندان، دو مرد با فرزندان و . .). می دهد . در چنین شرایطی، جنبش فمینیسم افراطی و جنگ طلب آغاز می شود و افزون بر استیفای حقوق برابر با مرد، خواهان انهدام مرد، به عنوان مرد، می شود . با ضعف گرایش معنوی و اضمحلال نهاد خانواده به عنوان وسیله ای برای انتقال ارزش ها و سنت ها، آتش تمایلات جنسی برافروخته می شود و لذت سازی در جهت امحای ارزش های والای اخلاقی، آن را تندتر کرده و روحیه مصرف گرایی را فربه می کند . در چنین وضعی، توجه انسان به عرصه عمومی و امور اجتماعی کاهش می یابد و تمایلات شخصی که تحت تاثیر صنعت لذت سازی قویت شده است، جای آن را می گیرد . انسان به انسان جسمانی تقلیل می یابد . گسترش سکس غیرطبیعی مربوط به همین دوره پایانی مدرنیسم است . در این مرحله ارزش های محدود کننده پیوریتانیستی رو به زوال می رود و جنبش روابط آزاد جنسی (7) رخ می نماید . شورش های جوانان و دانشجویان دهه شصت، علامت دیگری است که می تواند به عنوان آهنگ آغاز پست مدرنیسم شنیده شود . گستره زندگی عمومی چنان پهناور گشته که بسیاری از زوایای زندگی خصوصی انسان را هم فرا گرفته است . کار استانداردسازی به اوج خود رسیده است . سوژه انسانی در محاصره تکثر کالاها، اطلاعات و کلیشه های بت واره قرار گرفته و جامعه ارتباطی به جامعه شی ءگونه و کالاها تبدیل می شود . انسان، احساس پوچی و بی هدفی می کند و در می یابد که هیچ چیز در اختیار او نیست . فرهنگ، صنعت، تبلیغات، مهندسی ژنتیک و عصر رایانه، همه چیز حتی اخلاق و سبک زندگی را رقم می زند .

اشاره

چنان که در آغاز گفته شد، این مقاله بیشتر رویکردی توصیفی - انتقادی به دیدگاه های مختلف در باب سکولاریسم داشته و از گمانه زنی و نظریه پردازی مستقل در این باب، خالی است . با این حال، نویسنده محترم به نکات دقیق و قابل توجهی اشاره کرده که دست کم در میان روشن فکران ایرانی - حتی در میان روشن فکران دینی - کمتر کسی بدان ها پرداخته است . به نظر می رسد که این رویکرد، گاه از فضای پست مدرنیستی یا ضد مدرنیستی که در دهه های گذشته مطرح بوده، متاثر است و تقریبا ایستاری را، نظیر آنچه دکتر شریعتی و جلال آل احمد دنبال می کردند، نمایندگی می کند . چنان که می دانیم، این ایستار بیش از آن که به ارائه مبدل های نوین و ایجابی چشم بدوزد، به نگرش های سلبی و انتقادی می پردازد . حال ضمن برجسته کردن نکات مهم و مثبت مقاله، به پاره ای از کاستی ها و کمبودهای آن اشاره می کنیم . با این امید که این گونه ژرف نگری ها در مقولات فرهنگی بیش از پیش گسترش یابد .

1 . بر خلاف آنچه در بین روشن فکران ایرانی متداول است، نویسنده محترم میان سکولاریسم و سکولاریزاسیون جدایی و تمایز جدی نمی بیند و این دو مقوله را پیوسته و وابسته به یکدیگر تحلیل می کند . معمولا در دهه های اخیر، روشن فکران مسلمان، سکولاریزاسیون (عرفی شدن) را به عنوان یک پدیده قهری اجتماعی از سکولاریسم (عرفی گرایی) که یک ایدئولوژی است، تفکیک کرده و القا نموده اند که پذیرش فرایند عرفی شدن، به هیچ وجه، به معنای تسلیم شدن در برابر ایدئولوژی جدایی دین از سیاست نیست . از این جهت، کار نویسنده البته شایان توجه و تقدیر است; اما از آن سو، به کارگیری گاه به گاه این دو واژه به جای یکدیگر در این سلسله مقالات، تفاوت های پذیرفته شده را نادیده گرفته و نویسنده را به نتایج ناصوابی رسانده است . این خلط، به خصوص در بخش «اختلاطها و معضلات در شناسایی سکولاریسم » رخ داده است و به طور مثال، آن جا که به «پروژه ای بودن سکولاریسم » پرداخته می شود، آشکارتر به چشم می آید .

2 . یکی دیگر از نقاط مثبت این مقاله، توجه به تکامل تاریخی مفهوم سکولاریسم و نیز تحول عینی آن در بستر اجتماعی - سیاسی غرب جدید است . ایشان به درستی میان نخستین مرحله از پیدایش و تحولات سکولاریسم در غرب (در قرن نوزدهم) با آنچه پس از استقرار دولت مدرن و سلطه آن بر تمام شؤون حیات مادی و معنوی انسان به منصه ظهور رسید (در قرن بیستم)، فرق گذاشته است و تاکید می کند که سخن گفتن از سکولاریسم، به مثابه تفکیک دو نهاد دین و سیاست، در مرحله ای که «دولت مدرن، سلطه حاکمیت خود را در جزئی ترین مسائل زندگی خصوصی انسان ها دخالت داده و چگونگی روابط جنسی، مناسبات پدران، مادران و فرزندان و حتی تصویر و تصور انسان و شهروندان از خویش را متاثر می کند» بی معنا و بلاموضوع است .

3 . تبیین نویسنده از مرحله اخیر سکولاریسم و سکولاریزاسیون در غرب (سکولاریسم حداکثری) نیز، که به ریشه ها و بنیادهای فلسفی و معرفت شناختی آن در ذیل عنوان «تیپ ایده آل سکولاریسم » اشاره می شود، نکته ای در خور اهمیت و متمایز با نگرش متداول روشن فکران دینی در سال های اخیر است . این رویکرد نسبت به عرفی گرایی، که البته در جهان غرب و دنیای عرب بی سابقه نیست، راه را برای بررسی های عمیق تر از رابطه دین و دولت و مساله دولت دینی در عصر حاضر باز می گذارد . متاسفانه در ایران این گونه بررسی ها راجع به سکولاریسم و سکولاریزاسیون کمتر دنبال شده است . با توجه به این رویکرد نویسنده، انتظار می رفت که ایشان در دسته بندی ارائه آرای متفکران نیز چنین نگرشی را ملحوظ می داشت و به پایگاه و خاستگاه فکری هر یک اشاره می کرد .

4 . با توجه به مباحث یاد شده، شایسته بود که نویسنده در این مقاله از نکات مهم دیگر غفلت نمی کرد یا به سادگی از کنار آنها عبور نمی نمود . شاید اگر نویسنده محترم، این نکات را نیز به همان دقت پی می گرفت، بحث از سامان بیشتر و منطقی تری برخوردار بود و نتایج مفیدتر و جدی تری به دنبال داشت . برای مثال، نویسنده محترم، علی رغم تاکید بر تفاوت بافتی (8) سکولاریسم در قرن نوزدهم و بیستم، از تفاوت بافتی میان جوامع غربی و اسلامی کمتر سخن به میان آورده است . بنابراین در کنار توجه به جنبه های فلسفی و معرفتی سکولاریسم و سکولاریزاسیون، شایسته بود از بسترهای عینی و ذهنی آن نیز به دقت سخن گفته می شد . ملاحظه این شرایط و تفاوت های اساسی موجود میان جامعه مسیحی غرب و جوامع اسلامی، ما را از بحث های کلیشه ای و شبیه سازی های مرسوم رهایی می بخشد و مساله یادشده را به یک بحث بومی و مناسب با شرایط فرهنگی و اجتماعی کنونی کشور تبدیل می کند . از این رو، این کلام نویسنده که «نباید پنداشت که زمینه های سکولاریسم، منحصر به غرب مسیحی است و تکوین و ظهور آن در جوامع دیگر با امتناع روبه روست; چرا که وجود امور دنیوی و مادی در همه جوامع موضوعی بدیهی و غیر قابل انکار است » هر چند سخن درستی است; اما سطحی و ساده انگارانه می نماید . چرا که بحث در امتناع سکولاریسم یا سکولاریزاسیون نبوده و نیست; بلکه سخن بر سر تفاوت بسترهای فکری و اجتماعی در غرب مدرن و جهان اسلامی و تاثیر این تفاوت ها در نوع واکنش نسبت به این پدیده است .

5 . در همین راستا، آنچه ایشان در نفی پروژه ای بودن سکولاریسم و سکولاریزاسیون گفته است، ناشی از کم توجهی به پیشینه های فکری و فلسفی غرب و تاثیر آنها در حضور و گسترش این پدیده است . البته اگر پروژه ای بودن یک پدیده اجتماعی را لزوما به معنای نقشه و توطئه گروهی از افراد و نهادها بدانیم، بی تردید نمی توان مقولاتی از این دست را یک «پروژه اندیشیده سیاسی، اجتماعی و فکری » دانست . اما اگر بپذیریم که تسلیم شدن به گونه خاصی از مبانی و ارزش ها و رویگردانی از اصول و ارزش های دیگر و نیز تن دادن به نهادها و مناسبات خاص اجتماعی، لاجرم به آثار و نتایج ویژه ای منجر می گردد، می توان به این ایده نزدیک شد که آنچه در سکولاریته غربی تحقق یافته است، پروژه ای اندیشیده و استوار بر اصول، چارچوب ها و شرایط ویژه ای است که به وسیله متفکران رنسانس و عصر روشن گری بنیادگذاری شده و بورژوازی و سرمایه داری غرب به تدارک عینی آن پرداخته است .

پی نوشت:

1. Jahn Halyooke 1817-1906.

2. globalization.

3) برای آشنایی با ویژگی های سکولاریستی اسلام از نظر حسن حنفی به متن مقاله مراجعه شود .

4. separation of charchandstate.

5. out of content.

6. posts.

7. free love move ment.

8. contextual.

قیمت بک لینک و رپورتاژ
نظرات خوانندگان نظر شما در مورد این مطلب؟
اولین فردی باشید که در مورد این مطلب نظر می دهید
ارسال نظر
پیشخوان