وبسایت ترجمان - ترجمه ازمحمد معماریان: خانوادههای سراسر دنیا همچنان از جهات مختلفی با یکدیگر تفاوت دارند: اندازه، ترکیب، قواعدِ برقراری رابطۀ جنسی و ازدواج، پدرسالاری یا قدرت مردانه در سکس-جنسیت-نسل، پایداری، مراقبت از سالخوردگان، باروری و الگوهای تولیدمثل. ضمنِ توجه به دوامِ تنوعِ جهانی، باید به فرآیندهای واگرای طبقاتی در جامعههای پساصنعتی نیز توجه کرد. موفقیتِ صنعتیسازی، روزی روزگاری به معنای تثبیت و تبدیل خانوادۀ اروپایی-آمریکایی به الگوی معیار بود. هماکنون پویاییهای اجتماعی-فرهنگیِ پساصنعتی، به تفاوتِ الگوهای خانوادگی میانِ طبقاتِ مختلف دامن زدهاند: توجهِ فزاینده به همکفو بودنِ زوجین از لحاظ درآمد و تحصیلات، و دوراهیهایی که یکسو به سمتِ کامیابی اقتصادی و از سویِ دیگر به سمتِ عدمِ امنیت میرود.
اثر اِدگار دِگا نقاش واقع گرای فرانسوی. 1862
دورههای تغییر و الگوهای خانوادهفقط دو چیز دربارۀ آیندۀ خانواده مسلّم است. یکم، الگوی خانواده در بخشهای مختلفِ دنیا صورتهای متفاوتی خواهد داشت و دوم، آینده صحنهای به وسعتِ دنیا برپا خواهد کرد که در آن نمایشهای متنوعی از خانواده اجرا خواهد شد. نکتۀ دوم پیامدِ مهمی دارد که باید بر آن تأکید کرد. دورههای تغییر به ندرت بر اهمیتِ خود واقفاند. تفسیرگران وضعِ موجود بهشدت مستعدند که آنچه را در حالِ وقوع است دستِکم بگیرند (حتی انکارش کنند) یا در آن زیادی اغراق کنند (بهمنزلۀ عصری جدید). این مفسران در گیرودارِ فرآیندهای متعارضِ اجتماعیاند و در مسابقهای تنگاتنگ برای جلبِ توجه باهم رقابت میکنند. در موضوعِ خانواده، اغراق سکۀ رایجِ بحثهای عمومی است. مسابقۀ «پایان خانواده» از یکسو، میان مثبتاندیشانی در جریان است که پیروزیِ «فردگرایی» و ظهورِ «رابطههای خالص» را میستایند و از سوی دیگر، بینِ منفیاندیشانی رایج است که سوگوارِ انحلالِ جامعه، افتِ جمعیت و بازگشتِ عصرِ کهنِ یخبندان هستند. برای درکِ دورۀ تغییری که در آن به سر میبرید، باید از دانشِ تاریخیِ کافی و فاصلۀ بازاندیشانهای که پیشنیازِ خودانتقادی1 است، بهرهمند باشید.
لذا بر پایۀ تحقیقاتم، مایلم که دو نتیجهگیری را ارائه کنم.
اول آنکه، امروز نظامهای خانوادۀ متفاوتی در دنیا وجود دارند، که در کل همگرا نیستند بلکه از برخی جهات واگرایند؛ و همین نظامها خصیصهنمای دنیای ما در آیندۀ پیشبینیپذیر خواهند بود. دوم آنکه، تغییرات اخیر در خانوادههای آمریکایی یا اروپای غربی را باید در چشماندازِ زمانیِ طولانیتری فهم کرد، نه آنکه به خانوادههای صنعتیِ معیار در بازۀ میانِ دو رکودِ دهههای 1930 و 1970 اکتفا کنیم. ادیانِ جهانی بزرگ و تاریخ فرهنگی تمدنها، نقشهای جهانگستر از نظامهای عمدۀ خانواده در اختیارمان قرار میدهند: نظامهایی که هرچند هریک از آنها به خُردهنظامهای متعدد تجزیهپذیرند و تنوع بسیاری دارند، اما تعدادی محدود از الگوهای قابل تشخیص را میتوان در آنها دید.
خانوادهها در دنیای جهانیشده چه سیمایی دارند؟ در این فهم جدید از درهمتنیدگیِ شدیدِ زمین که با واژۀ «جهانی» نشان داده میشود، خانوادهها چگونهاند؟ کدام الگوهای معنادارِ جهانگستر در کارند، که گوناگونیهای فردیِ بیکران را فهمپذیر میکنند؟ آیا الگوها و رفتارهای خانوادگی در سراسرِ جهان هرچه بیشتر به هم شبیه میشوند؟ خانوادهها چگونه با دنیای امروزی پیوند میخورند؟ آیا در آغازِ قرنِ بیستویکم، اهمیتِ اجتماعیِ خانوادهها رو به افزایش است یا رو به کاهش؟
گونهشناسیهای خانواده را عمدتاً انسانشناسان و جمعیتشناسانِ تاریخی تدوین کرد. آنها بر جامعههای پیشامدرن و پیشاصنعتی، و قواعد نسب و ارث در آنها تمرکز داشتند. همچنین بر الگوهای ممنوع و مرجحِ ازدواج، و قواعد میاننسلی سکونت در منزل (مراجعه کنید به این مُرورِ معلموار و جدید در: تاد، 2011: فصل 1). برای فهمی مدرن و معاصر از ماجرا، شاید رویکرد دیگری مناسبتر باشد. با مدنظرگرفتنِ روابطِ قدرت میان نسلها و همسران، و رویهها و کردارهای مرتبط با سکسوالیته، چه در چارچوب ازدواج یا خارج آن، میتوانیم چند ناحیۀ بزرگ را در جغرافیای فرهنگیِ خانواده در دنیا تشخیص دهیم. آنگاه قادر خواهیم بود حداقل هفت نمونه از این نظامهای خانواده را بیابیم که اکثر آنها ریشههایی باستانی دارند؛ هرچند در فرآیندِ بازتولیدِ تکاملی خود دستخوش تغییراتِ تاریخی شدهاند. در هریک از این نظامها نهتنها بیشمار گونۀ فردی، بلکه خُردهنظامهای مجزای فراوانی را نیز در برمیگیرند.
هفت نظامِ اصلیِ خانواده در دنیا و جهشهای قرنِ بیستمیِ آنهامن برای اختصار از «نظامهای خانواده» حرف میزنم، اما عنوانِ دقیقترِ آنچه منظورم است شاید نظامهای خانواده-سکس-جنسیت-نسل باشد. خانواده محصولِ سکسوالیته است، و یکی از کارکردهایش تنظیم این است که هر کس با چه کسانی میتواند یا نمیتواند آمیزش جنسی داشته باشد. از منظرِ تاریخی، خانواده در مرکزِ همین جنسیتیابی اجتماعیِ مذکر-مؤنث، شوهر و زن، مادر و پدر، دختر و پسر، و خواهر و برادر قرار گرفته است، حتی اگر این وضعیت حاصلِ ضرورت نباشد یا در آینده تغییر کند. سوم اینکه، خانواده صحنهآرای روابط میاننسلی، فرزندآوری، و حقوق و اجبارهای مرتبط با اجتماعپذیری، حمایت و ارثبَری است. مُرورِ مختصرِ این فصل برآمده از مطالعهای است که به طولِ یک کتاب که با مراجعِ کامل منتشر شده است (تربورن، 2004).
1. خانوادۀ مسیحی-اروپایی: این نظام که به اقامتگاههای اروپایی در خارج نیز صادر شده و با نام خانوادۀ «غربی» هم شناخته میشود، یک گونۀ متمایز تاریخی بود؛ به دلیلِ آنکه هنجارِ آن تکهمسری است، و گذشته از هر علتِ دیگر، بواسطۀ کلیسای کاتولیک، بر حقِ انتخابِ آزادِ شریکِ زندگی تأکید میکند. درعینِحال، ازدواجنکردن را هم مشروع میداند. یکی از ویژگیهای اختصاصیِ اروپای غربی که به آن سوی دریاها صادر شد، هنجار «اقامت در مکانِ جدید» است که توسط زوجهای تازهای صادر شد که میخواستند امورات خانوار خود را سامان دهند. همچنین نسب و میراث دوطرفه است و اجداد مادری به اندازۀ اجدادِ پدری اهمیت دارند؛ هرچند استثناهای مهمی همانند اشرافزادگی بریتانیایی نیز وجود دارد.
در این نظام، همانندِ عمدۀ نقاطِ دنیا، جنسیتیابی اجتماعی بنیاناً نامتقارن، پدرسالارانه و مردگرا بوده است؛ اما در مقایسه با دیگر نظامهای اصلیِ خانواده، جنبۀ پدرسالارانۀ آن بهشکلِ منحصربهفردی شکننده بوده است. آزادیِ ازدواج کردن (یا نکردن)، تکهمسری، اقامت در مکانِ تازه، و نسب و میراث دوطرفه (حتی اگر نابرابر بوده باشند)، همگی موجب شدهاند تا زنانِ اروپای غربی در مقایسه با خواهرانشان در هر نقطۀ دیگری از دنیا، نیرومندتر باشند.
در میان گونههای درونیِ اروپا، مهمترین نمونۀ تاریخی که شواهد زیادی برای آن تا آغاز قرن گذشته دیده میشود، شکاف شرق-غرب است که در امتداد تریسته2 تا سنپترزبورگ کشیده شده است (هجنال، 1953) و سابقۀ آن را میتوان تا سرحداتِ سکونتگاههای جرمنها در قرون وسطی3 دنبال کرد (کیسر، 2000، شکل 1 را ملاحظه کنید). صرفنظر از برخی استثنائاتِ مهم در اروپای لاتین، این خط، مرز میانِ دو گونه بود: گونۀ غربی مبتنی بر هنجارِ اقامت در مکانِ تازه یا تغییر محل پس از ازدواج، ازدواج در سن بالا، و نسبت زیاد (بیش از 10درصد) زنانی که هرگز ازدواج نمیکنند؛ و نسخۀ شرقی بر پایۀ پدرتباری (در روسیه و منطقۀ بالکان)، اقامت در خانۀ پدری، 4 تا 7 سال کمتر بودن سن زنان هنگام ازدواج اول، و ازدواجِ تقریباً همگانی.
بعد از هژمونیِ جهانیِ قدرتهای آتلانتیک شمالی از قرن هجدهم به این سو، انتظار میرفت که این نظامِ خانواده به معیار و میزانِ جهانیِ تغییرات تبدیل شود، که اینگونه هم شد. کنترلِ وسیعِ زادوولد اولین بار، پس از انقلابهای بزرگ آتلانتیکِ شمالی، یعنی انقلاب آمریکا و انقلاب فرانسه، رُخ داد و در اواخرِ قرنِ نوزدهم در دیگر مناطقِ اروپا سرایت کرد و پس از جنگِ جهانیِ دوم، به مابقی دنیا نیز کشیده شد، اما تا دهۀ 1990 میلادی طول کشید تا به جنوبِ صحرای آفریقا برسد. در قرنِ نوزدهم، و باز هم زودتر از دیگر جاها، گسترشِ حقوقِ زنان در اروپای غربی و آمریکای شمالی در بستری تاریخی از مردسالاریِ محدود آغاز شد. ولی بسیار طول کشید تا برابری زن و مرد در خانواده، حتی در مقامِ اصلی نظری، در کلِ اروپای غربی رواج یابد: در آلمان تازه در سال 1976بود که ترجیحِ مرجعیتِ پدر منسوخ شد؛ و در فرانسه، تازه در سال 1985 بود که برابریِ زن و مرد بر تمامیِ جنبههای قوانین خانواده احاطه یافت، البته پس از پیشرفتی اساسیِ در سال 1970 که «مرجعیت پدر» جایگزین «قدرتِ پدر» شده بود (تربورن، 2004: 98 و 100).
در فرایندِ قرنِ بیستم، دیگر جنبههای خانوادۀ اروپایی نیز طبقِ منحنیِ زنگولهای بسط یافت. نرخِ ازدواج افزایشِ چشمگیری داشت که پس از جنگِ جهانیِ دوم به اوجِ خود رسید: در اکثرِ کشورهای اروپایی در بازۀ 1973-1965، و در ایالات متحده در اوایل دهۀ 1960. نرخِ زادوولد نیز به همین ترتیب افزایش یافت و در اروپای غربی حوالیِ سالِ 1965، و در ایالات متحده در سالِ 1957 به قله رسید تا جایی که انتظار میرفت هر زن بهطورِ متوسط 3.8 فرزند داشته باشد (ادارۀ سرشماریِ ایالات متحده، 2012). پس از آن، ازدواج و زادوولد روندِ نزولی پیدا کرد؛ همراه با آن، نرخ همخانگیِ بیازدواج با طلایهداریِ اسکاندیناوی رشدِ سرسامآوری داشت، و نرخِ زادوولد تا مقادیری بسیار پایینتر از حدِ حفظِ جمعیت، خصوصاً در جنوب اروپا، کاهش یافت. تحتِ سیطرۀ کمونیسم، پس از جنگِ جهانیِ دوم، اروپای شرقی با همراهیِ اسکاندیناوی پیشتازِ وضعِ قوانینِ تساویطلبانه در خانواده و تشویقِ مشارکتِ زنان در نیروی کار بود. نرخِ زادوولد بازهم کاهش یافت.
2. خانوادۀ اسلامیِ غربِ آسیا-شمال آفریقا: اسلام، بیش از مسیحیت، دینی جهانی است که در سرتاسر قارهها اشاعه یافته است. اما خارج از موطنهای تاریخیاش، خانوادۀ اسلامی بهشکلِ شایان توجهی از دیگر فرهنگها تأثیر پذیرفته است و تابعِ فرآیندِ تغییرات منطقهای در قرن بیستم بوده است. چه در آفریقا و چه در جنوب و جنوبِشرقی آسیا.
ازدواجِ اسلامی نه نوعی آیینِ مقدس که یکجور قرارداد است، بااینوصف، ازدواج نیز همچون روابطِ خانوادگی، جنسیتی و نسلی تا حد بسیار زیادی توسط شرع تنظیم میشود. شرع نهتنها -همانند سنت پولسی در مسیحیت- بر اصلِ کلیِ برتریِ مرد دلالت میکند، بلکه آن را در قالبِ قواعدی انضمامی معین میسازد. قواعدی مانندِ قیمومیّت مرد، چندهمسریِ محدود، حقِ مرد برای طلاق شرعی، و تعلقِ فرزندان به تبارِ پدر. اما شرع دغدغۀ حفاظت از زنان بهمنزلۀ افرادِ انسانی، حقوقِ ارثبری دختران -هرچند نصف پسران- و بهرسمیتشناختن حقِ مالکیت زنان را نیز دارد که شاملِ حقِ مالکیت و مقامِ حقوقیِ زنانِ متأهل نیز میشود.
سکسوالیته نیز از نظرِ اخلاقی زیانبار دانسته نمیشود، اما تهدیدی جدی برای نظم اجتماعی قلمداد میگردد. لذا با دستورالعملِ ازدواج بهنحوی سختگیرانه تنظیم میشود. ازدواجِ اجباری ممنوع است، اما سکوتِ عروس بنا به شرعِ اسلامی میتواند بر رضایت او دلالت کند و قیّم او میتواند سند ازدواجش را امضاء کند. بهعلتِ ازدواجِ درونقبیلهای، خانوادهها بسیار درهمتنیدهاند. در اواخرِ قرنِ بیستم، از یکپنجم (در مصر) تا یکسوم (در شبهجزیرۀ عرب) همۀ ازدواجها بین عموزادگان4 بوده است (تاد، 2011: 506).

در دهههای پایانیِ قرنِ گذشته، ازدواجِ درونقبیلهای کاهش یافت؛ اما تغییر اصلی خانوادۀ اسلامی در غربِ آسیا و شمالِ آفریقا که پدیدۀ جدیدی نیز هست، افزایش سنِ ازدواجِ زنان -در مراکش تا 26-29 سال و در مصر و ایران تا 22 سال در آغازِ قرنِ جدید- و گسترشِ کنترلِ تولیدِ مثل بوده است که ابتدئاً در تونس و مصر در دهۀ 1960 میلادی آغاز شده است. با اعلام معاهدۀ 1979 سازمان ملل برای حذف همۀ اشکالِ تبعیض علیهِ زنان که به تصویب اکثر کشورها بهجز ایران و عربستان سعودی رسیده است، جریانِ جهانیِ ضدِ مردسالاری این منطقه را نیز متأثر کرد؛ هرچند تا حوالی سالِ 2000 فقط تونس و ترکیه بودهاند که مادههای حقوقیِ صریحی را که مبتنی بر برتری مردان در خانواده بودهاند، کنار گذاشتهاند.
3. الگوی خانوادۀ جنوبِ آسیا: این الگو نیز خُردهنظامهای مهمی دارد: از جمله خردهنظامهای جغرافیایی: مهمتر از همه: شمال در برابر جنوب؛ و همچنین خردهنظامهای مذهبی: عمدتاً، اما نه منحصراً، هندو و مسلمان. فارغ از مذاهب و امور مربوط به آنها، پاکستان و شمالِ هند و بنگلادش پدرسالارتر از جنوب (هند) هستند. ازدواجِ هندو آیینی مقدس است و به همین دلیل، علیالاصول فسخناشدنی است، اما ازدواج از نظرِ مسلمانان عقدی اینجهانی است. پاکستان در صدرِ کشورهایی است که ازدواجِ بینِ عموزادگان در آن رواج دارد، اما بخشِ هندیِ شمالِ شبهِ قارۀ هند، با ازدواجهای خارج از خاندان یا خارج از روستا اداره میشود. در سوی دیگر، در بخشِ هندومسلکِ جنوبِ هند و بنگلادشِ مسلمان رواجِ ازدواجِ عموزادگان تا دو برابر بیشتر است، یعنی تقریباً یکچهارمِ کلِ ازدواجها را دربر میگیرد (تاد، 2011: 507 و 244). کاست پدیدهای متعلق به مذهبِ هندو است و ازدواجِ هندو درونِ کاست انجام میگیرد؛ ولی کاست بینِ مسلمانانِ جنوبِ آسیا نیز نفوذ کرده است و ملاحظاتِ کاستی به نوعی با همکُفوبودن که در هنجارهای خانوادۀ اسلامی دیده میشود وفقپذیر است.
بههرحال، مناطقِ بنگلادش و هند و نپال و پاکستان یک شباهتِ دیگر نیز در نظامِ خانوادهشان دارند. این مناطق مرکزِ جهانیِ زنستیزیاند: در دهۀ 1970، تنها در این نقطۀ جهان، امیدبهزندگیِ زنان کمتر از مردان بود (بانک جهانی، 1995). در نیمۀ اولِ قرنِ بیستم نیز شبهقاره از نظرِ سنِ پایین ازدواجِ دختران شاخص بود: اکثرِ دختران پیش از 15 سالگی ازدواج میکردند. ازدواجِ تحمیلی5، شیوۀ غالبِ ازدواج بینِ مسلمانان و همچنین هندوها و سیکها است. در سرتاسرِ این منطقه، خانوادههای پدرتبار و ساکن نزد پدر غلبه دارند.
در یکسومِ انتهاییِ قرنِ بیستم، سنِ ازدواج زنان بالاتر رفت، بیشتر از همه در پاکستان، و کمتر از همه در بنگلادش. در دهۀ 1990 میلادی، امیدبهزندگیِ زنان از مردان پیشی گرفت، اما این مزیتِ طبیعیِ زنانه همچنان بهشکلی غیرطبیعی برای زنان این منطقه اندک است. قانونهایی که پس از استقلالِ این مناطق، بر ضد تبعیض در خانواده وضع شدهاست نیز تأثیرِ عملیِ چندانی نداشته است.
4. خانوادۀ کنفوسیوسیِ شرقِ آسیا: این نظامِ خانواده ناحیۀ گستردهای را در برمیگیرد که از نظرِ تاریخی توسطِ تمدن چینی شکل گرفته یا عمیقاً از آن متأثر بوده است، ژاپن، کره، ویتنام شمالی، و همینطور خودِ چین. پدرسالاریِ باستانیِ کنفوسیوسی در ژاپن تعدیل شده است، در ویتنام نرمتر شده است، و تا سال 1900 به سختکیشانهترین شکلِ خود در کره اجرا میشده است. در تاریخِ جهان، این فرهنگ قلۀ پدرسالاریِ هنجاری محسوب میشود. رابطۀ میانِ پدر و پسر، مهمترین رابطه از میانِ «پنج رابطۀ»6 حیات انسان است، و احترام به پدر فضیلتِ اصلیای است که سایرِ هنجارهای خانوادگی و اجتماعی زیرمجموعۀ آن قرار میگیرند. پرستشِ نیاکان کانونِ عبادتهای آیینی است.
ازدواج قراردادی میان خانوادهها بود که با توافقِ طرفین یا خواستِ شوهر قابلیتِ فسخ داشت. دوهمسری غیرقانونی بود، اما «معشوقهها» از جایگاهِ رسمیِ خانوادگی به منزلۀ همسرانِ درجۀدو برخوردار بودند و فرزندانشان مشروع حساب میشدند. خانوادۀ گستردۀ پدرتبار ایدهآلِ چینی بود، و خانوادۀ درختیِ پدرتبار که در آن پسرانِ متأهل باید از خانواده جدا میشدند، ایدهآلِ اصلیِ ژاپنی بود.
در قرنِ بیستم، دو شوکِ سیاسیِ عمده به الگوی خانوادۀ کنفوسیوسیِ شرقِ آسیا وارد شد: یکی اشغالِ ژاپن توسطِ ایالات متحده و دیگری انقلابِ کمونیستی در چین که شعبههای مستقلی نیز در کرۀ جنوبی و تایوان و ویتنامِ شمالی پیدا کرده بود. به نفعِ خودمختاریِ فردی و برابری جنسیتی، لیبرالیسمِ اشغالگرانِ آمریکایی و کمونیسمِ چینی، دست در دستِ هم به قدرتِ پدرسالاری و سلطۀ مردانه حمله کردند؛ و کوشیدند هنجارهای انتخاب و برابری را معرفی و پیادهسازی کنند. هیچیک کاملاً موفق نبودند، اما پس از یک نسل، انتخاب در ازدواج فراگیر شد و حقوقِ زنان (حتی اگر عملاً با مردان برابر نشد) به وضوح بهبود پیدا کرد.
5. الگوی خانوادۀ جنوبِ صحرای آفریقا: از منظرِ انسانشناسانِ ساختاری که خانوادههای پیشامدرن را مطالعه میکردند، خانوادۀ جنوب صحرا لحاف چهلتکهای بود از نظامهای مختلفِ نسب، قواعد رنگارنگِ ازدواج و مفاهیمِ گوناگونِ خویشاوندی. باوجودِاین، از زاویۀ مقایسه با دوران معاصر، شباهتهای قابلِ توجهی به چشم میآید. برجستهترین شباهتشان اینکه تا اواخرِ قرنِ بیستم، جنوبِ صحرای آفریقا تنها منطقۀ دنیا بود که چندهمسری به صورتی گسترده در آن رواج داشت. همچنین تا پایان قرنِ گذشته، نرخِ زادوولدِ این منطقه نیز شایانِ توجه و بسیار بالاتر از مابقیِ دنیا بود. برخلافِ جنوبِ آسیا که رد و بدلِ جهیزیه در ازدواج رواج داشت، سنتِ تاریخیِ ازدواجهای آفریقایی آن بود که مبلغ و/یا خدماتی به خانوادۀ عروسِ آینده اعطاء میشد. باروری ارزشی بسیار مثبت محسوب میشود، و در اکثرِ این کشورها، در مقایسه با پدرسالاریهای آسیایی یا پدرسالاریهای تاریخیِ جنوبِ اروپا، کنترلی بر فعالیتِجنسیِ زنان پیش از ازدواج اِعمال نمیشود. بااینحال، علیرغمِ استقلالِ اقتصادیِ زنانِ متأهلِ این منطقه که بیشتر از استقلالِ بسیاری از زنانِ اروپایی-آمریکایی است، خانوادههای جنوب صحرای آفریقا تحتِ سلطۀ نیرومند و خشنِ قدرتِ مردانهاند.

در وضعیتِ معاصرِ جنوبِ صحرای آفریقا، چندهمسریِ گسترده عمدتاً، اما نه منحصراً، چیزی است مخصوصِ غربِ آفریقا. تنظیمِ سختگیرانۀ قواعدِ سکسوالیته در ازدواج را بیشتر در نوارۀ ساحل-ساوانا میبینیم که در امتدادِ قارۀ آفریقا تا جنوبِ صحرا کشیده شده است: از موریتانیِ مسلماننشین تا شمالِ نیجریه و اتیوپیِ مسیحینشین. استقلالِ اقتصادیِ زنان بیشتر از هر جای دیگر، در ساحلِ غربیِ قاره رشد کرده است. رابطۀ جنسیِ طولانیمدت پیش از ازدواج، که طولانیترین فاصلۀ آغازِ روابطِ جنسی تا ازدواج در دنیاست، عُرفی جنوبی است و متعلق به آفریقای جنوبی و حومۀ آن (مراجعه کنید به: بنگارتز، 2007).
از زنانِ متولدِ دهۀ 1950 میلادی، چندهمسری بهشکلی اساسی رو به زوال گذاشت (فنسک، 2011، پیوست ب). کنترلِ موالید در دهۀ 1990 میلادی به بخشهایی از قاره راه یافت. برای مابقی قاره، مهمترین تأثیرِ قرنِ بیستم احتمالاً این موارد باشد: بحرانهای بعد از استقلال در یکسومِ انتهایی قرن بیستم؛ فاجعههای اقتصادی، جنگها، و اختلالاتِ اجتماعی همراه با شهرنشینیِ روزافزون اما توسعهنیافته؛ و شیوعِ ایدز خصوصاً در نواحیِ جنوبی. این مصیبتها مجموعاً به بینظمیِ بینهایتِ خانوادهها، افزایشِ سرسامآورِ کودکانِ بیسرپرست، خشونتِ جنسیِ افسارگسیخته و انقطاعِ مبادلات و پیمانهای حاصل از ازدواج منجر شد.
6. خانوادۀ آسیای جنوبشرقی: این نوع خانواده، همانندِ نمونههای آفریقایی، از چندین منبعِ فرهنگیِ تعیینکننده بهره میبَرَد که در بُعدِ مذهبی، متکی به بودیسم و اسلام و مسیحیت (عمدتاً در فیلیپین) و در بُعد قومی-فرهنگی، متکی به آداب و رسومِ مالایی است. هنجارهای منعطفتر، اما نه تساویطلبِ مالایی، و بیتوجهیِ بیهمتایِ بودیسم به خانواده و روابط جنسی و جنسیتی، در تعامل و همپوشانیِ با یکدیگر توانستهاند حوزۀ فرهنگیِ متمایزی را خلق کنند که از سه منطقۀ اساساً پدرسالار و پدرتبارِ شرق، غرب و جنوبِ آسیا متفاوت است. نسب معمولاً از هر دو طرف حساب میشود. در جریانِ قرنِ بیستم، بدون شورشهای اجتماعی یا درامهای سیاسی، آزادیِ انتخاب در ازدواج تکامل پیدا کرد. ازدواج تقریباً همگانی در مابقی آسیا، در این منطقه نیز به استثنای اقلیتی که از ازدواج پرهیز داشتند وجود داشت؛ اقلیتی که با افزایشِ تحصیلاتِ زنان سریعاً در حال رشد است (تربورن، 2006).
بنا به معیارهای فعلیِ اروپایی-آمریکایی، آسیایِ جنوبشرقی هنوز هم جامعهای است مبتلا به تبعیضِ جنسیتی و تحت سلطۀ مردان؛ تأثیرِ پیمانهای جهانیِ تساویطلبانه چندان زیاد نبودهاند. مهمتر از اینها، جنگ ویتنام و ورودِ فیلیپین و تایلند به اقتصادِ سکس در ایالات متحده بوده است. علاوه بر این، تثبیتِ نقشِ فیلیپینیتبارها بهمنزلۀ یکی از منابعِ اصلی عرضه در زنجیرۀ جهانی مراقبت نیز مهم است (هُکشیلد، 2000).
7. خانواده دورگه: محصول مواجهۀ خشونتآمیزِ فاتحان و اربابانِ اروپایی با سرخپوستان و سیاهپوستانِ فرودست، برده یا محروم. در طولِ تاریخ، از دلِ این مواجهه دو پدیده شکل گرفت: در یکسو نوعی پدرسالاریِ اروپاییِ متصلّب و مبادیآداب؛ و در سوی دیگر، نظامی مبتنی بر شکارگریِ جنسیِ مردان سفیدپوست و روابطِ جنسیِ غیررسمی و نهچندان کنترلشدۀ دروننژادیِ سیاهپوستان و سرخپوستان که تقلیدی سُخرهآمیز از رفتارِ شکارگران حاکم برآنها بود و خانوادههایی غیررسمی و مادرمحور تشکیل میداد. بخش عمدۀ پدرسالاریِ خاصِ سفیدپوستان، با آن نمایشِ مردان و کنار گذاشتنِ زنان، که روزگاری در ایالتهای جنوبی پیش از جنگِ داخلی آمریکا، در مستعمرههای کاراییب و ایبروامریکا7، و امپراطوری برزیل8 در اوج بود، امروزه به تاریخ پیوسته است. البته بقایایی از آن را میتوان در دوامِ ممنوعیتِ سقطِ جنین و طلاق در آمریکای لاتین مشاهده کرد، البته دومی تا حدی شُل شده است.
از سوی دیگر، وجهِ عمومیِ نظام دوگانۀ خانوادۀ دورگه میانِ سیاهپوستانِ آمریکا و «رنگینپوستانِ» آمریکای لاتین و کاراییب بازتولید شده است. در مقایسه با هموطنان سفیدپوستِ آن ها و جامعههای عمدتاً سفیدپوست دیگر، نشانههای بازتولیدِ این نظام را میتوان در نرخهای بسیار پایینتر ازدواج، نرخهای بسیار بالاتر همخانگیِ غیررسمی و زادوولدهای خارج از ازدواج، ناپایداریِ بیشترِ روابطِ زوجها، و خانوادهها و خاندانهایِ مادرمحورتر دید.
طیِ قرنِ گذشته، گرایش به ازدواج میان مردم اجتماعاتِ دورگه بیشتر شده است؛ در نیمۀ آن قرن یا حوالیِ 1960 این گرایش به اوجِ خود رسید و سپس جای خود را به رابطههای غیررسمیتر داد (کسترو مارتین، 2002؛ تولنای، 2004). آیندۀ متزلزلِ زندگی در زاغهنشینهای آمریکا و حلبیآبادهای آمریکای لاتین، همان رویههایی را در کردارهای خانوادگی و جنسی و جنسیتی بازتولید کرده است که در کشتزارها و طبقاتِ قدیمی رایج بودند.
پویاییهای تغییر در خانوادهنظامهای خانوادگی پویایی ذاتیای در خودشان ندارند، اما تابعِ فشارِ تغییراتی میشوند که از محیط متغیر پیرامونشان ناشی میشود. تغییرات اقتصادی اهمیت داشتهاند: دگرگونیهای ساختاری از قبیل کاهشِ زمینداری، شکلگیری پرولتاریا که پدرسالاریهای روستایی سنتی را سرنگون کرد، صنعتیسازی، و صنعتزُدایی و بحرانهای اقتصادی، بهدستآمدن یا از دسترفتنِ فرصتها و گزینهها: مانندِ رکودِ اروپا در دهۀ 1870، در دهۀ 1930، بحران آفریقا در دهۀ 1970 تا 1980، رُشد اروپا-آمریکا پس از جنگِ جهانیِ دوم، «معجزههای» رشدِ اقتصادیِ شرقِ آسیا از ژاپن تا چین، و سودِ بادآوردۀ نفت در غرب آسیا و شمال آفریقا. تحولاتِ فرهنگی از قبیلِ مدرسهرفتن و سکولارشدن نیز اثرِ قدرتمندی داشته است. شکلهای قدیم و جدیدِ زندگیِ روستایی و شهری، نشان میدهد شهرنشینی تأثیرِ عمدهای روی خانواده دارد. تغییراتِ سیاسی نیز نقشهای مهمی بازی کردهاند: از انقلابهای فرانسه و آمریکا بگیرید که اثرِ غیرارادیِ آنها کنترلِ موالید بود، تا اثرِ معمولاً تدریجیِ مداخلههای هنجاریِ ارادی، از اصلاحطلبیِ اوایلِ قرنِ بیستم در اسکاندیناوی و انقلابِ روسیه، اشغال ژاپن به دستِ ایالات متحده، و انقلابِ چین تا تلاشهای تساویطلبانۀ سازمانِ مللِ متحد در اواخرِ قرنِ بیستم.

همۀ الگوهای خانوادگیِ دنیا در دورانِ مدرن تغییر کردهاند. اما کردارها و رابطههای سنتی در روستاییترین نواحیِ دنیا یعنی جنوبِ آسیا و جنوبِ صحرای آفریقا، به موفقترین شکل بازتولید شدهاند؛ جاهایی که کمتر از همه سکولار شدهاند نیز رابطههای سنتی را بازتولید کردهاند، یعنی همان نواحیِ قبلی، بعلاوۀ بخشهای جداافتادهای از غربِ آسیا مانند شبهجزیرۀ عربستان یا ایران، هرچند در این نقاط بهعلتِ گسترشِ وسیعِ تحصیلاتِ عالی میان زنان، لرزه به بنیانِ پدرسالاری افتاده است.
گرایشهای فعلی: آیا نظامهای خانوادگی همگرا میشوند؟آیا تغییراتِ جاری الگوهای خانواده در سراسرِ دنیا را به هم شبیهتر کرده است؟ پژوهشگران هنوز پاسخِ قطعی به این سؤال ندادهاند (مراجعه کنید به: راگلز، 2007: 436). به نظر من، هنوز هم تنوع غلبه دارد.
پدرسالاری/مردگراییپدرسالاری و مردگرایی مهمترین بازندگانِ قرنِ بیستم، خصوصاً نیمۀ دومِ آن، بودهاند. پیشرفتهای تساویطلبانه در اروپا و قارۀ آمریکا و شرقِ آسیا قابلِ توجه بوده است؛ اما در جنوبِ آسیا، غربِ آسیا و آفریقا (شمال و جنوبِ صحرا) کمرنگ یا حاشیهای بوده است (تربورن، 2004، فصلهای 2 و 3).
از زمانِ کنفرانسِ سالِ 1995 سازمان ملل دربارۀ زنان در پکن، هیچ تلاش بینالمللیِ برجستهای برای ترویجِ الگوهای تساویطلبانهتر در خانواده و میانِ جنسیتها انجام نشده است. اما دغدغۀ روزافزونِ سازمانِ همکاری و توسعۀ اقتصادی9 (OECD) نسبت به مناسباتِ کار و خانواده، خصوصاً تسهیلِ ترکیبِ کارِ هر دو زوج با بچهداری، بر تقسیمِ کار درونِ خانواده اثر داشته است (OECD، 2008).
از منظرِ سیاسی، سؤالِ اصلی دربارۀ تغییراتِ اخیر به تأثیراتِ پساکمونیسم مربوط میشود: فروپاشیِ درونیِ کمونیسم (اروپای شرقی)، کنارگذاری آن (چین و ویتنام)، و شکست نظامیاش (افغانستان). کمونیستها علیالاصول ضدپدرسالاری بودند و تلاش زیادی کردند تا دست به تدابیری در حوزۀ اصلاحات خانواده بزنند، تدابیری که نارضایتیِ وسیعِ عمومی را در پی داشت:
از بولشویکهای روسی در 1918، تا کمونیستهای چینی که 30 سال پس از آنها آمدند، تا کمونیستهای افغان که قریبِ 60 سال بعدتر شکل گرفتند (تربورن، 2004، ص. 74، 83 و 93). هنوز آشکار نیست دستاوردهای آنها در مواجهه با مقاومتهای سرسختانه و بعدتر به تدریج در باتلاق خودکامگیِ خودخواهانۀ آنها تا چه حد پیش رفته است، اما مشخصاً این دستاوردها آنقدر بوده است که پسلرزههایش به دورانِ پساکمونیسم هم برسد: در مقایسه با اروپای غربی، اروپای پساکمونیستی به وضوح نگاهِ مادرگرا و خانهمحورتری به زنان دارد (هاویو-مانیلا و راتکری، 2010: 487). چینِ پساکمونیستی نیز گامهایی به عقب برداشته است در راهِ خانوادۀ پیشاکمونیستیِ گذشتۀ خود: دورانِ ازدواجِ تحمیلی، پرستش نیاکان، و گفتمان زنستیزانه (دیویس و هارل، 1993؛ ژو و همکاران، 2007؛ کوک و دانگ، 2011). البته اینجا هم هنوز مطالعۀ جامعی دربارۀ دامنۀ این عکسالعملها انجام نشده است. و جنبشهای مقاومتِ فمینیستی نیز وجود دارند، حتی در افغانستان.
یکی از حوزههایی که میتوان خیز دوبارۀ پدرسالاری و مردگرایی را در آن مشاهده کرد، نسبت جنسیتی در نوزادان، نرخِ کودکانِ زندهمانده، و امیدبهزندگیِ مردان و زنان است. باروریِ پایین که در چین سیاستِ عمومیِ اجباری و در دیگر مناطقِ دنیا اختیاری است، ترجیحِ پدرسالارانه و مردگرایانه به پسرداشتن، و فناوریِ غربالگریِ پیش از زایمان، اخیراً نسبتِ جنسیتی نوزادان را در برخی کشورها تغییر داده است. این اتفاق در جنوبِ آسیا، کرۀ جنوبی، چین، ویتنام، ارمنستان و آذربایجان و گرجستان در منطقۀ قفقاز، و آلبانی و مونتهنگرو در غربِ بالکان مشاهده شدهاند (UNFPA، 2011 الف). دو کشورِ اول نشان میدهد که این پدیده لزوماً پساکمونیستی نیست، اما شواهدِ قدرتمندی مبنی بر تأثیرِ کمونیسم بر این پدیده وجود دارد.

در هند، نسبتِ کودکان 0 تا 6 ساله از توزیع نُرمالِ 106 تا 104 پسر به ازاء هر 100 دختر در سال 1981 و 1991، به رقم 109 پسر در مقابلِ 100 دختر در سال 2011 رسیده است (UNFPA، 2011 الف: 15). جهشِ مردگرایانه در چینِ پساکمونیستی قویتر از دیگر جاها بوده است، در این کشور در مقایسه با رقم 107 پسر در سال 1982، در سالِ 2005 به نقطۀ اوجِ 120 پسر به ازاء 100 دختر رسیده و تا امروز در همان حدود باقی مانده است (UNFPA، 2011 الف، 13).
ازدواجهایی که از طرفِ پدران و/یا مادران تحمیل میشود، همچنان در قرنِ بیستویکم اهمیت دارد، هرچند میزانِ دقیقِ شیوعِ آن روشن نیست. این نوع ازدواج هنوز در جنوبِ آسیا یعنی هند، پاکستان، نپال و بنگلادش غالب است (مودی، 2008؛ WLUML، 2006، فصل سوم؛ جونز، 2010، بهاندری، زیرِچاپ). این سنت حتی در دیاسپوراها نیز رواج یافته است (چارسلی و شاو، 2006؛ پن، 2011). این پدیده در نواحیِ روستاییِ آسیای مرکزی، در غربِ آسیا از جمله نواحیِ روستاییِ ترکیه، در شمالِ آفریقا و در جنوبِ صحرای آفریقا نیز گسترده است. با حمایتِ قوانینِ ملی یا محلی، در مناطقِ وسیعی از آسیای جنوبِ شرقی از قبیلِ مالزی و اندونزی نیز رُخ میدهد (WLUML، 2006، فصل سوم). فقهِ اسلامی ازدواجِ اجباری را ممنوع کرده است، اما اعلامِ رضایتِ عروس نیز لازم نیست. ازدواجِ تحمیلی در چین، خصوصاً در نواحیِ روستاییِ غربِ آن، همچنان اهمیت دارد (ژو و همکاران، 2007 و جاد، 2010).
اما باید تأکید کرد که امروزه مفهومسازیِ صفر و یکی از ازدواجِ اختیاری یا تحمیلی کفایت نمیکند. ازدواجهای تحمیلی به شیوۀ قدیمی که در آن با همسرانِ آینده -یا حداقل عروس- مشورتی نمیشد، از شرقِ آسیا رخت بستهاند (جونز، 2010؛ تساتسویی، 2010؛ زانگ، 2008). در جاهای دیگر نیز رو به زوال است (WLUML، 2006؛ بهاندری، زیر چاپ). در کشورهای عربی مانندِ مصر و مراکش، این باور که زنان باید حق انتخاب همسرشان را داشته باشند، از حمایتِ اکثریت برخوردار است، و تصورِ اکثریت این است که بواقع نیز همین رُخ میدهد (UNDP، 2005، 263-264).
آنچه در اکثرِ نواحیِ آسیا و آفریقا رواج دارد، مفهوم «ازدواج بهمثابۀ دادوستدِ خانوادگی» است، نه فقط تصمیم دو نفر. در چارچوبِ این مفهوم و کردارِ خانوادهگرا در ازدواج، طیفِ گستردهای از سازوبرگهای قدرتِ بینِ نسلی و ملاحظاتِ منزلت و درآمد و فرصت دیده میشود. (برای دو نمونۀ روشنگر از دو فرهنگِ متفاوت و از دو قطبِ اجتماعیِ متضاد، مراجعه کنید به رمانِ پرفروشِ نویسندۀ هندی چتان بگات، 2009؛ و گزارش رمانگونۀ لزلی تی. چانگ، 2009).
در کل دنیا، دو سنگرِ اصلیِ قدرتِ مردان در خانواده به جنوبِ صحرای آفریقا و جنوبِ آسیا محدود میشود که در هر دو ناحیه نیز این پدیده به ویژه در مناطقِ شمالیشان دیده میشود. بنا به دادههای پیمایشیای که یونیسف (2007، 19-20) در کشورهایی مانند نیجریه و مالی منتشر کرده است، تقریباً دوسومِ زنان میگویند که شوهران بهتنهایی دربارۀ مخارجِ روزمرۀ خانوار تصمیم میگیرند، و صرفاً شوهران تصمیم میگیرند که آیا همسرشان میتواند به دیدار دوستان و اقوام برود یا نه. این رقم در اوگاندا و تانزانیا به کمتر از نیمی از زنان، در کنیا و غنا به یکسومِ کلِ زنان، و در زیمبابوه به یکپنجم زنان میرسد. (آفریقای جنوبی در این پیمایش نبوده است.) چنین شرایطی را یکسوم زنان در بنگلادش و حداقل یکچهارم زنان در مراکش و مصر تجربه میکنند. (پرسشنامۀ مربوط به هند از تعبیرهای نسبتاً متفاوتی استفاده کرده بود، اما تنها یکسوم زنانِ متأهلِ هندی گفتند که میتوانند بهتنهایی به بازار و مرکزِ بهداشتی و بیرونِ محله بروند.) در بازۀ 6-2005، نیمی از زنانِ هندیِ بین 15 تا 49 سال میگفتند حداقل یک دلیلِ موجه برای کتکخوردنِ زن از شوهرش وجود دارد (گزارش وزارتِ سلامت و رفاه خانواده، 2010، 68-81).
در ثلثِ آخرِ قرنِ بیستم، با نظارتِ سازمان ملل و تحتِ فشارهای فمینیستیِ بومی، قوانینِ مبتنی بر اقتدارِ پدرسالارانه در اروپای غربی و قارۀ آمریکا کنار گذاشته شدند (تربورن، 2004: 100 به بعد). هرچند این فرآیندِ جهانی روی هنجارهای رسمی تأثیراتی داشته است، اثرات آن بر آفریقا و آسیا بسیار محدودتر بوده است. کشورهای عرب و بسیاری از کشورهای آفریقایی مانند کنگو، قوانینی راجع به تبعیتِ زنان از شوهر و نیازِ زنان به رضایت شوهر/پدر/اقوامِ مذکر جهتِ مثلاً دریافت گذرنامه دارند (باندا، 2008: 83 به بعد). در پی مخالفتِ مردانِ محافظهکار، یک لایحۀ دولتِ مالی که مفادِ مربوط به تبعیت زنان را لغو میکرد، هرچند در پارلمان آن کشور تصویب شده بود، پس گرفته شد (WLUML، 2012).

پدرسالاری نیز همانند قدرت سیاسی، یک بُعدِ نرم دارد که نهتنها دستور به تبعیت میدهد، بلکه خواهانِ احترام و تکریم و عشق و فداکاری و حمایت میشود. بیرون از دنیای ادیانِ جهانیِ منجیگرا، از چین گرفته تا جنوبِ صحرای آفریقا و تا بومیانِ آمریکا، پرستشِ نیاکان کرداری فراگیر بوده است. این احترامِ پدرسالارانه در آن هنجارِ مهمِ کنفوسیوسی یعنی «عشقِ به پدر» بیش از هرجای دیگر، در قالبِ صریحِ یک هنجار اجتماعی دیده میشد. بر سر این ارزش، و هنجارهای مشابهِ فراگیرترش در دیگر نقاط، چه آمده است؟
در ادامۀ متن، به یکی از مواردِ مهمِ نقضِ آن میپردازیم: امتناعِ اقلیتِ شایانِ توجهی از زنان و زوجهای هنگکنگ و تایوان و ژاپن از حفظِ نسبِ خونیِ نیاکان. بااینحال، الگوهای سکونت و ارزشسنجیها نشان میدهند احترام به پدر، حتی اگر ضعیف شده باشد، هنوز هم مشخصۀ متمایزِ خانوادههای شرقِ آسیا در دنیا محسوب میشود.
بنا به پیمایشِ اجتماعیِ شرق آسیا در سال 2006، تقریباً نیمی از سرپرستانِ بالغ ِخانوارها در چین و تایوان با یکی از والدینشان زندگی میکردند، که این رقم در ژاپن به 40% و در کرۀ جنوبی به یکسوم میرسید. تبادلاتِ مالی میاننسلی، سودِ ویژۀ والدینِ سالخورده را نشان میدهد؛ به استثنای ژاپن که آنجا نیز سالخوردگان مرفهاند ( یانگ، شکل 2). بقیۀ مطالعات نیز حکایت از این دارند که پشتیبانی و حمایت از والدین، نزدِ جوانان و بزرگسالان بسیار پذیرفته شده است (داچ، 2006). در ویتنام در پایانِ قرنِ گذشته، سهچهارمِ مردان بازنشسته (بالای 60 سال) و زنانِ بازنشسته (بالای 55 سال) کنارِ یکی از فرزندان خود زندگی میکردند (کابکلارک، 2009، 95). حوالیِ آغازِ قرنِ جدید، در حدودِ یکپنجم از خانوارهای هندی، بیش از یک زوجِ متأهل زندگی میکردند، یعنی جزئی از خانوادۀ گستردۀ آنها هم کنارشان بودند (پالریوالا و نیتا، 2011، 1068). در آمریکای لاتین و همچنین آفریقا، خانوادههای گسترده همچنان مهماند. در مکزیک، یکچهارمِ کلِ خانوارها خانوادۀ گستردهاند که این رقم از دهۀ 1970 بدین سو تقریباً ثابت مانده است، و 13درصدِ خانوارها بیش از سه نسل را در خود جای میدهند (مونتس داوکا زاوالا، 2009، 108). در سال 2009، 16 میلیون برزیلی (8.5 درصد از جمعیتِ اینکشور) در خانوارهایی با بیش از شش عضو زندگی میکردند (CEPAL، 2010).
اما ارزشها و منابعِ خانواده شاید تابِ تغییراتِ شگرفِ اقتصادی در دوران اخیر را نداشته باشد. در میان همۀ کشورهای بررسیشده در مطالعۀ درآمدِ لوکزامبورگ، کرۀ جنوبی با فاصلۀ زیاد در صدرِ فهرستِ فقرِ درآمدیِ سالمندان قرار دارد: 42درصد از سالمندانِ این کشور، زیرِ خطِ میانۀ درآمد قرار دارند که این رقم برای تایوان، مکزیک، ایالات متحده و آلمان به ترتیب 28، 27، 20 و 9 درصد است. سکونتِ سالخوردگان نزدِ فرزندان در اروپای غربی به ندرت دیده میشود (5 تا 8درصد در فرانسه و آلمان)، ولی در اروپای شرقی بیشتر است (20درصد در روسیه و حدود 25درصد در بلغارستان) (دجونگ گیرولد، 2009؛ شکل 1).
ازدواجدر اروپا، تقسیمبندیِ هزارسالۀ شرق و غرب از خطِ تریسته تا سنپطرزبورگ، رویِ هم رفته، هم از فروپاشیِ کمونیسم جان سالم به در برده است، هم از احیای سرمایهداری. همانطور که در جدول 1.1 دیده میشود. این تقسیمبندی هرگز کاملاً دقیق نبوده است، و برخی تحولات اخیر نیز استثنائات جدیدی به آن افزوده است، اما الگوی آن همچنان پابرجاست: ازدواجها در شرق ازدواجها بیشتر و جوانانهتر از غرب است.

تقسیمبندیِ شرق-غرب در ازدواجهای اروپا، که اولینبار جان هجنال (1953) به آن اشاره کرد، هنوز وجود دارد. البته مجارستان به پای همسایۀ خود در آن سویِ خطِ هنجال، یعنی اتریش رسیده است و در بلغارستان، نرخِ ازدواج به کمتر از نرخِ غربِ این خط سقوط کرده است؛ البته این سقوط حداقل تا حدودِ زیادی، به علتِ مهاجرتِ گسترده از این کشور به بیرون بوده است. (از سوی دیگر، اسلونی جایش را در دو سوی مرز عوض میکند و گویا حداقل در نیمۀ قرنِ نوزدهم در سمتِ غربی آن قرار داشته است (سواب، رنر و کوهار، 2012). بینِ فرانسه و آلمان در یک سو، و روسیه و اوکراین در سویِ دیگر، تفاوتِ متوسط سن ازدواج، بیش از یک قرن قبل است: حوالی سال 1900 در حد 6-5 سال بوده، و در نیمۀ دهۀ اولِ قرنِ جدید به 8 سال رسیده است (تربورن، 2004، جدول 4.1).
منبع: این دادهها از UNFPA و پایگاهِ جهانیِ دادههای ازدواج اخذ شده است که قابلیتِ دسترسی به آن از این آدرس فراهم است:
از لحاظ سن و نرخ ازدواج، ایالات متحده از دیرباز به اروپای شرقی شبیهتر بوده و همین وضعیت هنوز پابرجاست: نرخِ خامِ ازدواج در ایالاتِ متحده در سالِ 2006 برابر با 7٫2 و متوسطِ سنِ اولین ازدواجِ زنان 26 سال بوده است. سنِ ازدواج در نقاطِ مختلفِ دنیا همچنان تفاوتهای چشمگیر دارد. تقریباً نیمی از دخترانِ آفریقا و جنوبِ آسیا که حوالیِ سالِ 1980 به دنیا آمدهاند، تا سنِ 18 سالگی ازدواج کردهاند (یونیسف، 2006، 46). دو سرِ طیف در سنِ ازدواج به هم نزدیکتر نشدهاند. در مالی، سنِ ازدواج در بازۀ 1976تا 2006 ثابت مانده است؛ در بنگلادش و هند، از نیمۀ دهۀ 1970 تا نیمۀ دهۀ 2000، دو سال افزایش یافته است. تقریباً در همین بازه، سن ازدواج در فرانسه و سوئد 9-8 سال بیشتر شده است (UNFPA، 2008).
در شرق آسیا، اما عمدتاً خارج از سرزمینهای چین، گرایشهای جدیدی در حوزۀ ازدواج پدید آمدهاند. هنجارِ ازدواجِ همگانی در کلانشهرهای شرقِ آسیا، خصوصاً از طرفِ زنانی که تحصیلاتِ بالا دارند، رها شده است. رابطۀ جنسی خارج از ازدواج، هر چقدر هم که باشد، بسیار پراکنده است. مادرانِ مجرد بسیار کماند؛ و همخانگیِ غیررسمی تا حد زیادی از دیدِ عموم پنهان میشود (جونز، 2007؛ 2010).
نقش تنظیمگرانۀ ازدواج در سکسوالیته و تولیدمثل، تغییرِ قابل ملاحظهای کرده است. در چندین کشورِ اروپایی، از بلغارستان تا فرانسه، بیش از نیمی از کودکان، خارج از ازدواجِ رسمی به دنیا میآیند. اما این پدیده در جنوب و مرکزِ اروپا در اقلیت محض است، و در کرۀ جنوبی و ژاپن تقریباً وجود ندارد (OECD، 2011). نکتۀ اخیر الگویی مشترک در آسیا و شمالِ آفریقا نیز هست که چین، اندونزی، هند و مصر هم در آن شریکاند. تفاوتهای فاحشی از این لحاظ در منطقۀ جنوبِ صحرای آفریقا دیده میشود: تولدِ کودکان در نیجریه، اتیوپی و ساحلِ عاج عمدتاً در قالب ازدواج است؛ اما در جنوبِ آفریقا شاهد بازههای طولانی رابطۀ جنسی پیش از ازدواج و غلبۀ فعلیِ تولدهای خارج از ازدواج هستیم (بونگارتس، 2006؛ منش، گرانت و بلانک، 2006؛ روندِ جهانی کودکان، 2012). رفتارِ خانوادگیِ ازهمگسیخته در دورۀ بعد از آپارتاید در آفریقای جنوبی (بادلندر و لاند، 2011) مشابهِ الگوی آفریقاییآمریکاییها و دورگهها در قارۀ آمریکاست.
در قارۀ آمریکا، الگوی دورگۀ وصلتهای غیررسمی و تولدهای خارج از ازدواج، دوباره ناگهان ظهور کرده است. در ایالات متحده در سالِ 2007، 71درصدِ زایمانهای زنان سیاهپوست خارج از ازدواج بوده است؛ که این رقم برای سفیدپوستها 27درصد بود. با در نظرگرفتنِ همخانگیها، در اوایلِ دهۀ 2000 میلادی، تقریباً نیمی از کلِ زایمانهای زنانِ سیاهپوستِ آمریکایی خارج از رابطۀ همخانگی یا ازدواج رُخ داد، درحالیکه این رقم برای زایمانِ سفیدپوستان تنها 10درصد بود (منلاو و همکاران، 2010، 622-628). ازاینلحاظ، مکزیک اکنون نزدیک به قلۀ کشورهای OECD قرار دارد، چون بیش از نصفِ کلِ کودکانش خارج از ازدواج به دنیا میآیند (OECD، 2011). مناطقی تاریخی در این نیمکره زیر و رو شده است: جاماییکا رشدِ انفجاریِ ازدواج را تجربه میکند؛ در شیلی که روزگاری کشوری محافظهکار و بسته بود، نرخ ازدواج (3٫3 در سال 2005) به نصفِ جاماییکا کاهش یافته است. از منطقۀ تاریخیِ دورگههای سرخپوست نیز کشورهای بولیوی، پاراگوئه و پرو تابع شیلی شدهاند. از اوایلِ دهۀ 2000، اکثریتِ غالبِ تولدها در شیلی خارج از ازدواجاند (لاراناگا، 2006، 139).
باروری و آیندۀ جمعیتهااخیراً نرخِ زادوولد در بخشِ عمدهای از آسیا، اروپای شرقی و آمریکای لاتین افتِ شدیدی داشته است. در جنوبِ صحرای آفریقا نیز بهطورکلی در سالهای اخیر باروری کاهش یافته و به 4٫5 رسیده است؛ اما شامل همۀ کشورها نمیشود. در کلِ دنیا، انتظار میرود زنان در طول عمرشان 2٫5 فرزند بیاورند. بهکارگیریِ سریعِ روشهای کنترلِ تولیدمثل نزد عربها نیز شایان ذکر است، چنانچه «نرخ کل باروری» (TFR) از 6٫7 در بازۀ 1975-1970 (UNDP، 2005، 290) به 3٫2 در سال 2010 (UNFPA، 2010، 105) رسیده است.
آیا دنیا به سمتِ نرخِ باروریِ پایین همگرا میشود؟ احتمالاً؛ اما هنوز به آنجا نرسیدهایم و شکافِ جدیدی نیز در حالِ ظهور است. حوالی سالِ 1900، تفاوتِ باروری میان ایالات متحده و جنوبِ صحرای آفریقاً چیزی در حدود 2٫2 تا 2٫7 فرزند بود. در بازۀ 2015-2010، این رقم 2٫7 بود. تفاوت میان هند و آلمان از 0٫8 در 1900-1896 به 1٫0 در 2015-2010 رسید. اما در سوی دیگر، در مقایسه با یکصد سال پیش، ایالات متحده و اروپای غربی هماکنون به چین، روسیه و آمریکای لاتین نزدیکتر شدهاند (دادههای تاریخی از: تربورن، 2004؛ دادههای معاصر از: UNFPA، 2011ب، 116-121).
فعلاً نرخِ زادوولدِ دنیا میان دو قطب معلق است: تأثیرِ کنترلِ تولد بر یک قطب، هیچ یا حاشیهای بوده؛ و قطبِ دیگر نرخهای پایینِ بیسابقهای را تجربه میکند. در سال 2010، نقاطی که اساساً متأثر از کنترلِ تولد نبودهاند (نرخ کل باروری برابر با 6 یا بیشتر) شامل 9 کشور آفریقایی به انضمام تیمور شرقی و افغانستان میشدند. در سوی دیگر طیف، نرخ زادوولد بسیار کمتر از نرخِ جایگزینی است. با تبعیت از جمعیتشناسِ استرالیایی پیتر مکدونالد (2009) ، میتوان بر کشورهایی تمرکز کرد که نرخِ باروریشان 1٫5 یا کمتر است. کشورهایی که نرخ باروری بسیار پاینی دارند از دو یا سه گروه مجزا تشکیل شدهاند که بافتهای فرهنگی و اقتصادی بسیار متفاوتی دارند.
یکی اروپایی است، که به دو زیرمجموعه تقسیم میشود. یکی از زیرمجموعهها خوشهٔ غربی، مرکزی و جنوبی است، متشکل از اتریش (1٫4)، آلمان (1٫3)، یونان (1٫4)، ایتالیا (1٫4)، مالت (1٫3)، پرتغال (1٫4)، اسپانیا (1٫5) و سویس (1٫5). دیگری خوشهٔ شرقیِ پساکمونیستی است: بلاروس (1٫3)، بوسنی و هرزگوین (1٫2)، بلغارستان (1٫5)، کرواسی (1٫5)، جمهوری چک (1٫5)، مجارستان (1٫4)، لتونی (1٫5)، لیتوانی (1٫4)، مولداوی (1٫5)، لهستان (1٫3)، رمانی (1٫3)، روسیه (1٫4)، اسلواکی (1٫3)، اسلونی (1٫4)، مقدونیه (1٫4)، و اوکراین (1٫4). بدینترتیب، تمامیِ اروپای پساکمونیستی زیرِ نرخِ بازتولیدِ جمعیت قرار دارد، و تنها استونی (1٫7) و مونتنگرو و صربستان (هردو 1٫6) بالای آستانهٔ 1٫5 قرار دارند.
گروه دیگر، شرق آسیاست که هنگکنگ (1٫0)، ژاپن (1٫3)، سنگاپور (1٫3)، کرهٔ جنوبی (1٫2) و تایوان (1.0) را شامل میشود (مکدونالد، 2009؛ UNFPA، 2010: 100).
ادبیات پژوهشی هنوز پابهپای این پدیدۀ جدید جهانی، که در نگاه اول اِعجابآور به نظر میرسد، پیش نیامده است. این پدیده در دو و نیم نظامِ تاریخیِ خانواده شیوع پیدا کرده است، نه بیشتر. از یکسو در نواحیِ پساکمونیستیِ اروپا گسترده است که گرفتارِ فقر و عدمامنیتِ گسترده، همراه با نابرابریِ سرسامآورند؛ و از سویِ دیگر در شرقِ آسیا با آن توسعۀ اقتصادیِ چشمگیر دیده میشود، که ژاپن نیز پس از 1990 به آن پیوسته است. از لحاظِ خانواده، رادیکالترین تغییر در شرقِ آسیا رُخ داده است که تا حدی سیرِ میاننسلیِ باستانی را مختل کرده است در گروهِ زنانی که دورۀ باروری خود را گذراندهاند، یکسومِ زنانِ هنگکنگ و ژاپن و یکپنجمِ زنانِ ژاپن و تایوان هرگز فرزندی نداشتهاند (مکدونالد، 2009).
هرجا امکانِ کنترلِ زادوولد باشد، بدبختیهای اقتصادی بر نرخِ آن اثر میگذارند. به احتمالِ زیاد همین را میتوان دلیلِ سقوطِ نرخ زادوولد در اروپای پساکمونیستی دانست؛ که مثلاً نرخِ کلِ باروری در آلمان شرقیِ سابق در سالهای 1993 و 1994 به 0.8 رسید (تربورن، 2004: 258). اما بدنۀ اصلیِ تبیینها برای نرخِ بسیار پایینِ باروری را احتمالاً باید در عدمتوازنهای جنسیتی جُست. نواحی کمبارور همگی (به نسبت منطقهای که در آن قرار دارند) به شدت پدرسالارند، بدون آنکه تسهیلاتِ چندانی برای زوجهای شاغل و کودکان داشته باشند؛ و در شرقِ آسیا، فهمِ مردان از ازدواج، پابهپای پیشرفتهای زنان در عرصۀ تحصیلات و کسبوکار جلو نیامده است. نتیجه، حکایت لیسیستراتای10 مدرن از شورشِ زنانِ شاغلی است که از ازدواج و فرزند پرهیز دارند (مراجعه کنید به: جونز، 2010 و مکدونالد، 2009). هرکسی دربارۀ احتمالِ برعکس شدنِ روند این نرخهای بسیار پایینِ زادوولد نظری دارد؛ ولی اگر چنین اتفاقی رُخ ندهد، دنیا به دو بخش تقسیم میشود: جمعیتی که تولیدمثل میکند و جمعیتی که دائم آب میرود.
خانوادهگرایی فراملیپس از جهانیسازی، «فراملیگرایی» لقلقۀ زبانِ دوران ما شده است (ورتوک، 2009؛ پورتس، 2001). برخلافِ دیدگاهِ کلانی که جهانیسازی به اقتصاد و فرهنگ عامه دارد، این شعار بر پویاییهای خُردِ اجتماعیِ کنشگران انسانی میپردازد که نهتنها مناطق بینِ نواحیِ اقتصادی و فرهنگی در گشت و گذارند، بلکه به مرزهای دولتی نیز بیاعتنایند. بهتر است که شیفتگیِ رمانتیک موجبِ اغراق در اندازه و تازگیِ فراملیگرایی نشود. مهاجرتِ فراملی در سطح جهان امروزه تقریباً به همان اندازۀ یک قرن پیش است: همان وقتی که عمدۀ جمعیت وارد قارۀ آمریکا شد و مردمانِ چین و هند در خارج پراکنده شدند. در هر دو زمان، حدود 3% جمعیتِ دنیا خارج از زادگاهشان زندگی میکردند (UNFPA، 2011 ب: 66). آنچه در اصل بدیع است، زنجیرههای جهانیِ مراقبت (مادرانِ کشورهای فقیرتر که برای خدمتکاری به کشورهای ثروتمندتر مهاجرت میکنند در حالی که دیگری از فرزندانشان در خانه مراقبت میکند (هُکشیلد، 2000؛ ییتز، 2012) و بازارهای بزرگِ ازدواجِ فرامرزی در شرقِ آسیاست. در بازۀ 2009-2005، بیش از 10درصدِ ازدواجهای شهروندانِ کرۀ جنوبی با همسرانِ خارجی بوده است. بین یکچهارم تا یکسومِ مردان تایوانی با زنانی از خارج این کشور ازدواج کردهاند (چو، 2011).
اینجا امکان آن را نداریم که به ادبیات گستردۀ موجود دربارۀ خانوادههای فراملی و اثراتِ پیچیده و متنوع آن بر فرآیندِ خانواده ورود کنیم11، اما مهاجرتِ یک خانوادۀ فراملی دو پرسش پیش میآورد که ماهیتی کلیتر دارد و به آنها میپردازیم. اول، مهاجرت فراملیِ خانواده تا چه حد بر الگوی جغرافیای فرهنگیِ نظامهای خانواده در جهان اثر میگذارد؟ دوم، این مهاجرت در بسترِ دورانی که به قولِ معروف، دورانِ فردگرایی است، دربارۀ اهمیتِ جاریِ خانواده به ما چه میآموزد؟

از ادبیات پیشین برمیآید که مهاجرت فراملی، گونۀ جدیدی از خانواده را رقم نزده است. برعکس، علیرغمِ فشارهای جدید، بواسطۀ روشهای مختلفِ وفقپذیری (که ارزانی و سرعتِ ارتباطاتِ جدید نیز آن را تسهیل کردهاند)، اثر اصلی این مهاجرتها صرفاً بازتولیدِ گستردۀ الگوهای خانوادگیِ موجود با جابجایی مکانی است. مهمترین اثرِ سرزمینیِ این ماجرا در اروپای غربی بوده است که جریان قدیمی مهاجرت به بیرون بینِ اهالیاش معکوس شده است. اکنون در اروپا، الگوی خانوادۀ اروپای غربی با ازدواجهای تحمیلی و خانوارهای گسترده همزیستی دارد. در اروپا و همچنین آمریکای شمالی، نرخِ باروریِ بالاترِ مهاجران به بازتولیدِ جمعیتِ مقیمِ آنجا کمک میکند. هرچند نرخِ باروری و دیگر رویههای متعارفِ نسلِ دومِ مهاجران معمولاً به اجتماعِ پیرامونشان شبیهتر میشود، اما ادبیاتِ موجود نشانهای از مصالحۀ جدی میانِ خانوادههای قلمروی مبدأ و مقصد نیافته است.
آنچه این ادبیاتِ پژوهشی برجسته میکند، اهمیت خانواده در فرآیندِ مهاجرت است. در اغلبِ موارد، مهاجرت بخشی از راهبردِ خانواده برای زندگیِ بهتر است: خواه با نانآوریِ مهاجر، یا ازدواج با همسری از کشورِ ثروتمندتر، یا مهاجرتِ دستهجمعیِ خانوار. آنچه موردِ آخر را تسهیل میکند، مجوزهای ویژهای است که کشورهای مقصد برای کنارِ هم جمعشدن خانوادهها صادر میکنند.
نتیجهگیری: دوامِ تنوع، دوامِ اهمیتخانوادههای سراسر دنیا همچنان از جهات مختلفی با یکدیگر تفاوت دارند: اندازه، ترکیب، قواعدِ برقراری رابطۀ جنسی و ازدواج، پدرسالاری یا قدرت مردانه در سکس-جنسیت-نسل، پایداری، مراقبت از سالخوردگان، باروری و الگوهای تولیدمثل. ضمنِ توجه به دوامِ تنوعِ جهانی، باید به فرآیندهای واگرای طبقاتی در جامعههای پساصنعتی نیز توجه کرد. موفقیتِ صنعتیسازی، روزی روزگاری به معنای تثبیت و تبدیل خانوادۀ اروپایی-آمریکایی به الگوی معیار بود (تربورن، 2004: 16). هماکنون پویاییهای اجتماعی-فرهنگیِ پساصنعتی، به تفاوتِ الگوهای خانوادگی میانِ طبقاتِ مختلف دامن زدهاند: توجهِ فزاینده به همکفو بودنِ زوجین از لحاظ درآمد و تحصیلات، و دوراهیهایی که یکسو به سمتِ کامیابی اقتصادی و از سویِ دیگر به سمتِ عدمِ امنیت میرود. این نکته بیش از همه توجهها را به خود جلب کرده است و گویا در ایالات متحده برجستهتر از جاهای دیگر است (مورای، 2012؛ بروکس، 2012 در نقل از پژوهشِ رابرت پاتنم).
بنا به دوامِ تنوعِ جهانی در نظامهای روابط خانواده-جنس-جنسیت، بنا به خانوادهگراییِ مهاجرتیِ فراملی، و بنا به واگراییِ فزایندۀ الگوهای خانواده در مراکزِ پساصنعتیِ دنیا، شاید بتوان تداوم، و در مقایسه با یک نسل پیش احتمالاً افزایشِ اهمیتِ خانواده را نتیجه گرفت.
این مقاله ترجمهای است از:Göran Therborn (2014) "Family Systems of the World: Are They Converging?” in: Judith Treas, Jacqueline Scott, and Martin Richards (Eds) (2014) The Wiley Blackwell Companion to The Sociology of Families, Wiley-Blackwell
پینوشتها:[1] Self-critical distance of reflectiveness
[2] Trieste: بندری در شمالشرقی ایتالیا.
[3] Medieval Germanic Settlements: که با عنوان آلمانی Ostsiedlung شناخته میشود، به مهاجرت جرمنها از امپراطوری مقدس روم به سوی مناطق اروپای مرکزی و اقامت در آن نواحی گفته میشود.
[4] در ترجمۀ این مقاله، این تعبیر برای همۀ کسانی استفاده میشود که حداقل یک پدربزرگ/مادربزرگ مشترک دارند.
[5] arranged marriage ، ازدواجی که پدر و مادر، یا اطرافیان بدونِ مشورت با عروس و داماد، آن را سامان میدهند.
[6] در آیین کنفوسیوس، پنج رابطۀ اصلی عبارتند از: حاکم با رعیت، پدر با پسر، شوهر با زن، برادر بزرگتر با برادر کوچکتر، و دوست با دوست.
[7] Ibero-America: مناطقی از قارۀ آمریکا که به زبانهای اسپانیایی و پرتغالی سخن میگویند و عمدتاً مستعمرههای سابق این دو کشور بودهاند. تفاوت ایبروامریکا با آمریکای لاتین، عدم حضور مستعمرههای سابق فرانسه در ایبروامریکا است.
[8] دولت قدرتمندی در قرن نوزدهم که شامل برزیل و اوروگوئۀ امروزی است.
[9] سازمانی که در سال 1961 تأسیس شد تا محرّک پیشرفت اقتصادی و تجارت جهانی باشد. هماکنون 34 کشور در این سازمان عضوند.
[10] Lysistrata: یک نمایش کُمدی، نوشتۀ آریستوفان، که 4 قرن پیش از میلاد در آتن باستان اجرا میشد. این نمایش، حکایت زنی به نام لیسیسترا است که برای پایان دادن به جنگ و خونریزی، از زنان یونان میخواهد تن به رابطۀ جنسی ندهند بلکه شوهران و عشّاقشان مجبور به مذاکره برای صلح شوند. اما این راهکار، آتش نبرد میان دو جنس را میافروزد.
[11] برای نمونه رجوع کنید به منابع زیر:
Beck-Gernsheim, 2007; Chamberlain and Leydesforff, 2004; Charsley and Shaw, 2006; Huang, Yeoh and Lam, 2008; Levitt and Jaworsky, 2007; Mazzucato and Schans, 2011;
Yeoh, Huang, and Lam, 2005; Yeates, 2012