وقتی کلاغی در فیلمی یا کتابی سورئال را میبینیم، ناخودآگاه ذهنمان پیشِ ادگار آلن پو میرود. شاعر و نویسنده بزرگ آمریکایی که ادبیات غرب در آثار تاریک و سورئال بسیار مدیون اوست. کارگردان فیلمِ The Thing with Feathers هم گویا علاقه زیادی به ادگار آلن پو و دنیای او داشته است. با توجه به قطعی نت نتوانستم اطلاعاتی درباره فیلمساز را به دست آورم؛ اما چیزی که مشخص است، این کارگردان در بحث تکنیک حرفهای زیادی برای گفتن دارد و این فیلم قطعا در کارنامه او به عنوان اثری درخشان ثبت خواهد شد. البته این بدین معنا نیست که فیلم هم به صورت فینفسه درخشان است.
با شروع فیلم و دیدنِ انداره نمای مربع و همچنین افتتاحیه پُر تنش به همراه حرکت دوربین با سوژهها، کاملا مشخص میشود که کارگردان تکنیک بلد است و سعی کرده فشار روانی را بر روی کاراکتر خود اعمال کند. کلوزآپها، کات در میان نماهای ذهنی و عینی؛ همه اینها در کنار هم موفق میشوند تنش و فشار روانی را بر روی کاراکتر اعمال کنند. منتهی ایرادی که فیلمساز ما دارد این است که تکنیک را بلد است اما استفاده و نحوه استفاده از آن را بلد نیست. مثلا کلوزآپ از همان نمای اول در فیلم فراوان است. کلوزآپ بیشک یکی از سختترین نماهای سینماست و رابطه تنگاتنگی با فُرم دارد.
وقتی برای مخاطب هیچ آشکار نیست که این کاراکتر کیست، چه حرفی دارد و قصهاش چگونه است، استفاده از نمای کلوز آپ ایراد است. دوربین در ادبیات سینمایی به عنوان جایگاه مخاطب در فیلم شناخته میشود. وقتی دوربین در همان ابتدا کلوزآپ میکند به این میماند که مخاطب از همان اول نزدیکِ کاراکتر شده و به نوعی وارد دنیای او شده است. این تکنیک درست است مادامی که اثر فُرم داشته باشد و قصه بتواند مخاطب را به درون فیلم کشیده و او را متوجه کاراکترها کند و حس او را برانگیزد.
سپس دوربین نزدیکِ کاراکتر میشود و خطِ باریکِ میان کاراکتر و مخاطب از بین میرود. مسئله کاراکتر تبدیل به مسئله مخاطب نیز میشود. خلاصه کلام اینکه میشود از تکنیک و قاب بندی فیلمساز دفاع کرد. او کارش را بلد است. با دوربین زیاد کار کرده و نماهای خاص را یاد گرفته است. میداند رنگ نورِ تاریک و گرم کاملا مناسب اثر بوده است اما چون فُرم ندارد و جهانش بیفُرم مانده، تکنیک به تنهایی نتوانسته فیلم را از سقوط نجات دهد.
درباره فُرم زیاد نوشتیم اما جای دارد به صورت دقیق وارد جزئیات شده و درباره فُرمِ The Thing with Feathers بنویسیم. فیلم درباره پدری هنرمند است که در سوگِ از دست دادنِ همسرش مانده و قصد دارد با دو پسر خردسالش به زندگی ادامه دهد. مرگ همسر تاثیر عمیقی بر زندگی این خانواده گذاشته و به نوعی شیرازه خانواده از هم پاشیده است. پدر سعی در ادامه زندگی دارد اما غمِ از دست دادن به قدری بزرگ است که زندگی عادی را هم مختل میکند. کم کم عوامل و عناصر رئالیسم جادویی وارد اثر شده و کلاغی جادویی و سورئال وارد زندگی پدر میشود. صحنه ورود او به راستی عالی است.
صحنهای ترسناک، قابل تامل با دوربینی عالی. کلاغ در ادبیات اسکاندیناوی و حتی در خودِ ادبیاتِ ادگار آلن پو نشانی از مرگ، بد یومی و شوم است. فیلم نیز از همان اِلمان استفاده کرده و غم افسردگی را در قامت کلاغی غول پیکر وارد زندگی کاراکتر ما میکند. تا اینجا بنده با فیلم مشکلی ندارم و حس میکنم کارش را به درستی انجام داده است. اما بعد از خلقِ کلاغ بزرگ فیلم خودش را گم میکند. ایده به وجود میآید اما سپس فیلمساز نمیداند که باید با آن ایده چه کند. به نوعی میشود گفت فیلم از عهده چیزی که در ذهن دارد برنمیآید و ایدهاش در حد همان کانسپت باقی میماند.
کلاغ از آن فُرمِ شوم بودنِ خود جدا شده و ناگهان تبدیل به پرنده خوش یوم و محافظ از این خانواده تبدیل میشود. این تغییر رویکرد اساطیری درباره کلاغ کار سختی است که فیلم هیچ تلاشی برای آن نکرده است. تا پایان، فیلم همچنان کلاغی شوم دارد که از وقتی آمد تاثر مثبتی نداشت. در نیم پرده دوم هم فیلم کاملا خسته کننده میشود. صحنهها و ایدهها تکرار میشوند. بندیکت کامبربچ سرگردان است چون فیلمنامه مسیر مشخصی را برای او برنامهریزی نکرده است. در نیم پرده اول عالی است. توانسته نقش پدری وظیفهشناس، خسته و غمگین را به عالیترین شکل ممکن ایفا کند.
در نیم پرده دوم اما مشخص نیست که او باید چه کند. آیا باید به غم ادامه دهد؟ باید بر آن فائق آید؟ فیلم که میگوید فائق آمده اما من به عنوان مخاطب همچین چیزی را شاهد نبودم. فیلم فقط در ساحت کلام ادعا میکند که بر غم غلبه کرده است و در حقیقت چنین نیست. هپی اندینگ نیم پرده سوم هم که تلاشی دست و پا شکسته برای جمعبندی فیلم بود. صحنههای سورئال ناگهان زیاد شدند. فیلم از درام رئال جادویی وارد اثری ترسناک شد و این اصلا با فُرم و دنیای فیلم همخوانی نداشت. کلاغ به شکلی بسیار سانتیمانتال از اثر حذف شد و نتوانست برخلاف ورود درخشان، خروج خوبی داشته باشد. بندیکت کامبربچ بر غم خود پیروز شد (چگونه؟) و فیلم با نمایی که شبیه آثار اروپای غربی دهه 1970 بود قصهاش را پایان داد.

بندیکت کامبربچ نه تنها بهترین بازیگر فیلم است بلکه شاید تنها بازیگر فیلم است. این مورد هم یکی از ایرادهای اصلی فیلم است. ما عملا کاراکتر نداریم. دو سه نفری به صورت قطره چکانی وارد اثر میشوند و تنها استفاده فیلمساز از آنها اضافه کردنِ چند صحنهِ سانتیمانتال است. پسر بچهها کلیشهای هستند و چه بهتر که در همان اندازه باقی ماندند. مادر میتوانست ردپای بهتری داشته باشد. هرچه حضور ردپای او در فیلم زیادتر میشد، مخاطب به بندیکت کامبربچ و غم او نزدیکتر میشد. شخصیت مادر هم در همان کلیشه باقی مانده است. مادری مهربان که اکنون نیست. اینها شخصیت تیپیکالی از او خلق کردند که فیلمساز میتوانست فراتر رفته و او را شخصیتی منحصر به فرد کند. اما شخصیت بندیکت کامبربچ بد نیست. خفه کردن فضا برای فشار روانی چیزی است که فیلمساز از عهده آن برآمده است. اما چون شخصیتِ او بسیار وابسته به شخصیتِ مادر بوده است، نبود شخصیتِ مناسب مادر به کاراکتر بندیکت کامبربچ نیز صدمه زده است. ما صرفا حول محور این ایده میگردیم که او زنش را دوست داشت. باشد اما برای هویت عمیق دادن به این شخصیتها باید چیزی فراتر از این موارد را شاهد میبودیم. به هر حال میشود از شخصیتِ بندیکت کامبربچ دفاع کرد. بد نیست اما عالی هم نیست.

در پایان چنین میشود گفت که فیلم The Thing with Feathers تمام تلاش خود را کرده است که به اثری مهم تبدیل شود اما موفق نشده است. فیلم تکنیک دارد اما تکنیک بدون فُرم یعنی هیچ. یعنی دست و پا زدنی بینتیجه. نیم پرده اول فیلم عالی است. توانسته چیزی را که در ذهن دارد بسازد اما بعد با همان ایده دست به یقه شده و ندانسته باید با آن چه کند. فیلم گاهی درام، گاهی رئال جادویی، گاهی سورئال، گاهی ترسناک و گاهی کلاس درس است. عدم انسجام فیلم یعنی مخاطبی که قرار است حوصلهاش سر برد. کامبریچ مثل همیشه عالی ظاهر شده اما این به تنهایی کافی نیست. ما نیاز به المانهای بسیاری داشتیم که هیچکدام در حد اعلا ظاهر نشدند. اما بنده تلاش فیلمساز را تحسین میکنم. او توانست در این سینمای دست و پا شکسته حداقل یک نیم پرده خوب را داشته باشد. برای تماشا یا عدم تماشای فیلم چیزی را به شما تجویز نمیکنم. اما اگر مخاطب جدی سینما هستید فیلم را ببینید و یاد بگیرید. سینما را باید از همین فیلمهای کوچک و شکستهایشان شناخت.
نمره نویسنده به فیلم: 4 از 10
منبع: گیمفا