شکی نیست در اینکه تشکیل اجتماع(هر نوع که باشد)مولود هدف و غرضی واحداست که مشترک بین همه افراد آن اجتماع می باشد و این هدف مشترک در حقیقت به منزله روح واحدی است که در تمام جوانب و اطراف اجتماع دمیده شده و نوعی اتحاد به آنها داده است.
البته این هدف مشترک در غالب و بلکه در نوع اجتماعاتی که تشکیل می شود، یک هدف مادی و مربوط به زندگی دنیائی انسانها است.البته زندگی مشترک آنان، نه زندگی فردیشان.
و جامع همه آن هدفها این است که اجتماع از مزایای بیشتری برخوردار گشته و به زندگی مادی بهتری برسد.
و فرق بین بهره مندی اجتماعی با بهره مندی انفرادی از نظر خاصیت این است که انسان اگر می توانست - مانند بیشتر جانداران - بطور انفرادی زندگی کند، قهرا در همه لذائذ ودر برخورداری از همه بهره های زندگیش مطلق العنان و آزاد بود، و هیچ مخالف و معارضی راه را بر او نمی بست، و هیچ رقیبی مزاحمش نمی شد، بله تنها چیزی که آزادی او را محدودمی کرد، نارسائی قوا و جهازات بدن خود او بود.چون آدمی نمی تواند هر نوع هوائی را استنشاق کند، ساختمان ریه او هوائی مخصوص می خواهد، و همچنین او نمی تواند بیرون از اندازه وگنجایش دستگاه گوارشش غذا بخورد.زیرا این دستگاه برای هضم کردن غذا قدرتی محدوددارد.و همچنین سایر قوا و جهازات او، یکدیگر را محدود می کنند.این وضع انسان است نسبت به خودش.
صفحه : 170
و اما نسبت به انسانهای دیگر، آنجا که ما زندگی او را فردی فرض کنیم، نه او کاری به کار انسانهای دیگر دارد و نه انسانهای دیگر در بهره وریهای او مزاحم اویند، و میدان عمل راعلیه او محدود و تنگ می کنند.چون بنابر این فرض، هیچ علتی تصور نمی شود که باعث تضییق میدان عمل او و محدود کردن فعلی از افعال او و عملی از اعمال او گردد.
و این بخلاف انسانی است که در محدود اجتماع زندگی می کند، که دیگر عرصه زندگی او آن گستردگی ای که در فرض بالا بود را ندارد.و او در ظرف اجتماع نمی تواند دراراده کردن و در اعمال خود مطلق العنان باشد، زیرا آزادی او مزاحم آزادی دیگران است.ومعلوم است که وقتی پای مزاحمت و معارضه به میان آید، زندگی خود او و زندگی همه افراداجتماع تباه می شود و ما این معنا را در مباحث نبوت که قبلا گذشت با کامل ترین وجه شرح دادیم.
تنها علتی که باعث شد بشر از روز نخست تن به حکومت قانون داده و خود را محکوم به حکم قانون جاری در مجتمع بداند، همانا مساله تزاحم و خطر تباهی نوع بشر بوده است.چیزی که هست در جامعه های وحشی اینطور نبوده که عقلا نشسته باشند و با فکر و اندیشه به نیازمندی خود به قانون پی برده باشند و سپس برای خود قوانینی جعل کرده باشند، بلکه آداب و رسومی که داشتند باعث می شده درگیریها و مشاجراتی در آنان پیدا شود و قهرا همه ناگزیر می شدندکه اموری را رعایت کنند تا بدینوسیله جامعه خویش را از خطر انقراض حفظ کنند و چون پیدایش آن امور همانطور که گفتیم بر اساس فکر و اندیشه نبوده، اساسی مستحکم نداشته و درنتیجه همواره دستخوش نقض و ابطال بوده است.
چند روزی مردم آن امور را رعایت می کردند، بعد می دیدند رعایت آن دردی از آنان دوا نکرد، ناگزیر آن را رها نموده امور دیگری را جایگزین آن می ساختند.
اما در جامعه های متمدن، اگر قوانینی تدوین می شده، بر اساسی استوار، جعل می شده البته هر قدر آن مجتمع از تمدن بیشتری برخوردار بودند، قوانین آن نیز محکمتر بوده و با آن قوانین بهتر می توانستند تضادهائی که در اراده و اعمال افراد پدید می آید، تعدیل و بر طرف سازند وبرای خواست تک تک افراد چارچوبی و قیودی مقرر بسازند، این مجتمعات بعد از تقنین قانون قدرت و نیروی اجتماع را در یک نقطه - بنام مثلا دربار - تمرکز داده، آن مقام را ضامن اجرای قانون قرار می دادند، تا بر طبق آنچه که قانون می گوید، حکومت کند.
از آنچه گذشت معلوم شد که: اولا: قانون حقیقی در تمدن عصر حاضر عبارت است از نظامی که بتواند خواست و عمل افراد جامعه را تعدیل کند، و مزاحمت ها را از میان آنان بر طرف سازد، و طوری مرزبندی کند
صفحه : 171
که اراده و عمل کسی مانع از اراده و عمل دیگری نگردد.
و ثانیا: افراد جامعه که این قانون در بینشان حکومت می کند در ماورای قانون آزادباشند، چون مقتضای اینکه بشر مجهز به شعور و اراده است این است که بعد از تعدیل آزاد باشد.
و به همین جهت است که قوانین عصر حاضر متعرض معارف الهیه و مسائل اخلاقی نمی شود، (و بشر را در انتخاب هر عقیده و داشتن هر خلقی آزاد می گذارد)و این دو امر بسیار مهم به شکلی تصور می شود که قانون به آن شکل تصورش کند، ولی بتدریج و به حکم اینکه جامعه تابع قانون است عقاید و اخلاقش نیز با قانون سازش نموده، خود را با آن وفق می دهد و دیر یا زودصفای معنوی خود را از دست داده و به صورت مراسمی ظاهری و تشریفاتی خشک در می آید وباز به همین سبب است که می بینیم چگونه سیاست ها و سیاست بازان با دین مردم بازی می کنند، یک روز تیشه به ریشه آن می زنند و روز دیگر روی خوش نشان م دهند، و درترویج آن می کوشند، و روز دیگر کاری به کار آن نداشته به حال خود واگذارش می کنند.
و ثالثا: معلوم شد که این طریقه خالی از نقص نیست، برای اینکه هر چند ضمانت اجرای قانون به قدرت مرکزی(که یا فردی و یا افرادی است)واگذار شده، لیکن در حقیقت وسرانجام ضمانت اجرا ندارد، به این معنا که آن قدرت مرکزی اگر خودش از حق منحرف شد، و مرز قانون را شکست و سلطنت جامعه را مبدل به سلطنت شخص خود کرد و در نتیجه اراده ودلخواه او جای قانون را گرفت هیچ قدرتی نیست که او را به مرز خود برگرداند و دوباره قانون را حاکم سازد و بر این معنا شواهد بسیاری در زمان خود ما(که به اصطلاح عصر تمدن و دانش است)وجود دارد، تا چه رسد به شواهدی که تاریخ از قرون گذشته ضبط کرده که مردم نه به این پایه از"دانش"رسیده بودند و نه به این درجه از"تمدن".
علاوه بر این نقص، نقص دیگری نیز وجود دارد و آن نهانی بودن موارد نقض قانون است، چون قوه مجریه تنها می تواند حفظ قانون را در ظاهر حال جامعه تعهد و ضمانت کند، ودر مواردی که احیانا قانون شکنی ها پنهانی صورت می گیرد از حیطه قدرت و مسؤولیت مجری، خارج است اینک به اول گفتار بر می گردیم.
هدف و وجه مشترک قانونگزاری در دنیای امروز بهره برداری از مزایای حیات مادی است و کوتاه سخن اینکه: هدف و جهت جامعی که(و یا نقطه ضعفی که)در همه قوانین جاریه در دنیای امروز هست، بهره برداری و بهره مندی از مزایای حیات مادی و دنیائی است واین هدف است که در همه قوانین، منتها درجه سعادت آدمی در نظر گرفته شده، در حالی که اسلام آنرا قبول ندارد، زیرا از نظر اسلام سعادت، در برخورداری از لذائذ مادی خلاصه نمی شود، بلکه مدار آن وسیع تر است، یک ناحیه اش همین برخورداری از زندگی دنیا است و
صفحه : 172
ناحیه دیگرش برخورداری از سعادت اخروی است، که از نظر اسلام، زندگی واقعی هم همان زندگی آخرت است و اسلام سعادت زندگی واقعی یعنی زندگی اخروی بشر را جز با مکارم اخلاق و طهارت نفس از همه رذائل، تامین شدنی نمی داند و باز به حد کمال و تمام رسیدن این مکارم را وقتی ممکن می داند که بشر دارای زندگی اجتماعی صالح باشد، و دارای حیاتی باشد که بر بندگی خدای سبحان و خضوع در برابر مقضیات ربوبیت خدای تعالی و بر معامله بشر بر اساس عدالت اجتماعی، متکی باشد.
اسلام بر اساس این نظریه، برای تامین سعادت دنیا و آخرت بشر اصلاحات خود را ازدعوت به"توحید"شروع کرد، تا تمامی افراد بشر یک خدا را بپرستند، و آنگاه قوانین خود را برهمین اساس تشریع نمود و تنها به تعدیل خواست ها و اعمال اکتفا نکرد، بلکه آن را باقوانینی عبادی تکمیل نمود و نیز معارفی حقه و اخلاق فاضله را بر آن اضافه کرد.
آنگاه ضمانت اجرا را در درجه اول به عهده حکومت اسلامی و در درجه دوم به عهده جامعه نهاد، تا تمامی افراد جامعه با تربیت صالحه علمی و عملی و با داشتن حق امر به معروف و نهی از منکر در کار حکومت نظارت کنند.
و از مهم ترین مزایا که در این دین به چشم می خورد ارتباط تمامی اجزای اجتماع به یکدیگر است، ارتباطی که باعث وحدت کامل بین آنان می شود، به این معنا که روح توحید درفضائل اخلاقی که این آئین بدان دعوت می کند ساری و روح اخلاق نامبرده در اعمالی که مردم را بدان تکلیف فرموده جاری است، در نتیجه تمامی اجزای دین اسلام بعد از تحلیل به توحید بر می گردد و توحیدش بعد از تجزیه به صورت آن اخلاق و آن اعمال جلوه می کند، همان روح توحید اگر در قوس نزول قرار گیرد آن اخلاق و اعمال می شود و اخلاق و اعمال نامبرده درقوس صعود همان روح توحید می شود، همچنانکه قرآن کریم فرمود: "الیه یصعد الکلم الطیب والعمل الصالح یرفعه" (1).
ممکن است کسی بگوید: عین همان اشکالی که به قوانین مدنیه وارد گردید به قوانین اسلامی نیز وارد است، یعنی همانطور که قوه مجریه در آن قوانین نمی تواند آن قوانین را حتی درخلوتها اجرا کند، چون اطلاعی از عصیانهای پنهانی ندارد، قوه مجریه در اسلام نیز همین نارسائی را دارد، دلیل روشنش این ضعفی است که به چشم خود در قوانین دینی مشاهده می کنیم و می بینیم که چگونه سیطره خود بر جامعه اسلامی را از دست داده و این نیست مگر
............................................ (1)کلمه توحید از ناحیه خدا نازل و عمل صالح همان را بالا می برد."سوره فاطر آیه 10".
صفحه : 173
به خاطر همین که کسی را ندارد که نوامیس و قوانینش را حتی برای یک روز بر بشر تحمیل کند.
عدم ضمانت اجراء قوانین موضوعه در تمدن حاضر و ضمانت اجراء قوانین اسلام در پاسخ می گوئیم حقیقت قوانین عمومی چه الهی و چه بشریش، چیزی جز صورتهائی ذهنی در اذهان مردم نیست، یعنی تنها معلوماتی است که جایش ذهن و دل مردم است، بله وقتی اراده انسان به آن تعلق بگیرد مورد عمل واقع می شود، یعنی اعمالی بر طبق آنها انجام می دهند و قهرا اگر اراده و خواست مردم به آن تعلق نگیرد و نخواهند به آن قوانین عمل کنندچیزی در خارج به عنوان مصداق و منطبق علیه آنها یافت نمی شود.پس مهم این است که کاری کنیم تا خواست مردم به وقوع آن قوانین، تعلق بگیرد و تا قانون قانون بشود و قوانین تدوین شده در تمدن حاضر بیش از این هم و اراده ندارد که افعال مردم بر طبق خواست اکثریت انجام یابد، به همین اندازه است و بس، و اما چه کنیم که خواست ها اینطور شود، چاره ای برایش نیندیشیده اند، هر زمانی که اراده ها زنده و فعال و عاقلانه بوده، قانون به طفیل آن جاری می شده است، و هر زمان که در اثر انحطاط جامعه و ناتوانی بنیه مجتمع می مرده و یا اگر هم زنده بوده به خاطر فرورفتگی جامعه در شهوات و گسترش یافتن دامنه عیاشی ها شعور و درک خود را ازدست می داده و یا اگر، هم زنده بوده و هم دارای شعور، از ناحیه حکومت استبدادیش جرات حرف زدن نداشته و اراده آن حاکم مستبد، اراده اکثریت را سرکوب کرده و قانون به بوته فراموشی سپرده می شد.باید گفت که در وضع عادی هم قانون تنها در ظاهر جامعه حکومت داردو می تواند از پاره ای خلافکاریها و تجاوزات جلوگیری کند، اما در جنایاتی که سری انجام می شود، قانون راهی برای جلوگیری از آن ندارد و نمی تواند دامنه حکومت خود را تا پستوها وصندوق خانه ها و نقاطی که از منطقه نفوذش بیرون است گسترش دهد و در همه این موارد امت به آرزوی خود که همان جریان قانون و صیانت جامعه از فساد و از متلاشی شدن است نمی رسد، و انشعابهائی که بعد از جنگ جهانی اول و دوم در سرزمین اروپا واقع شد خود ازبهترین مثالها در این باب است.
و این خطر یعنی شکسته شدن قوانین و فساد جامعه و متلاشی شدن آن، جوامع رادستخوش خود نکرد، مگر به خاطر اینکه جوامع توجه و اهتمامی نورزید در اینکه تنها علت صیانت خواستهای امت را پیدا کند، و تنها علت حفظ اراده ها و در نتیجه تنها ضامن اجرای قانون همانا اخلاق عالیه انسانی است، چون اراده در بقایش و استدامه حیاتش تنها می تواند ازاخلاق مناسب با خود استمداد کند، و این معنا در علم النفس کاملا روشن شده است(کسی که دارای خلق شجاعت است، اراده اش قوی تر از اراده کسی است که خلق را ندارد و آنکه
صفحه : 174
دارای تواضع است اراده اش در مهر ورزیدن قوی تر از اراده کسی است که مبتلا به تکبر است، در عکس قضیه نیز چنین است آنکه ترسوتر و یا متکبرتر است اراده اش در قبول ظلم و درستمگری قوی تر از اراده کسی است که شجاع و متواضع است"مترجم").
پس اگر سنتی و قانونی که در جامعه جریان دارد متکی بر اساسی قویم از اخلاق عالیه باشد، بر درختی می ماند که ریشه ها در زمین و شاخه ها در آسمان دارد و به عکس اگر چنین نباشد به بوته خاری می ماند که خیلی زود از جای کنده شده و دستخوش بادهامی شود.
شما می توانید این معنا را در پیدایش کمونیسم که"چیزی جز زائیده دمکراتی نیست"را مورد نظر قرار دهید، چون این نظام در دنیا به وجود نیامد مگر به خاطر تظاهر طبقه مرفه به عیاشی، و به خاطر محرومیت طبقات دیگر اجتماع و روز به روز فاصله این دو طبقه ازیکدیگر بیشتر و قساوت و از دست دادن انصاف در طبقه مرفه زیادتر و خشم و کینه از آنان دردل طبقات محروم شعله ورتر گردید و اگر قوانین کشورهای متمدن می توانست سعادت آدمی راتضمین کند و ضمانت اجرائی می داشت هرگز این مولود نا مشروع(کمونیسم)متولد نمی شد.
و نیز می توانید صدق گفتار ما را با سیری در جنگهای بین المللی به دست آورید، که نه یکبار و نه دو بار، زمین و زندگی انسانهای روی زمین را طعمه خود ساخت و خون هزاران هزار انسان را به زمین ریخت، حرث و نسل را نابود کرد، برای چه؟تنها و تنها برای اینکه چندنفر خواستند حس استکبار و غریزه حرص و طمع خود را پاسخ دهند.
(آیا اینک تصدیق خواهی کرد که قوانین غربی بخاطر نداشتن پشتوانه ای در دل انسانها نمی تواند سعادت انسان را تامین کند؟انسانی که این قدر خطرناک است، چه اعتنائی به قانون دارد؟، قانون در نظر چنین انسانی چیزی جز بازیچه ای مسخره نیست"مترجم").
و لیکن اسلام سنت جاریه و قوانین موضوعه خود را بر اساس اخلاق تشریع نموده و درتربیت مردم بر اساس آن اخلاق فاضله سخت عنایت به خرج داده است.
چون قوانین جاریه در اعمال، در ضمانت اخلاق و بر عهده آن است و اخلاق همه جا باانسان هست، در خلوت و جلوت وظیفه خود را انجام می دهد و بهتر از یک پلیس می تواند عمل کند، چون پلیس و هر نیروی انتظامی دیگر تنها می توانند در ظاهر نظم را بر قرار سازند.
خواهی گفت: معارف عمومی در ممالک غربی نیز در مقام تهذیب اخلاق جامعه هست و از ناحیه مجریان قوانین، برای این منظور تلاش بسیار می شود تا مردم را بر اساس اخلاق پسندیده تربیت کنند.
صفحه : 175
می گوئیم بله همینطور است، اما این اخلاق و دستوراتش مانند قوانین آنان در نظرآنهائی که می خواهند بند و باری نداشته باشند مسخره ای بیش نیست و لذا می بینیم که هیچ سودی به حالشان نداشته است.
خواهی پرسید چرا؟می گوئیم اولا: برای اینکه تنها چیزی که منشا همه رذائل اخلاقی است، اسراف و افراط در لذت های مادی در عده ای و تفریط و محرومیت از آن در عده ای دیگراست، و قوانین غربیان مردم مرفه را در آن اسراف و افراط آزاد گذاشته و نتیجه اش محرومیت عده ای دیگر شده، خوب در چنین نظامی که اقلیتی از پرخوری شکمشان به درد آمده و اکثریتی از گرسنگی می نالند آیا دعوت به اخلاق دعوت به دو امر متناقض و درخواست جمع بین دو ضدنیست؟!.
علاوه بر این همانطور که قبلا توجه فرمودید غربیها تنها اجتماعی فکر می کنند و پیوسته مجتمعات و نشست آنان برای به دام کشیدن جامعه های ضعیف و ابطال حقوق آنان است، و باما یملک آنان زندگی می کنند و حتی خود آنان را برده خویش می سازند، تا آنجا که بتوانند به ایشان زور می گویند!، با این حال اگر کسی ادعا کند که غربیها جامعه و انسانها را به سوی صلاح و تقوا می خوانند، ادعائی متناقض نیست؟قطعا همین است و لا غیر و سخن اینگونه گروهها و سازمانها در کسی اثر نمی گذارد.
اخلاق و فضائل اخلاقی در تمدن غربی جایی نداردو دلیل دوم اینکه: غربیها به اصلاح اخلاق نیز می پردازند لیکن کمترین نتیجه ای نمی گیرند، این است که اخلاق فاضله اگر بخواهد مؤثر واقع شود باید در نفس ثبات و استقرارداشته باشد و ثبات و استقرارش نیازمند ضامنی است که آنرا ضمانت کند و جز توحید یعنی اعتقاد به اینکه"برای عالم تنها یک معبود وجود دارد"تضمین نمی کند، تنها کسانی پای بندفضائل اخلاقی می شوند که معتقد باشند به وجود خدائی واحد و دارای اسمای حسنا، خدائی حکیم که خلایق را به منظور رساندن به کمال و سعادت آفرید، خدائی که خیر و صلاح رادوست می دارد و شر و فساد را دشمن، خدائی که بزودی خلایق اولین و آخرین را در قیامت جمع می کند تا در بین آنان داوری نموده و هر کسی را به آخرین حد جزایش برساند، نیکوکار رابه پاداشش و بدکار را به کیفرش.
و پر واضح است که اگر اعتقاد به معاد نباشد هیچ سبب اصیل دیگری نیست که بشر رااز پیروی هوای نفس باز بدارد، و وادار سازد به اینکه از لذائذ و بهره های طبیعی نفس صرفنظرکند، چون طبع بشر چنین است که به چیزی اشتها و میل کند و چیزی را دوست بدارد که نفعش عاید خودش شود، نه چیزی که نفعش عاید غیر خودش شود، مگر آنکه برگشت نفع
صفحه : 176
غیرهم به نفع خودش باشد(به خوبی دقت بفرمائید).
خوب، بنابر این در مواردی که انسان از کشتن حق غیر، لذت می برد و هیچ رادع و مانعی نیست که او را از این لذت های نا مشروع باز بدارد و هیچ قانونی نیست که او را در برابراین تجاوزها مجازات کند و حتی کسی نیست که او را سرزنش نموده و مورد عتاب قرار دهد، دیگر چه مانعی می تواند او را از ارتکاب اینگونه خطاها و ظلمها(هر قدر هم که بزرگ باشد) جلوگیری نماید؟.
عواملی مانند"وطن دوستی"، "نوع دوستی"، "مدح و تمجید طلبی"سببیت اخلاقی نداردو اما اینکه این توهم(که اتفاقا بسیاری از اهل فضل را به اشتباه انداخته)که مثلا"حب وطن"، "نوع دوستی""ثنا و تمجید در مقابل صحت عمل"و امثال اینها بتواند کسی را از تجاوز به حقوق همنوع و هموطن باز بدارد(توهمی است که جایش همان ذهن است، و درخارج وجود ندارد)و خیالی است باطل چرا که امور نامبرده، عواطفی است درونی وانگیزه هائی است باطنی که جز تعلیم و تربیت، چیزی نمی تواند آن را حفظ کند و خلاصه اثرش بیش از اقتضا نیست، و بحد سببیت و علیت نمی رسد، تا تخلف ناپذیر باشد، پس اینگونه حالات، اوصافی هستند اتفاقی و اموری هستند عادی که با برخورد موانع زایل می شوند و این توهم مثل توهم دیگری است که پنداشته اند عوامل نامبرده یعنی حب وطن، علاقه به همنوع، و یاعشق به شهرت و نام نیک، اشخاصی را وادار می کند به اینکه نه تنها به حقوق دیگران تجاوزنکند بلکه خود را فدای دیگران هم بکند، مثلا خود را به کشتن دهد تا وطن از خطر حفظ شود ویا مردم پس از مردنش او را تعریف کنند، آخر کدام انسان بی دین، انسانی که مردن را نابودی می داند حاضر است برای بهتر زندگی کردن دیگران و یا برای اینکه دیگران او را تعریف کنندو او از تعریف دیگران لذت ببرد خود را به کشتن دهد؟او بعد از مردنش کجا است که تعریف دیگران را بشنود و از شنیدنش لذت ببرد؟.
و کوتاه سخن اینکه هیچ متفکر بصیر، تردید نمی کند در اینکه انسان(هر چه می کندبه منظور سعادت خود می کند، و هرگز)بر محرومیت خود اقدامی نمی کند، هر چند که بعد ازمحرومیت او را مدح و ثنا کنند، و وعده هائی که در این باره به او می دهند که اگر مثلا برای سعادت جامعه ات فداکاری کنی(قبرت بنام سرباز گمنام مزار عموم می گردد)و نامت تا ابدبه نیکی یاد می شود، و افتخاری جاودانی نصیبت می شود و...تمام اینها وعده هائی است پوچ وفریب کارانه که می خواهند او را با اینگونه وعده ها گول بزنند، و عقلش را در کوران احساسات و عواطف بدزدند و چنین شخص فریب خورده ای اینگونه خیال می کند که بعد از مردنش و به اعتقاد خودش بعد از باطل شدن ذاتش همان حال قبل از مرگ را دارد، مردم که تعریف و
صفحه : 177
تمجیدش می کنند او می شنود و لذت می برد و این چیزی جز غلط در وهم نیست همان غلط دروهمی است که می گساران مست در حال مستی دچار آن می شوند، وقتی احساساتشان به هیجان در می آید بنام فتوت و مردانگی از جرم مجرمین در می گذرند و جان و مال و ناموس و هر کرامت دیگری راکه دارند در اختیار طرف می گذارند، و این خود سفاهت و جنون است، چون اگر عاقل بودند هرگز به چنین اموری اقدام نمی کردند.
پس این لغزشها و امثال آن خطرهائی است که غیر از توحیدی که ذکر شد، هیچ سنگری نیست که انسان را از آن حفظ کند و به همین جهت است که اسلام اخلاق کریمه راکه جزئی از طریقه جاریه او است بر اساس توحید پی ریزی نموده است، توحیدی که اعتقاد به توحید هم از شؤون آن است و لازمه این توحید و آن معاد این است که انسان هر زمان و هر جا که باشد روحا ملتزم به احسان و دوری از بدیها باشد، چه اینکه تک تک موارد را تشخیص بدهدکه خوبی است یا بدی است و یا نداند، و چه اینکه ستایشگری، او را بر این اخلاق پسندیده ستایش بکند و یا نکند، و نیز چه اینکه کسی با او باشد که بر آن وادار و یا از آن بازش بدارد یانه، برای اینکه چنین کسی خدا را با خود و دانای به احوال خود و حفیظ و قائم بر هر نفس می داند و معتقد است که خدای تعالی عمل هر انسانی را می بیند و نیز معتقد است که درماورای این عالم روزی است که در آن روز هر انسانی آنچه را که کرده حاضر می بیند(چه خیرو چه شر)و در آن روز هر کسی بدانچه کرده جزا داده می شود.
7 - انگیزه های عقلانی، غیر انگیزه احساس است
منطق احساس انسان را تنها به منافع دنیوی دعوت و وادار می کند، در نتیجه هر زمان که پای نفعی مادی در کار بود و انسان مادی آن را احساس هم کرد آتش شوق در دلش شعله ورگشته و به سوی انجام آن عمل تحریک و وادار می شود و اما اگر نفعی در عمل نبیند خمود وسرد است، ولی در منطق تعقل، انسان به سوی عملی تحریک می شود که حق را در آن ببیند وتشخیص دهد، چنین کسی پیروی حق را سودمندترین عمل می داند، حال چه اینکه سود مادی هم در انجام آن احساس بکند و یا نکند، چون معتقد است آنچه که نزد خدا است بهتر و باقی تراست و تو خواننده عزیز می توانی در این باره بین دو نمونه زیر از این دو منطق یعنی منطق تعقل ومنطق احساس مقایسه کنی.
از منطق"احساس"شعر عنتره شاعر را به یادت می آوریم که می گوید: "و قولی کلما جشات و جاشت ثمکانک تحمدی او تستریحی"میخواهد بگوید: من در جنگها هر وقت آتش جنگ شعله ور و تنورش داغ میشود و احساس
صفحه : 178
خطر متزلزلم می سازد، برای اینکه دلم را محکم کنم به دلم می گویم: ثبات و استواری به خرج بده، برای اینکه اگر کشته شوی مردم تو را به ثبات قدم و فرار نکردنت می ستایند و اگر دشمن رابکشی راحت می شوی و به آرزویت می رسی، پس ثبات قدم در هر حال برای تو بهتر است.
و از منطق"تعقل"کلام خدای تعالی را نمونه می آوریم که می فرماید: "قل لن یصیبناالا ما کتب الله لنا هو مولینا و علی الله فلیتوکل المؤمنون قل هل تربصون بنا الا احدی الحسنیین ونحن نتربص بکم ان یصیبکم الله بعذاب من عنده او بایدینا، فتربصوا انا معکم متربصون" (1) ، که در این آیه مؤمنین می گویند ولایت بر ما و نصرت یافتن ما از آن خدا و بدست او است، ماجز ثوابی را که خدا در برابر اسلام آوردن و التزام دینی، بما وعده داده، چیزی نمی خواهیم، (حال چه با کشته شدنمان و چه با پیروزیمان بدست آید).
و نمونه دیگر آیه زیر است: "لا یصیبهم ظما و لا نصب و لا مخمصة فی سبیل الله و لا یطؤن موطا یغیظ الکفار و لا ینالون من عدو نیلا الا کتب لهم به عمل صالح ان الله لا یضیع اجر المحسنین، و لا ینفقون نفقة صغیرة و لا کبیرة و لا یقطعون وادیا الا کتب لهم لیجزیهم الله احسن ما کانوا یعملون" (2).
می گویند حال که منطق ما این است اگر ما را بکشید و یا خسارتی.به ما برسدپاداشی عظیم خواهیم داشت، و اقبت خیر نزد پروردگار ما است، و اگر ما شما را بکشیم، و یابه نحوی بر شما دست یابیم، باز پاداشی عظیم و عاقبتی نیکو خواهیم داشت، علاوه بر اینکه دردنیا دشمنمان را نیز سرکوب کرده ایم، پس ما در هر حال پیروز و سعادتمندیم، و وضع ما در هر حال مایه رشک و حسرت شما است و شما هیچ ضرری بما نمی رسانید و در جنگیدنتان با ما هیچ آرزوئی در باره ما نمی توانید داشته باشید، مگر یکی از دو خیر را، پس ما در هر حال بر خیر و سعادتیم و شما در یک
............................................ (1)بگو به ما نمی رسد مگر آنچه که خدا برای ما مقدر کرده، سرپرست ما او است، و مؤمنین بایدکه بر خدا توکل کنند، بگو آیا جز رسیدن یکی از دو خیر را برای ما انتظار دارید نه، شما هر چه برای ما آرزوکنید هر چند کشته شدن ما باشد به نفع ما است، ولی ما انتظار داریم عذابی از ناحیه خدا و یا به دست خودما بر سر شما آید، حال شما انتظار خود را بکشید ما هم با شما در انتظار هستیم."سوره توبه آیه: 52". (2)هیچ تشنگی و رنج و مخمصه ای در راه خدا نمی بینند و در هیچ صحنه ای که مایه خشم کفاراست قدم نمی نهند و از دشمن هیچ صدمه ای نمی خورند، مگر آنکه بر ایشان در برابر آن، عملی صالح نوشته می شود، چون خدای تعالی اجر نیکوکاران را ضایع نمی کند و هیچ هزینه ای اندک و یا بسیار انفاق نمی کندو هیچ بیابانی را طی نمی کنند، مگر آنکه در حسابشان نوشته می شود، تا خدای تعالی پاداشی به آنان دهدبهتر از آنچه می کردند."سوره توبه آیه: 121".
صفحه : 179
صورت پیروز و سعادتمند، (به عقیده خودتان)هستید، و آن در صورتی است که ما را شکست دهید، حال که چنین است ما در انتظار بدبختی شما هستیم، ولی شما نسبت به ما جز مایه مسرت و خوشبختی رانمی توانید انتظار داشته باشید.
پس تفاوت این دو منطق این شد که یکی ثبات قدم و پایداری در جنگ را بر مبنای"احساس"پی نهاده و آن یکی از دو فایده محسوس برخوردار است که عبارت است از"ستایش مردم"و"راحت شدن از شر دشمن"، البته همین نفع محسوس هم در صورتی است که از مرحله آرزو تجاوز نموده و در خارج محقق شود، و اما اگر محقق نگردد، مثلا یکطرفش که ستایش مردم بود، مردم او را ستایش نکنند و قدر و قیمت جهاد را ندانند، مردمی باشند که خدمت و خیانت در نظرشان یکسان باشد و یا خدمتی که او به خاطر آن خود را به هلاکت انداخت خدمتی باشد که فهم مردم به هیچ وجه آن را درک نکند و همچنین خیانت و خدمت طوری باشد که برای همیشه از نظر مردم پنهان بماند و همچنین در طرف دیگر قضیه، یعنی نابودکردن دشمن، استراحتی از نابودی او احساس نکند، بلکه در این میان تنها حق باشد که ازهلاکت دشمن بهره می برد، در این صورت جز خستگی و ناتوانی برای او اثری نخواهد داشت.
و همین مواردی که شمردیم خود اسبابی است که در تمامی موارد بغی و خیانت وجنایت دست در کارند، آن کسی که خیانت می کند و حرمتی برای قانون قائل نیست منطقش این است که مردم قدر خدمت او را نمی دانند و با سپاسی معادل و برابر، خدمتش را تلافی وجبران نمی کنند، در نظر مردم هیچ فرقی بین خادم و خائن نیست بلکه افراد خائن وضع و حال بهتری دارند، آن کسی هم که به ظلم و جنایت دست می زند منطقش این است که من این کاررا می کنم و از کیفر قانون فرار می کنم، چون قوای پلیس که نگهبان قانونند نمی توانند ازجنایت من خبردار شوند، مردم هم که شامه تشخیص جانی از غیر جانی را ندارند، در نتیجه هیچ بوئی نمی برند که مرتکب فلان جنایت وحشتناک منم، آن کسی هم که در اقامه حق و قیام علیه دشمنان حق کوتاهی نموده، و با آن دشمنان مداهنه و سازش می کند، برای این شانه خالی کردنش عذر می آورد که قیام بر حق، آدمی را در نظر مردم خوار می کند و در دنیای امروزبه ریش آدم می خندند و می گویند: این آقا را ببین مثل اینکه از دوران های قرون وسطائی و ازعهد اساطیر به یادگار مانده و اگر در پاسخشان سخن از شرافت نفس و طهارت باطن به میان آوری می گویند: برو بابا شرافت نفس به چه کار می آید، وقتی شرافت و طهارت باطن به جزگرسنگی و ذلت در زندگی ثمره ای نداشته باشد هفتاد سال بعد از این هم نباشد!، این منطق پیروان حس است.
صفحه : 180
و اما منطق آن طرف دیگر یعنی منطق دین مبین اسلام غیر این است، چون دین اسلام اساس خود را بر پیروی حق و تحصیل اجر و پاداش خدای سبحان قرار داده، و اما اینکه اگرمنافع دنیوی را هم هدف دانسته در مرتبه ای بعد از پیروی حق و تحصیل پاداش اخروی است، این غرض ثانوی و آن غرض اولی است و معلوم است که چنین غرضی در تمامی موارد وجوددارد و ممکن نیست که موردی از موارد از شمول آن خارج باشد و کلیت و عموم آن را نقض کند.
پس عمل، (چه فعل باشد و چه ترک)تنها برای خاطر خدا انجام می شود، یک مسلمان اگر فعلی را انجام می دهد برای این انجام می دهد که خدا خواسته است و او تسلیم امر خدااست.و یک فعل دیگر را اگر انجام نمی دهد باز به خاطر خدا است، چون خدایش انجام آن راباطل دانسته و او پیرو حق است و گرد باطل نمی گردد، چون معتقد است که خدای تعالی اعمالش را می نویسد و به آن علیم و دانا است، خواب و چرت هم ندارد که هنگام خوابش عمل باطل را انجام دهیم و کسی غیر از او هم نیست که از عذاب به او پناه ببریم و خدا نه تنهابه اعمال ما آگاه است بلکه در همه آسمان و زمین چیزی بر او پوشیده نیست و او بدانچه مامی کنیم با خبر است.
پس در بینش یک مسلمان، بر بالای سر هر انسانی در آنچه می کند و آنچه به اومی کنند رقیبی است گواه، که برای شهادت دادن در قیامت ایستاده و تماشا می کند، حال چه اینکه مردم هم آن عمل را ببینند یا نبینند و چه زیاد او را بستایند، و یا نکوهش کنند، و چه بتوانند جلو آدمی را از آن عمل بگیرند و یا نتوانند.
و حسن تاثیر این تربیت به جائی رسید که در زمان رسول خدا(ص)کسانی که مرتکب گناهی شده بودند با پای خود نزد آن جناب آمده و با زبان خود اعتراف می کردند به اینکه، فلان گناه را مرتکب شده ایم و فعلا توبه کرده ایم و یا اگر گناهی که مرتکب شده بودند حدی داشته، تلخی آن حد را که یا اعدام بوده و تازیانه و یا کیفری دیگرمی چشیدند تا هم خدا از ایشان راضی شود و هم خود را از آلودگی و قذارت گناه پاک کرده باشند.
با مقداری دقت در این حوادث بخوبی می فهمیم که به ندرت اتفاق می افتد که یک دانشمند، خوب بتواند به آثار عجیب و غریبی که بیانات دینی در نفوس بشر دارد پی ببرد، وبفهمد که چگونه این مکتب قادر است انسانها را عادت دهد به ترک لذیذترین لذائذ یعنی جان شیرین و زندگی دنیا و یا تحمل مشقات کیفرهای پائین تر از اعدام، و اگر سخن ما پیرامون
تفسیر نبود، پاره ای از نمونه های تاریخی را در اینجا نقل می کردیم.
عوامل ایجاد و بقاء جامعه اسلامی