10
کارگردان : مصطفی کیایی
نویسندگان : مصطفی کیایی
بازیگران : بهرام رادان، محسن کیایی، سحر دولتشاهی، بهاره کیانافشار، پژمان بازغی، رضا کیانیان
خلاصه داستان : جوانی به نام حامد (بهرام رادان) برای استخدام به دفتر رئیس یک شرکت (رضا کیانیان) مراجعه میکند. داستان فیلم، ماجرای چگونگی رسیدن این جوان به این دفتر کار را از زبان خود او روایت میکند.

 |

|
مصطفی کیایی اگرچه تنها پنج فیلم سینمایی در کارنامهٔ خود دارد اما با همین تعداد فیلم به یک مورد ویژه در سینمای ایران تبدیل شده است. او نشان داده راه جذب مخاطب را بلد است. شگردهای مختلفی که برای ایجاد جذابیت به کار میگیرد باعث شده فیلمهایش بین آثار تجاری ما تشخص پیدا کنند و علاوه بر بالانشینی در جدول فروش سالیانه گاهی بین منتقدین هم جایگاه مثبتی داشته باشند. اما توجه او به مؤلفههایی که بیشتر موفقیتهای تجاریاش را به ارمغان آورده باعث شده تغییرات تدریجیای را در کارنامهاش شاهد باشیم که باعث کاهش کیفیت فیلمهایش شدهاند و اگر این روند ادامه پیدا کند به زودی به جایگاه فیلمسازی چون مسعود دهنمکی میرسد با این تفاوت که قشری از مخاطبین با مواضع سیاسی متفاوت را در اختیار دارد. مخاطبینی که شاید کمکم توجه به درام قاعدهمند و استاندارد در ضدگلوله و خط ویژه را فراموش کردهاند و به خرده پیرنگ های مثلاً جسورانه و جنجالی عصر یخبندان دل بستهاند یا تیکههای سیاسی بیربط و بیاثر فیلمی چون بارکد را به حساب تعهد اجتماعی اثر میگذارند.
بارکد در مرکز روایت و ایده پردازیاش شباهتهایی با خط ویژه دارد. استفاده از یک زوج کمیک و کاراکترهای فرعی دورشان که فضایی جوانانه را خلق میکنند در هر دو اثر مشترک است. همچنین تلاش شخصیتها برای پول در آوردن که از راههایی هنجارشکن انجام میشود محور اصلی پیشبرد درام در هر دو فیلم است اما روایت خطی خط ویژه و منطقهای داستانی درست و متناسب آن در بارکد جای خود را به یک روایت فلاشبک معکوس عجیب و بیمنطقی مفرط دادهاند. فیلم داستان خود را از جایی شروع میکند که حامد (بهرام رادان) برای استخدام به یک شرکت تجاری بزرگ رفته و با مدیر آن شرکت (رضا کیانیان) روبهرو میشود. حامد در پاسخ به مدیر شرکت که تواناییهای او را جویا شده شروع به تعریف مقاطعی از زندگی خود میکند و فیلم به این دلیل وارد فلاشبک میشود و تا انتها هم در آن میماند به جز چند برگشت بی کارکرد به زمان حال که صرفن حکم یادآوری اختلاف زمانی را دارند و البته سکانس آخر که دلیل واقعی حضور حامد در آنجا را میفهمیم.
مشکلات اساسی فیلم از همین ایده رواییاش شروع میشود. فرم فلاشبک فیلم با این منطق بهانه ایست برای اینکه فیلمساز از زحمت ساختن مسیر زندگی دو شخصیت اصلی شانه خالی کرده و فقط لحظات جذاب آن را روایت کند. اصل این شگرد بهخودیخود عیب نیست اما تغییراتی که شخصیتها در مقاطع مختلف پیدا میکنند در یک مسیر مشخص تعریف شده و مستقل از یکدیگر نیستند. بنابراین داستان فیلم با این فرم روایی ناهمخوانی دارد. همچنین بستری که در ابتدای فیلم برای این فرم مشاهده میکنیم استحکام منطقی درستی ندارد. چرا مدیر شرکت باید به قصههایی که حدود یک ساعت و نیم طول میکشند گوش دهد؟ به نظر میرسد توقعات و انتظارات مدیر شرکت و مخاطب یکی فرض شده درحالیکه بامزگیها و درگیریهای لفظی حامد و میلاد شاید برای مخاطب جذابیتهایی داشته باشد اما برای مدیر شرکت بسیار بیهوده و بیربطاند. فیلم در توجه به این اختلاف ناکام است هرچند دیالوگهایی را در دهان مدیر شرکت گذاشته تا او را از شنیدن داستانهای حامد هیجانزده نشان دهد اما منطق داستان چنین چیزی را نمیپذیرد.
نکتهای که در مرحله بعد به آن میرسیم شیوه معکوس داستانگویی حامد است. تنها دلیل انتخاب این شگرد که هزینههای زیادی هم دارد این است که حامد اگر ماجرای زندگیاش را از ابتدا تعریف کند همان اول هویتش پیش مدیر شرکت فاش میشود در نتیجه در ایدهای دراماتیک دست به روایت معکوس میزند! مشکلی که در یکی پنداشتن انتظارات مخاطب و مدیر شرکت ذکر شد اینجا دوباره به شکل دیگری نمایان میشود. این بار نیازهای داستانگویی حامد با نیازهای داستانگویی فیلمساز یکی فرض شده. حامد برای لو نرفتن فقط کافی است یک اتفاق خاص در زندگیاش را تعریف نکرده و برای آخر بگذارد. چنین روایت معکوس مو به مویی از او خندهدار است و میشود اطمینان داشت این خنده از ابتدا مدنظر فیلمساز نبوده است. بنابراین روایت معکوس نیاز حامد نیست. در محدودهٔ تواناییهایش و منطق موقعیتی که در آن درگیر است هم جا نمیگیرد. این شگرد به روایت تحمیل شده چون نیاز فیلمساز است. روایت خطی دو مشکل اساسی موجود در متن را پررنگ میکرد.
مشکل اول توسط فرم اشتباه فیلم ایجاد شده است آن هم حذف مسیر و انتخاب مقاطع خاص از زندگی حامد و میلاد (محسن کیایی) است. در حالت ایده آلِ چنین فرمی، خطی شدنِ روایت آسیب چندانی وارد نمیکرد اما در این قصه که هر کدام از مقاطع انتخابیاش نیازمند انگیزه سازی و پیشزمینه هستند، خطی شدن به نمایان شدن هر چه بیشتر حفرهها منجر میشود. در نتیجه روایت معکوس روی این نیاز برطرف نشدهٔ داستان تا حدی سرپوش میگذارد و در حکم نوعی حواسپرتی برای مخاطب عمل میکند. مشکل دوم ضعف منطقی جدیای است که در خود ماجراها و مستقل از بحث پیشزمینه و انگیزه سازی وجود دارد. برای مثال جدا شدن نازی و حامد که جلوهای کاملاً کاریکاتوری دارد. یا موفقیتهای میلاد در کلاهبرداریهایش که دلیل آنها خیلی ساده پروفایل فیک در فیسبوک معرفی میشود. آشنایی میلاد و ستاره و پس از آن نقش ستاره در سکانس پایانی نمونهٔ دیگر از آسانگیریها و پرداخت شدیداً دمدستی اتفاقات است.
این نگاه سرسری به جزییات داستانی و تلاش زیاد برای خلق تعلیق و هیجان نشان میدهد کیایی بالانشینی در جدول فروش سالیانه را به تعادل منحصربهفردی که در آثار اولیهاش بود ترجیح داده است. تیکههای بسیار نخنما و سطحیای که به مسائل اجتماعی مانند اختلاس زده میشود فقط برای حفظ وجههای است که کیایی را به خیال خودش دغدغه مند مسائل اجتماعی نشان میدهد اما با نگاهی به کلیت فیلم میشود فهمید او به چه چیز تعهد دارد و چه مسائلی دیگر برایش مهم نیست. بارکد در کارنامهٔ او میتواند یک هشدار جدی باشد. هنوز هم از بین دیالوگها و موقعیتهای فیلم میشود لحظات خندهداری را پیدا کرد که تروتازه هستند و یک استعداد طنزپردازی قابلتوجه درونشان خودنمایی میکند، توان او در ایجاد ریتم پرتحرک و کاشت جذابیتهای پایهای در متن قابلانکار نیست اما همه اینها در یک چارچوب محکم و فکر شده اهمیت پیدا میکنند وگرنه نهایت دست آورد او به خندیدن تماشاگران در لحظات خاصی از فیلم و تحمل آن تا پایان خلاصه خواهد شد که در صورت ادامهٔ این روند، برای همینها هم تضمینی نیست.
منتقد: دانیال حسینی