تعرفه تبلیغات در خواندنی ها
تعرفه تبلیغات در خواندنی ها

حوادث مهم تاریخی و وضعیت فرهنگی دوران احمدبن موسی الکاظم شاه چراغ(ع)

جنبش های علویان در سراسر دوره خلافت عباسی در معادلات سیاسی جامعه اسلامی و حکومت عباسیان تأثیرگذار بوده است

حوادث مهم تاریخی و وضعیت فرهنگی دوران احمدبن موسی الکاظم شاه چراغ(ع)

مقدمه:

جنبش های علویان در سراسر دوره خلافت عباسی در معادلات سیاسی جامعه اسلامی و حکومت عباسیان تأثیرگذار بوده است. این نگاه به علویان پس از مرگ هارون عباسی که خلافت با بحران عمیقی روبرو گردید شکل تازه ای به خود گرفته است.علویان پیوسته معتقد بودند خلافت حق ایشان است و عباسیان به ناحق عنوان جانشینی پیامبر را برخود نهاده اند. از سوی دیگر عباسیان نیز با تعقیب و کشتار علویان از قدرت و حاکمیت خود دفاع می کردند ولی این تلاش آنها در آرام کردن علویان که تأثیرگذار بودند، سودی نداشت.

تشیّع در طول ادوار تاریخی راه مشخصی در پیش گرفت که بتدریج توسعه و تکامل یافت. علویان و شیعیان مراحلی از پیکار و مبارزات را پشت سر گذاشتند و به انواع آزارها و ظلم ها دچار شدند.با ورود امام رضا(ع) به ایران نقطه عطفی درتاریخ تشیّع و تاریخ ایران آغاز گردید که به مهاجرت بسیاری از علویان و سادات به ایران منجر شد و این حرکت به تدریج باعث گسترش تشیّع در پهنه ایران اسلامی گردیده است.

هدف این نگارش، شناسایی مطلوب تر مقاومت های علویان در طول دوره عباسی تا اواخر دوره مأمون می باشد که در نهایت منجر به دعوت علی بن موسی الرضا (ع) به ایران و ولایتعهدی ایشان گردیده است.این دوران پرحادثه که همزمان با عمر مبارک احمدبن موسی الکاظم ملقب به شاه چراغ و برادران بزرگوار ایشان مانند سیدمیرمحمد و سید علاءالدین حسین بوده است، باعث گردیده است که ایشان و کاروان همراه در جهت حمایت از ولایت و امامت امام رضا(ع) و تجدید عهد و بیعت با ایشان رهسپار ایران گردند و جان عزیز خود را بر سر این عهد و پیمان با ولایت بگذارند و این یک سفر عادی و به صرف دیدار شخصی نبوده است.

این اقدام و انگیزه الهی دفاع از ولایت در کنار شخصیت والای احمدبن موسی(ع) که در ابتدای امامت امام رضا (ع) مراجعه مردم مدینه در بیعت با خود را به بیعت با ولایت امام رضا(ع) سوق داد از ایشان چهره شاخص و تأثیرگذار در تشیّع ساخته است؛ بعدها نیز مرقد مطهر ایشان در ادوار تاریخی ایران و خصوصاً حکومت های شیعی مثل آل بویه و صفویه به گسترش تشیّع در ایران و فارس تأثیرگذار و مهم بوده است و همین مطلب مورد توجه رهبر معظم انقلاب در معرفی شیراز به عنوان سومین حرم اهل بیت در ایران گردیده است.

لذا با توجه به گستردگی و اهمیت موضوع ورود سادات و علویان به ایران از جمله کاروان احمدبن موسی و کمبود انجام کارهای مستقل پژوهشی در زمینه این کاروان بر آن شدیم تا به ضرورت پرداختن به اوضاع جهان اسلام به شکل عمومی و وضعیت شیعه در این زمان به منابع تاریخی و کتابخانه ای مراجعه نمائیم و با مطالعه اطلاعات تاریخی به پاسخ های روشن در مورد علل قیام احمدبن موسی پاسخ روشن تری بدهیم.

هرچند کارهای خوبی در این زمینه صورت پذیرفته لیکن بیشتر این پژوهش ها در جهت علل مهاجرت امام رضا(ع) به ایران بوده است و به علل مهاجرت سادات و علویان خصوصاً احمدبن موسی الکاظم(ع) و کاروان همراه کمتر توجه گردیده و خوانندگان کمتر از اوضاع زمان این بزرگواران که سبب قیام آن ها بودند مطلع گردیده اند و این خلاء امید است با کارهای پژوهشی بیشتر برطرف گردد، لذا این نوشته درصدد عواملی است که منجر به پذیرش ولایتعهدی امام رضا (ع) گردید تا آن را به دوران حیات و شهادت احمدبن موسی الکاظم(ع) نیز که در همین دوران می زیسته اند، تعمیم دهیم و آنچه در مرو به عنوان پایتخت سیاست می شد را به عنوان انگیزه های قیام و شهادت احمدبن موسی مطرح نمائیم.

اوضاع عمومی جهان اسلام

در سال های آغازین خلافت مأمون عباسی که مصادف بود با پنج سال آخر امامت امام رضا(ع) و بخشی از حیات پربرکت برادر ایشان احمدبن موسی الکاظم(ع)، سرزمین های اسلامی با بحران های سیاسی و نظامی زیادی مواجه بود.تغییر مرکز خلافت از بغداد به مرو موجبات رنجش مردم عراق را فراهم آورد، آنها از انتصاب حسن بن سهل به عنوان فرمانروای عراق ناراضی بودند و به بهانه اینکه مأمون خلیفه قانونی را کشته به مخالفت پرداختند و منصوربن مهدی را به عنوان نائب و فرمانروای عراق پذیرفتند.[1]

مصر و شام نیز ناآرام بود و اعراب ساکن مصر که از سال های قبل شورش هایی کرده بودند درصدد برآمدند مصر را از قلمرو حکومت عباسی خارج کنند.[2] نصربن شبث عقیلی که از اعراب حامی امین بود، بعد از کشته شدن او در اطراف حلب شورش کرد و مردم جزیزه و حرّان نیز از او حمایت کردند.[3] بابک خرمدین نیز در سال 201 هجری در آذربایجان قیام کرد.[4]

شورش خوارج که از زمان خلافت هارون در سیستان آغاز شده بود در دوره مأمون نیز ادامه داشت. علویان زیدی مذهب که موفقیت های نظامی و سیاسی بدست آورده بودند درصدد برآمدند بر پیکره خلافت عباسی ضربه وارد کنند، لذا با شعاری فراگیر همه علویان را به مبارزه علیه مأمون دعوت کردند. البته قیام زیدی ها با بخشی از پیروان احمدبن موسی الکاظم و پیروان محمد دیباج فرزند امام صادق(ع) و بخشی دیگر از شیعه که بدون دستوری مستقیم از علی بن موسی الرضا(ع) وارد عمل شده بودند جبهه متحدی علیه مأمون بوجود آورد.

سیاست عباسیان در خصوص علویان

علویان هرگزخلافت را از خویش جدا نمی دانستند و تحرکات آنها پس از شهادت امام حسین(ع) و حوادث کربلا بیشتر شد.در این میان هر گاه فرصتی برای قیام بدست می آمد علویان به میدان می آمدند.در اواخر دولت اموی زمینه برای دعوت به اهل بیت قوت گرفت و شعار «الرضا من آل محمد» شعار مشترک علویان و عباسیان گردید ولی از هنگامی که خلافت بدست خاندان عباس افتاد، علویان دریافتند فریب خوردند و به تحصیل حق خویش برآمدند وهرجا فرصتی بود شمشیر می کشیدند.[5]

یکی از شیوه های عباسیان برای مقابله با علویان این بود که سلسله وراثت پیامبر (ص) که مردم مشروعیت خلافت را ازآن می دانستند تغییر دادند و ادعا می کردند از طریق محمدبن حنفیه فرزند علی (ع) سپس ابوهاشم و بعد علی بن عباس و فرزندش محمدبن علی به ابراهیم امام و سپس برادرش سفاح می رسد.[6] منصور عباسی نیز چون می دید مردم بسیاری، مهدویت نفس زکیه محمدبن عبدالله را پذیرفته اند تصمیم گرفت این پدیده را پایمال کند، لذا فرزند خود را مهدی لقب داد تا چون به خلافت برسد تکرار این لقب، کم کم ذهن مردم را از محمدبن عبدالله دور کند.[7]

این تمام مسأله نبود و خلیفه ای مثل مأمون برای پیشبرد سیاست عباسیان وبا انگیزه خاص سیاسی از مودت و دوستی علی بن ابیطالب و خاندان او سخن می گفت، حال اینکه ظاهری و در تنگنای شرائط سیاسی این ادعا مطرح شد.[8]

در مجموع پس از برخی اقدامات سخت عباسیان ضدعلویان، خلفای عباسی این سیاست را در پیش گرفتند که باب منطق و استدلال و مدارا را در برابر علویان نگشایند تا به علویان فرصت اثبات مزایا و خصوصیات خود را در مقابل مردم ندهند، راه عمومی در مقابل علویان این بود که آنها را به شدت تحت نظر بگیرند و لحظه ای ازآنان غافل نشوند این شیوه از زمان سفاح شروع شد و خلفای بعدی نیز تبعیت نمودند.

آنها به مصادره اموال علویان و خراب کردن خانه های آنها پرداختند و اوضاع زندگی آنها را به وخامت کشاندند، که زنان علوی برای نماز خواندن، از یکدیگر لباس قرض می گرفتند.حتی علویان را از مردم جدا کرده و نمی گذاشتند کسی به آنها نزدیک شود تا بتوانند زمینه شایعه سازی و دروغ پراکنی علیه آنها فراهم کنند.[9]

این اعمال فشار بر علویان که درزمان منصور بر شدت آن افزوده شد چنان بود که هیچ راهی جز مهاجرت برای سادات باقی نگذاشت.[10] اگرچه علویان و عباسیان خویشاوند یکدیگر بودند اما ستم هایی که عباسیان برایشان روا می داشتند بسی بیشتر از ظلم های بنی امیه بر آل علی بود.

برخی رفتار ناپسند منصور با فرزندان حسن بن علی(ع) را بیعت بسیاری از اعیان بنی هاشم از علوی و عباسی با نفس زکیه در گردهمایی ابواء در اواخر حکومت بنی امیه می دانند[11] و این باعث اوج گرفتن قیام های علوی مخصوصاً بنی الحسن در زمان منصور دواینقی بود که باعث شهادت جمع کثیری از سادات و علویان و شیعیان گردید.[12]

پس از منصور هم خلفای دیگر عباسی به این ظلم و فشارها بر علویان ادامه دادند چنانچه در مورد هادی عباسی هم نقل شده که بسیار بر علویان سختگیر بودو فرمان می داد آنان را در مناطق مختلف بازداشت کنند و به بغداد بفرستند، فرماندار مدینه هر روز به بهانه ای رجال و شخصیت های علوی را می آزرد و گاهی خروج آنها را از شهر ممنوع و مجبورشان می ساخت هر روز در فرمانداری حاضر شوند و خود را معرفی نمایند و زمانی گروهی از آنان را ضامن حضور دسته ای دیگر قرار می داد.[13]

هارون عباسی نیز که هم زمان با امام کاظم(ع) و فرزندانش از جمله امام رضا(ع) و احمدبن موسی الکاظم حکومت می کرد هر نوع ظلمی که به ذهنش خطور می کرد نسبت به علویان انجام می داد. از جمله اینکه یکی از سردارانش به نام جلودی را مأمور کرد که پس از شهادت حضرت موسی بن جعفر (ع) به مدینه رود و به خانه های آل ابیطالب هجوم آورد و آنچه در خانه های آنان بود به غارت برد حتی به لباس زنان نیز رحم نکردند.[14]

تحلیل قیام های دوره نخست عباسی قبل از مأمون

با توجه به اختلافات بوجود آمده در مسأله ولایتعهدی پس از هارون و متعاقب آن درگیری های قدرت برای کسب خلافت بین امین و مأمون که در نهایت قدرت را نصیب مأمون کرد، به گونه ای خلاء قدرت سیاسی را در این مقطع بوجود آورد که ناامنی های گسترده در سراسر خلافت عباسی پدیدار شد و متعاقباً بستر مناسبی با توجه به شرایط اجتماعی مطلوب برای جنبش های علویان بوجود آورد.

آنچه در اکثرجنبش های علوی این مقطع دیده می شود، شتابزدگی بیش از حد سران جنبش و همچنین حداقل امکانات در جهت تأمین تجهیزات و نیروی مقتدر نظامی است.البته نگاه ضمنی ائمه به برخی از این جنبش ها تأثیرگذار بوده است. در تحولات تاریخ اسلام می بینیم توده های مسلمان به شیوه های گوناگون از هر نهضتی که رنگ تشیّع داشت پشتیبانی می کردند و آن را تأیید می نمودند.

جنبش های علوی در اکثر زمان ها شکل انقلابی داشته است تا بتواند اصول و آموزه های اسلامی را به اجرا بگذارد که این نشان دهنده زنده بودن امت اسلامی در مقابل ظلم و ستم های خلفای عباسی و میل به تحول و بازسازی براساس آموزه های اصیل دینی برای دستیابی به یک زندگی عادلانه بوده است.[15]

اقدامات مأمون برای رهایی از مشکلات و انقلاب های علویان

مأمون برای رهایی از این مشکلات و موانعی که برای حکومتش بوجود آمده بود و از سویی به منظور حفظ قدرت خود به چنین اقداماتی دست زد:

1- تلاش برای سرکوب و فرونشاندن قیام های علویان

2- از بین بردن محبت و احترامی که علویان در جامعه داشتند و کاهش دادن نفوذ آنها و تحقیر کردن

3- تلاش برای جلب محبت و اعتماد اعراب به خویش

4- روی آوردن به برخی علویان به ویژه امام رضا(ع) به منظور تداوم بخشیدن به نظام حکومتی خود

مأمون با این سیاست گرچه با مخالفت اعراب و عباسیان مواجه شد لیکن حکومت خود را تثبیت و دوام بیشتری بخشید.در واقع مأمون تلاش کرد علویان را از مردم جدا کرده و به عباسیان پیوند دهد.[16]

ولایتعهدی امام رضا(ع) مهمترین واقعه دوران حیات احمدبن موسی

به دلیل اهمیت موضوع سرانجام ولایتعهدی امام رضا (ع) و انگیزه های آن و تأثیر مستقیمی که در قیام احمدبن موسی و کاروان همراه داشت به آن پرداخته و سپس به انگیزه و زمینه ها و قیام و شهادت احمدبن موسی می پردازیم.

دلائل قبول ولایتعهدی از سوی امام رضا (ع)

1- اجبار و ضرورت و تهدید به قتل:

پس از پذیرش ولایتعهدی عدّه ای بر امام خرده گرفتند که چرا شما با توجه به زهد و پارسایی تان ولایتعهدی مأمون را پذیرفتید؟حضرت فرمود: خدا می داند که تا چه حد این کار را نمی پسندیدم، ولی وقتی امر دائر شد میان قبول این امر و کشته شدن، آن را بر قتل نفس برگزیدم وای برایشان! آیا نمی دانند که یوسف پیامبر بود و چون ضرورت اقتضا کرد به پادشاه مصر گفت: «اجعلنی علی خزائن الارض » مرا هم ضرورت و ناچاری با کمال اکراه و ناخشنودی بدین کار کشانید و پس از اینکه مشرف بر هلاک بودم آن را به اکراه پذیرفتم و در این امر داخل نگشتم مگر مانند کسی که از آن خارج شده باشد من شکایت خویش را به خدا می برم و از او یاری می جویم.[17]

2- حفظ جامعه اسلامی از موج فکری و فرهنگی بیگانه

امام(ع) مجبور بود با پذیرش ولایتعهدی مأمون، جان خویش را حفظ کند تا در آن شرایط بحرانی جامعه – که موج فکری و فرهنگی بیگانه بتدریج مستولی شده بود- امت اسلامی را از وجود خویش محروم نسازد. (اثرات نهضت ترجمه بر فضای فکری و فرهنگی و عقیدتی جامعه اثری عمیق بود.)

3- حضور اهل بیت در صحنه سیاست

یکی از دلائل قبول ولایتعهدی توسط امام این بود که زمینه حضور اهل بیت در صحنه سیاست که سال ها از آن محروم بودند، فراهم می شد تا در نتیجه مردم گمان نکنند آنها فقط عالم و فقیهند و نمی توانند حکومت و زمامداری کنند.امام در پاسخ ابن عرفه که «چه چیزی شما را مجبور به پذیرش ولایتعهدی مأمون کرد » پاسخ دادند: همان چیزی که جدم امیرالمؤمنین را وا داشت که در شورای شش نفری شرکت نماید.[18]

4- شکستن اندیشه جدایی دین از سیاست

اگر امام ولایتعهدی مأمون را نمی پذیرفت امت اسلامی گمان می برد که ائمه نمی خواهند حاکمیت در اختیار آنها باشد، به سخن دیگر، مردم در آن صورت می پنداشتند که حکومت امری جدا از دین است و آمیختگی دین و سیاست مورد پذیرش اسلام نیست.امام در واقع برآن بود تا عملاً این اندیشه را درهم شکند.[19]

5- خنثی کردن توطئه پیچیده مأمون

امام رضا(ع) می خواست قصد مأمون را مبنی بر خدشه دار کردن وجهه ائمه و از سویی به بن بست کشاندن جنبش مکتبی خنثی کند.توضیح اینکه مأمون برای رسیدن به هدف خود روش خاصی را در پیش گرفته بود او قصد داشت با آوردن امام به خراسان به اهداف خود جامعه عمل بپوشاند اما چنین نشد و اگر حضرت قبول نمی کردند یکی از فرزندان ائمه مانند علی بن اسماعیل یا محمدبن جعفر یا اسحاق بن موسی یا فرد دیگری از فرزندان علی بن ابیطالب را به خراسان می آورد و منصب ولایتعهدی را به او می داد، مأمون حتی می توانست یکی از طالبیان متملق و چاپلوس را نیز به ولایتعهدی منصوب کند و بدین ترتیب جنبش مکتبی را تضعیف کند اما به هر روی با پذیرش ولایتعهدی از سوی امام چنین روی نداد.[20]

پیش زمینه های قیام احمدبن موسی

اطلاعات تاریخی در مورد زمینه های قیام احمدبن موسی(ع) بسیار کم است و آنچه داریم مربوط به بیعت مردم مدینه با احمدبن موسی(ع) بعد از انتشار خبر شهادت امام موسی کاظم(ع) در سال 183 هجری وماجرای روشن واگذاری بیعت مردم به امام رضا(ع) توسط احمدبن موسی است. همچنین در برهه دیگر از شرکت احمدبن موسی(ع) در قیام ابوالسرایا در سال 199 هجری گزارش های اندکی داریم.

لذا لازم است در لابلای حوادث و موقعیت های سیاسی به بررسی رخدادهای زمان ایشان بپردازیم که جامعه علویان آن زمان، بخصوص اصحاب و نزدیکان امام رضا(ع) در ایجاد یا نقش پذیری آن مؤثر بودند تا از مجموعه این گزارشات بتوان به زمینه های قیام ایشان اشاره کنیم.آنچه روشن است، این است که هنگامی که فرستادگان مأمون برای انتقال امام رضا(ع) به مدینه آمدند حضرت خاندان و اهل بیت خود را فراخواند و فرمود من به سفری می روم که بازگشتی در آن نیست.[21] امام رضا(ع) این سخن را به کرّات قبل از عزیمت به مرو در مدینه بازگو و در طول سفر نیز هر جا فرصت یافت آن را تکرار نمود.

شیخ صدوق به نقل از محول سیستانی می نویسد:[22]

هنگامی که حضرت به مرو رفت چندین مرتبه با مرقد آن حضرت وداع می کرد و بازمی گشت و هر دفعه که نزدیک ضریح می آمد با صدای بلند گریه می کرد.من به حضور حضرت رفتم و اورا به خاطر طلب مأمون (پیشنهاد ولایتعهدی به خراسان تهنیت) گفتم. حضرت فرمود مرا واگذارید همانا از جوار جد بزرگوارم بیرون می روم و در غربت رحلت می کنم و در کنار قبر هارون دفن خواهم شد.

امام قبل از عزیمت به مرو به اصحاب و وکلای خود جانشینی فرزندش امام جواد را نیز سفارش کرد.این حوادث بی شک برای نزدیکان، برادران و اصحاب آن حضرت آشکار می ساخت که ولایتعهدی مأمون یک پیشنهاد صادقانه نیست بلکه او اهداف و مقاصد دیگری در پشت پرده پنهان کرده است که امام از سرانجام آن اهداف، نزدیکان خود را آگاه می سازد و حضرت بدون همراه بودن اهل بیت و یا خویشاوندان عازم مرو شد.

احمدبن موسی و آن عده از خویشان و برادران امام رضا(ع) که در مدینه بودند اززمان امامت حضرت علی بن موسی الرضا(ع) و از نزدیک شاهد این رویدادها بودند. شیخ مفید نقل می کند: «احمدبن موسی مدتی در خدمت برادرش بود تا زمانی که مأمون در پی امام رضا(ع) فرستاد و او را برای ولایتعهدی از مدینه به خراسان فرستاد.»[23] در سال های بعدی یعنی از سال 200 هجری که آغاز عزیمت آن حضرت به مرو به شمار می رود تا سال 201 هجری که پذیرش تحمیلی ولایتعهدی مأمون بود این بحث در میان برادران امام رضا(ع) و علویان و نزدیکان حضرت و اهل بیت منتشر می شد.

ماجرای استقبال باشکوه مردم نیشابور و ذکر حدیث سلسله الذهب در نیشابور و ماجرای حبس و زندانی شدن حضرت در سرخس که بازتاب بیانیه نیشابور بود، حوادث کم اهمیتی نبودند که دوری مسافت آن را از دوستان و شیعیان و خویشاوندان امام(ع) دور نگهدارد.آنچه در مرو می گذشت، ریشه های قیام علویان را در مدینه می رویاند.

توطئه های مأمون بعد از ناکام ماندن او در اهداف ولایتعهدی و تصمیم بر قتل حضرت رضا(ع) پس از اینکه نام حضرت را در خطبه ها و سکه ها آورده بود و به تمام فرمانداران خود در سراسر قلمرو حکومتی دستور داده بود که لباس عباسی را بگذارند و جامه سبز علوی بر تن کنند، بی شک جرقه های قیام احمدبن موسی و برادران آن حضرت را شکل داد. چون اهداف ولایتعهدی آن چنان که مأمون محاسبه کرده بود محقق نشد و حضرت موضعی اتخاذ نموده بود که ضمن به هم زدن معادلات سیاسی حکومت بر اثبات حقانیت خاندان وحی افزوده بود و این سبب رشد و گسترش تشیّع در درون حکومت عباسی و بروز مشکلات فراوان برای مأمون شده بود مأمون در درون خاندان عباسی نیز جایگاه مستحکمی نداشت و حیات سیاسی را در گرو حمایت از عنصر علوی دیده بود و برخلاف شیوه خلفای گذشته با تغییر گرایش به سوی علویان به شکل مبالغه آمیز و طرح ولایتعهدی حضرت رضا(ع) و استفاده از عنصر ایرانی سعی کرده بود رقبای عباسی خود را از صحنه سیاست خارج کرده و به حکومت مشروعیت ببخشد.

طولی نکشید که مأمون فهمید ولایتعهدی امام رضا (ع) ضربه گیر قیام های علوی و یا اقدامات خاندان عباسی نیست و شخصیت معنوی و علمی حضرت رضا(ع) در میان جامعه و مردم و حتی مخالفان، حضرت را به ضربه زننده به پیکره حکومت او تبدیل کرده است بنابراین چاره کار را در بازگشت به شیوه خلفای گذشته دربرخورد با شیعیان و امام شیعیان دید تا عنصر عباسی را راضی کند، لذا تصمیم گیرفت طی حادثه ای توطئه قتل امام را طراحی کند.

زمان قیام احمدبن موسی

بررسی زمان قیام ارتباط مستقیمی با علت قیام احمدبن موسی(ع) دارد. گزارش های تاریخی زمان قیام احمدبن موسی(ع) را دو مقطع متفاوت یعنی در زمان حیات امام رضا(ع) و دیگری بعد از شهادت امام رضا(ع) می داند.براساس قول اول یعنی قیام در زمان حیات حضرت بین سال های 201 تا 203 هجری می شود یعنی از آغاز ولایتعهدی تا ماه صفر 203 هجری که شهادت امام رضا(ع) است.و براساس قول دوم که قیام پس از شهادت امام رضاست بین سال های 203 تا 218 هجری که تاریخ وفات مأمون است، می شود.

انگیزه های قیام احمدبن موسی

1- در اولین مرحله می توان آگاه شدن او از توطئه قتل امام رضا(ع) و یاری کردن ایشان در دفع توطئه مأمون ذکر کرد. البته در کتاب های متأخر به غلط، تنها انگیزه ایشان را صرفاً دیدار با امام رضا(ع) دانسته اند و حتی مرگ او را در شیراز مرگ طبیعی گفته اند.

2- انگیزه قیام ایشان در مرحله دوم یعنی بعد از شهادت امام رضا(ع)، جنبه های عدالت خواهانه و یا خون خواهی دانسته اند.چنانی که می نویسند وقتی احمدبن موسی خبر شهادت امام رضا(ع) را شنید بسیار اندوهگین شد و بسیار گریه کرد و برای خونخواهی خارج شد و به همراه او سه هزار نفر بودند که قصد جنگ با مأمون داشت.

صاحب کتاب اعیان الشیعه می نویسد احمد بن موسی به فرماندهی یک سپاه سه هزارنفری از علویان و فرزندان ائمه طاهرین و شیعیان آنها برای نبرد با مأمون الرشید و انتقام خون امام رضا(ع) روانه ایران شدند.[24] در برخی از متون و منابعی که با جزئیات بیشتری به شرح قیام احمدبن موسی(ع) پرداخته اند زمان دیگری را برای قیام و حرکت احمدبن موسی نشان می دهند که آغازش در زمان حیات امام رضا(ع) است یعنی هنگامی که احمدبن موسی از توطئه مأمون برای برداشتن امام(ع) از سر راه خود آگاه شد و قیام زمانی شکل گرفت که در میانه راه در نزدیکی شهر شیراز خبر شهادت امام رضا (ع) منتشر شد، احمدبن موسی عزم خراسان نمود.

با هفتصد تن از برادران و برادرزادگان و جمع کثیری از دوستان، از مدینه حرکت نمودند. چون به دو فرسنگی شیراز رسیدند خبر شهادت امام رضا (ع) به آن نواحی رسید. مأمون نیز که از حرکت امامزادگان اطلاع یافته بود به جمیع حکام و عمال قلمرو خود نوشته بود که در هر کجا آن ابوتراب (احمدبن موسی) را یافتند به قتل برسانید.[25]

جعفر مرتضی به نقل از اعیان شیعه می نویسد:

احمدبن موسی(ع) چون از حیله مأمون آگاه شد به همراه سه هزار تن و به روایتی دو هزارتن قیام کرد. کارگزار مأمون در شیراز به نام قتلغ خان به امر خلیفه با او به مقابله برخاست و پس از کشمکش هایی هم او و هم برادرش محمد عابد و یارانشان را به شهادت رسانید.[26]

وی می نویسد در آن ایام برادر دیگر امام رضا(ع) به نام هارون بن موسی همراه با 22 نفر از علویان به سوی خراسان می آمد، بزرگ این قافله خواهر امام رضا(ع) یعنی حضرت فاطمه بود، مأمون به مأموران انتظامی خود دستور داد تا بر قافله بتازند، آنها نیز همه را مجروح و پراکنده کردند. هارون بن موسی در این نبرد مجروح شد و سپس او را در حالی که بر سر سفره غذا نشسته بود، غافلگیر کرده و به قتل رساندند.

می گویند به حضرت فاطمه معصومه نیز در ساوه زهر خورانیدند که پس از چند روزی او هم به شهادت رسید و دیگر قربانیان مأمون برادر دیگر امام به نام حمزه بن موسی بود با توجه به این وقایع در می یابیم که مسأله شهادت امام به دست مأمون در همان ایام نیز امری شایع در میان مردم شده بود.[27]

تغییر سیاست مأمون عامل قیام

وقتی مأمون متوجه شد اهداف او در ولایتعهدی با شکست مواجه شده است و موجی از اغتشاش را به قصد براندازی او در بغداد دامن زده است تصمیم گرفت مواضع خود را بتدریج تغییر دهد.

1- قتل فضل بن سهل

اولین نشانه این تغییر موضع قتل فضل بن سهل در حمام سرخس بود که با سیاست های جاه طلبانه خود کوشیده بود مأمون را از حوادث بغداد دور و بی خبر سازد. مأمون پس از قتل فضل بن سهل از بیم افشای سیاست نوین خود دستور داد مجریان قتل که از غلامان و خدم و حشم خود بودند، گردن زنند.[28] این واقعه باعث خشنودی عباسیان بغداد شد.

2- قتل علی بن موسی الرضا(ع)

گام بعدی برداشتن مانعی بود که خود دو سال پیش از آن در سال 201 هجری در سر راه روابطش با عباسیان بغداد ایجاد کرده بود و آن ماجرای ولایتعهدی علی بن موسی الرضا بود، بنابراین مأمون با یک برنامه، ابتدا با مسموم کردن انگور امام را بیمار کرد و سپس با آب انار زهرآلود وی را به شهادت رسانید.[29] بدیهی است که انعکاس این تحولات همچنان که باعث خرسندی خاندان عباسی می شد، موجبات نگرانی علویان نیز فراهم می ساخت.

به نظر می رسد قیام احمدبن موسی نیز زمانی آغاز شد که وی از تغییر سیاست های ظاهری مأمون نسبت به علویان و امام رضا(ع) آگاه شد. از این رو احمدبن موسی برای حمایت و یاری امام رضا(ع) قیام خود را آغاز کرد و از طریق بصره، اهواز (سوق الاهواز) و فارس عازم خراسان شد.[30] از آنجا که این حرکت دیدار ساده ای با امام رضا (ع) نبود مأمون دچار وحشت شد، بخصوص زمانی که اطلاع یافت کاروان احمدبن موسی از هر دیاری که می گذرد جمع کثیری از شیعیان و علویان به آن می پیوندند. بنابراین دستور داد از عزیمت کاروان جلوگیری کنند و برادران امام رضا(ع) را به قتل برسانند.

این پیام را هنگامی عامل مأمون در فارس دریافت کرد که کاروان به حوالی شهر شیراز رسیده بود و همزمان با لشکرکشی قتلغ خان حکمفرمای فارس، خبر شهادت امام رضا(ع) منتشر شد. احمد بن موسی با شورایی متشکل از برادرانش و یاران به بررسی حوادث و شرایط پرداختند و دریافتند تنها راه پیش رو مبارزه و جهاد است.

شروع قیام احمدبن موسی

احمدبن موسی به همراه دو تن از برادرانش به نام های سیدمیرمحمد و حسین (سیدعلاءالدین حسین) و جمع کثیری از برادرزادگان، خویشان و شیعیان بالغ بر دو یا سه هزار نفر از طریق بصره عازم خراسان شدندو از هر شهر و دیاری که می گذشتند بر تعداد همراهان ایشان افزوده می شد به طوری که برخی مبلغان حتی تعداد را به پانزده هزار نفر رسانیده اند.

خبر حرکت احمدبن موسی توسط کارگزاران حکومتی به مأمون رسید. مأمون که ورود برادران امام را به مرکز حکومت، تهدیدی جدی برای موقعیت حساس خود می دید و از هم داستان شدن برادران و شیعیان امام با وی هراسناک بود به تمامی حکمرانان خود امریه ای صادر کرد که هرجا قافله بنی هاشم را یافتند مانع از حرکت آنها شوند و آنها را به مدینه بازگردانند یا مقتول سازند.

این دستور به هر شهری می رسید کاروان ازآن شهر گذشته بود، مگر در شیراز که قبل از رسیدن کاروان احمدبن موسی، حکم به حاکم وقت رسید. حاکم فارس قتلغ خان که مردی جدی و مقتدر بود با لشکری انبوه از شهر خارج شد و در برابر کاروان احمدبن موسی(ع) اردو زد. احمدبن موسی(ع) در دو فرسنگی شیراز با قتلغ خان روبرو شد.

سلطان الواعظین در شب های پیشاور اضافه می کند که قتلغ خان به کاروان پیام داد حسب الامر خلیفه مأمون، کاروان باید از همین جا باز گردد. حضرت سیدامیراحمد فرمود: اولاً ما قصدی از این مسافرت جز دیدار برادر بزرگمان حضرت رضا(ع) نداریم. ثانیاً ما بی اجازه نیامده ایم و از شخص خلیفه استیذان نموده ایم و به دستور خود او حرکت کردیم. قلتغ خان گفت امر است که من از حرکت شما ممانعت کنم و ممکن است به اقتضای وقت امر ثانوی صادر شده است که باید اجرا گردد.

جناب سیدامیراحمد با اخوان و سایر بنی هاشم و دوستان شور نمودند، هیچ کس حاضر به مراجعت نشد.[31] در هر حال احمدبن موسی در دو فرسنگی شیراز با قتلغ خان روبرو شد، در آنجا خبر شهادت برادرش علی بن موسی الرضا(ع) منتشر شد و به احمدبن موسی خبر دادند اگر قصد دیدار برادر خود علی بن موسی الرضا را دارید، بدانید او فوت شده است. حضرت احمدبن موسی که وضع را چنین دید دانست که:

اولاً: برادرش در طوس شهید شده است.

ثانیاً: برگشتن به مدینه یا غیر آن ممکن نیست.

ثالثاً: این جماعت به قصد مقاتله و پیکار در آنجا جمع شده اند.

بنابراین اصحاب و یاران خود را خواست و جریان را به اطلاع همگان رسانیده و اضافه نمود: قصد اینها ریختن خون فرزندان علی بن ابیطالب است هر کس از شما مایل به بازگشت باشد یا راه فراری بداند می تواند جان از مهلکه به در ببرد که من چاره ای جز جهاد با این اشرار ندارم. تمامی برداران و یاران احمدبن موسی عرض کردند که مایلند در رکاب وی جهاد کنند. آن بزرگوار در حق آنها دعای خیر کرد و فرمود: پس برای جنگ خود را آماده سازید.[32]

شهادت احمدبن موسی

سپاه قتلغ خان در مقابل یاران احمدبن موسی(ع) صف آرایی کردند و جنگ نابرابری آغاز شد. در نتیجه رشادت و فداکاری یاران احمدبن موسی، دشمن شکست خورد و عقب نشینی کرد، این جدال در سه نوبت و به مدت چند روز ادامه یافت. در پیکار سوم سپاهیان قتلغ خان به هزیمت رفتند و ناچار شدند از محل درگیری، قریه کشن تا نزدیک برج و باروی شهر شیراز به مسافت سه فرسخ عقب نشینی کنند و از ترس به درون حصار شهر پناه برند و دروازه های شهر را محکم بستند. احمدبن موسی به اردوگاه خویش در قریه کشن نزدیک یاران خویش بازگشت. در این نبرد عده ای از امامزادگان و اصحاب احمدبن موسی مجروح و تعدادی قریب سیصد نفر به شهادت رسیدند.[33]

حیله دشمن

روز بعد احمدبن موسی یاران خود را پشت دروازه شهر شیراز منتقل کرد و همان جا خیمه زد. قتلغ خان که دید قادر به پیکار با احمدبن موسی نیست و با وجود فداکاری که در سپاه احمدبن موسی است توان مقابله مردانه با آنها ندارد با عده ای از فرماندهان سپاه خود طرح حیله ای ریخت تا با این روش بر آنها فائق آیند. براساس این نیرنگ عده ای از سپاهیان کارآزموده خود را با شیوه جنگ و گریز به مصاف یاران احمدبن موسی(ع) فرستاد و به آنها دستور داد در اولین درگیری وانمود به عقب نشینی کنند و به سوی دروازه های شهر بازگردند. یاران و برادران احمدبن موسی با این خدعه وارد شهر شدند هنگامی که آنها وارد شهر شدند دشمن دروازه های شهر را بست و سپاهیان قتلغ خان که از قبل در گذرگاه های شهر کمین کرده بودند یاران احمدبن موسی را هر کدام به وضعی و در موضعی به شهادت رساندند.[34]

زندگی مخفیانه و شهادت احمدبن موسی

در نتیجه طرح و توطئه دشمن، بسیاری از یاران احمدبن موسی به شهادت رسیدند و عدّه ای نیز که از نیرنگ دشمن گریخته بودند در اطراف پراکنده شدند. مورخان اتفاق نظر دارند که غالب امامزادگان در فارس و سایر شهرهای ایران از متفرق شدگان این نهضت هستند.

احمدبن موسی با چند نفر از برادران و یاران خویش تا مدتی زندگی مخفیانه داشتند و دشمن در گوشه و کنار به شدت در جستجوی آنها بود. حکمرانان فارس جاسوسان بسیاری را برای یافتن احمدبن موسی گماشت، سرانجام جاسوسان محل اختفای ایشان و یارانش را یافتند. قتلغ خان با شمار زیادی از سپاهیان خود به آنها یورش برد. احمدبن موسی شجاعانه در مقابل دشمن پایداری کرد و به دفاع از خود پرداخت.

برخی از منابع می نویسند، احمدبن موسی به تنهایی با جمع کثیری به نبرد پرداخت. دشمن چون دید از عهده برنمی آید، با ایجاد شکاف، روزنه ای در دیوار خانه ای که محل استراحت او بود ایجاد کرد و از پشت بر سرش شمشیر زد و سپس خانه را خراب کردند و بدن مطهرش زیر توده های خاک در محلی که هم اکنون مرقد اوست پنهان شد.

مؤلف هدیه احمدیه می نویسد:

مردان روباه صفت و نیرنگ باز که از پیش او فرار نمی کردند از دم تیغ به هلاکت می رسیدند و چون به محله دزدک رسید ظالمی از عقب ضربه ای بر فرق همایونش زد که تا دامنه ابرو را شکافت و چند زخم کاری دیگر از عقب سر بر بدن مبارکش وارد ساخت تا حدی که ضعف فوق العاده بر بدن شریفش مستولی گشت و در چنین احوال باز کفار بی رحمی را که در کمال بی غیرتی به حضرتش حمله می بردند از خود دور ساخته، مردانه با شجاعت از خود دفاع می نمود تا از بازار سوق المفازان (بازار ریسمان ) عبور فرموده به همین موضع که اکنون تربت مقدس آن بزگوار است رسیدند. از کثرت زخم و جراحات و خون که از رگ های مبارکش بیرون شده بود با حالت ضعف از پای درآمده و اشقیای کفار بر گردش مجتمع و آن حضرت را شهید ساختند.[35]

وضعیت فرهنگی عصر احمدبن موسی الکاظم(ع) ملقب به شاه چراغ

1- وضعیت فرهنگی دستگاه خلافت عباسی

عصر عباسی در بیشتر دوره ها از نظر فرهنگی، دچار انحطاط شده بود و هرزگی و بی بندوباری به اوج رسیده بود ومردم در آن روزگار به لهو و لعب و کامجویی از تمامی انواع محرمات همچون شرب خمر و قمار و همنشینی با کنیزکان و غلامان و دیگر محرمات الهی پرداخته بودند. دستگاه حاکم نیز مشوق آنان بود، زیرا خود بیشتر از دیگران آلوده این امور بود.[36]

علاقه شدید برخی از حاکمان عباسی به کنیزکان و آوازخوانان خود دلیلی براین مدعاست. در دربار هارون دو هزار کنیزک وجود داشت که سیصدتن از آنان مخصوص آواز و رقص و خنیاگری بودند. نقل کرده اند هارون یک بار به طرب آمد و دستور داد تا سه میلیون درهم بر سر حضار مجلس بریزند و یکبار دیگر به طرب آمد و دستور داد تا آوازخوانی که او را به طرب آورده بود، فرمانروای مصر کنند.[37]

هادی عباسی در زمان پدرش مهدی چنان خوشگذران بود و در میگساری و مجالس لهو و لعب افراط می کرد که پدرش مهدی آن را تحمل نکرد و ندیمان و آوازه خوانان مورد علاقه او را تنبیه نمود.[38]

2- فعالیت مکاتب فکری هم عصر با احمدبن موسی الکاظم(ع)

در دوره های اول خلافت عباسی، گروه های منحرف بسیاری فعالیت داشتند، تعدادی از این گروه ها خارج از دین اسلام بودند و عده ای نیز از درون دین اسلام بوجود آمده بودند. به طور کلی برخی فقها درباره آنها کلمه زندیق بکار می بردند و آنها را زنادقه می خواندند.[39] زنادقه پیش از اسلام نیز بودند و منشأ آن ایران است. واژه زندیق نخستین بار برمانی اطلاق شده که از زمان شاپور پسر اردشیر ساسانی ظهور کرد.[40]

مسعودی و بلخی از مورخان مسلمان نیز تأیید می کنند که کلمه زندقه نخستین بار برای مانی بکار رفته است.[41] در عصر جاهلیت نیز زندقه در میان قریش وجود داشته و آن را از حیره گرفته بودند.[42] در تاریخ اسلام کاربرد زندیق وسعت زیادی یافته و ادوار مختلفی را طی نموده که بررسی همه جانبه آن در این مختصر نمی گنجد ولی به طور کلی می توان گفت که زندیق مصادیق زیادی داشته و علاوه بر منحرفان خارج از دین اسلام، منحرفان از دین اسلام را نیز شامل می شده است.[43]

از کلمه زندیق استفاده ابزاری نیز گردیده است و در مواردی خلفا مخالفان خود را به زندیق بودن متهم نموده اند. شریک بن عبدالله قاضی به اینکه پشت سر مهدی عباسی نماز نمی خواند و آن را جایز نمی دانست خلیفه او را به زندیق بودن متهم کرد.[44]

تقسیم بندی زنادقه:

1- زنادقه دینی

2- زنادقه فرهنگی

3- زنادقه اجتماعی

4- زنادقه سیاسی

هرچند از لحاظ دینی زندیق معرب زند یک کلمه ای است فارسی و به معنای پیروان زند است اما در عربی به کسانی گفته می شود که در باطن ایمان ندارند و به داشتن ایمان و اعتقاد تظاهر می کنند. زنادقه منکر نبوت بودند و پیامبران را طعن می زدند و اعتقادات آنانرا به باد تمسخر می گرفتند. از این رو فقیهان چنین افرادی را کافر و زندیق می خواندند.[45]

در زمان مهدی عباسی، مبارزه شدیدی علیه زنادقه صورت گرفت.

زنادقه تحت تعقیب دستگاه خلافت قرار گرفتند و در هر کجا آنان را می یافتند به زنجیر می کشیدند و به قتل می رساندند، وی دستور داده بود تا زندانی مخصوص آنان بسازند و منصب خاصی را با عنوان صاحب الزنادقه برای مبارزه و نابود کردنشان بوجود آوردند و این سازمان تعداد زیادی از آنان را نابود کرد.[46]

امام کاظم(ع) در چنین وضعیتی پس از شهادت امام صادق (ع) امامت شیعیان را به عهده گرفت و از آنجا که آغاز امامت ایشان با دوران منصور عباسی بود، وی از هرگونه فعالیت سیاسی بارز دست کشید زیرا ایشان از همان ابتدای امامت تا پایان خلافت هادی زیر نظر قرار داشت و عرصه فعالیت های سیاسی به شدت تنگ بود و در زمان هارون نیز بارها بازداشت و زندانی شد.[47]

از این رو امام کاظم(ع) برنامه علمی پدر را ادامه داد و حوزه درسی تشکیل داد و به تربیت رجال علم و فضیلت و شاگردان بزرگی پرداخت. ابن طاووس نقل می کند: جماعتی از یاران خاص امام کاظم(ع) از بستگان و شیعیانش در محضر او حاضر شدند که قلم وکاغذ به همراه داشتند، هنگامی که امام سخن می گفت یا در مسأله ای فتوا می داد، آنها آنچه را می شنیدند، می نوشتند.[48] بعد از امام صادق (ع) مکتب علمی او تعطیل نگردید بلکه فرزندش امام کاظم راه پدر را ادامه داد.

وضعیت فرهنگی گروه های فکری اسلامی

گروه های فکری اسلامی[49]

در زمان امام کاظم(ع) افزون بر گروه های منحرف، فرقه هایی هم از درون اسلام پدید آمد، آنها هم دارای عقاید انحرافی بودند. فرقه هایی مثل خوارج، مرجئه، جهمیه، معتزله و اهل حدیث.برخی از این گروه ها مثل مرجئه عقاید خاصی داشتند که با مبانی اصیل اسلامی سازگاری نداشت.

مرجئه:

آنان معتقد بودند که ایمان یک امر قلبی است و ربطی به عمل ندارد. مرجئه در ابتدا یک حرکت سیاسی بود، اما بعدها پیروان آن به مسأله کفر و ایمان وارد شدند. آنان خوارج را می دیدند که عمل را بخش جدائی ناپذیر از ایمان می دانستند و معتقد بودند که یکی از آن دو موجب بی نیازی از دیگری نمی شود و می دیدند که برخی از غالیان و شیعیان تندرو، صحابه را به سبب ترک بیعت با علی(ع) کافر می شمرند.

در مقابل برخی از مرجئه چنین می گفتند که ایمان، همان تصدیق قلبی است و هر که قلباً ایمان آورد مؤمن است. برخی از آنان نیز می گفتند ایمان عبارتست از تصدیق به قلب و اقرار به لسان.

مرجئه ناب اتفاق داشتند که عمل بعد از ایمان مطرح است و ایمان فزونی و کاستی نمی یابد. اهل ایمان در داشتن ایمان بر یکدیگر برتری پیدا نمی کنند. امام کاظم(ع) با این دیدگاه به مخالفت برخاست و شدیداً آن را محکوم کرد و دیدگاه مرجئه را رد و نظر خود را مبنی بر اینکه ایمان نیاز به عمل دارد به طور مستدل بیان فرمود.[50]

علاوه بر آنکه خود امام کاظم(ع) با مخالفان به بحث و گفتگو می پرداخت و عقاید صحیح اسلامی را بیان می فرمود که در برخی موارد حتی به مسلمان شدن عده ای منجر می شد، دستور می داد تا شاگردان آن حضرت هم با مخالفان بحث و گفتگو کنند. درباره محمدبن حکم نقل شده که امام کاظم(ع) به وی دستور داد تا در مسجد رسول خدا بنشیند و با مخالفان بحث و گفتگو کند.[51]

امام کاظم مبارزه نظامی را امکان پذیر نمی دانست و چون به شدت تحت نظر بودند به فعالیت فرهنگی پرداختند و شاگردان بسیاری را تربیت کردند. در منابع تعداد شاگردان حضرت را حدود 274 نفر ذکر کرده اند.[52]

برخی از یاران وی در شاخه فقه، کلام، حدیث، تاریخ و تفسیر تخصص داشتند از جمله چند نفر از آنان عبارتند از: یونس بن عبدالرحمن، صفوان بن یحیی، محمدبن ابی عمیر، عبدالله بن مغیره، حسین بن محبوب و احمدبن محمد بن ابی نصر.[53] یونس بن عبدالرحمن، مقام ومنزلت والای علمی داشته است درباره وی گفته شده است که نشانه های دین را از او بگیرید. امام رضا(ع) درباره او فرمود یونس سلمان زمانش بود، در منابع از یونس 35 اثر نام برده شده است که در فقه، حدیث، کلام و تفسیر قرآن می باشد.[54]

فرق شیعه در زمان امام کاظم(ع)[55] و هم عصر احمدبن موسی (ع)

یکی از ویژگی های دوران عباسی، زایش فرق وشعب دینی است. در این دوران ما شاهد پیدایش عمده ترین فرقه های شیعه و جنجال اعتقادی ویژه ای هستیم. اگرچه نمی توان عباسیان را عامل پیدایش این فرقه ها قلمداد کرد اما بی گمان نقش مؤثر این خاندان در ایجاد شکاف وتفرقه در میان شیعیان از سوی سیاستگذارن عباسی را نباید نادیده گرفت. هدف عمده عباسیان، از دامن زدن به اختلافات عقیدتی، تضعیف امامت و گسترش سلطه خلافت بود.پراکنده کردن مردم از اطراف امامان بحق، علاوه بر تضعیف اقتدار سیاسی امامت، تشکل های انقلابی را که قادر به بسیج توده های مردم مسلمان علیه سلطه جابرانه عباسیان بودند در نطفه خفه می کرد.

فرهنگ سیاسی عباسی، همواره بر شالوده های مکر و حیله استوار بود. از این رو، اختلاف افکنی و ایجاد تفرقه در میان شیعیان از سوی سیاستگذاران عباسی به منظور حفظ و اقتدار خلافت، خود موضوعی چندان تازه و قابل بحث نیست. اما اینکه خاندان عباسی در ایجاد یا تقویت این فرقه ها دست به چه کوشش های آگاهانه ای می زدند، به تحقیق مستقلی نیازمند است که جنبه های مختلف این اقدامات را بررسی و تحلیل کند.

علاوه براین موضوع، سیاست ایجاد رعب و ترس مخالفان سیاسی حکومت، اعمال شکنجه های هولناک، سرکوب وحشیانه خیزش های انقلابی، تلاش برای دور نگهداشتن ائمه از مردم و جلوگیری از بیان حقایق و اسرار امامت در میان شیعیان، حصر و زندان های طویل المدت رهبران و پیشوایان دین ازجمله عواملی بودند که حکمرانان عباسی به طور غیرمستقیم برای روند جدایی و انشعاب میان شیعیان و ائمه اعمال می کردند.

تشکیل هسته های سری و زیرزمینی، گرایش به تقیه که از نتایج این اقدامات به شمار می روند، خود عاملی بود که تحت تأثیر جو خفقان زای عصر عباسیان به این تفرقه افکنی ها کمک می کرد.با این وجود رواج عقاید الحادی و اندیشه های شرک آلود و خودخواهی جاه طلبانه و جهل آمیز کسانی که از حلقه اتصال ولایت ائمه اطهار دور بودند، از جمله عوامل مستقلی هستند که باید در ایجاد انشعاب های مذهبی از آنها نام برد.

پیدایش این فرقه ها گرچه در صنوف شیعیان شکاف و چند دستگی ایجاد کرد اما این اختلاف ها چندان پایدار نماند وتحت رهبری و روشنگری پیشوایان دین حقانیت امامت و ولایت آشکار شد. به طوری که امروز بجز معدودی فرق شیعه، با پیروان اندک، از سایر فرقه ها تنها نامی در تاریخ مانده است. این فرقه ها در تاریخ مذاهب به فرق شیعه مشهورند. اگرچه برخی از آنها منکر بدیهیات دین شدند و راه بدعت را در پیش گرفتند، به گونه ای که به دشواری می توان آنها را شیعی یا اسلامی نامید.

پیدایش فرقه های شیعی در دوران حیات و رحلت امام کاظم(ع)[56]

ناووسیه:

بعد از شهادت امام صادق(ع) اختلاف و چند دستگی بر سر امامت و جانشینی آن حضرت به پیدایش 6 فرقه عمده در میان شیعیان منجر شد. عده ای منکر شهادت امام صادق(ع) شدند و اعلام کردند که امام غیبت کرده است و در انتظار آن حضرت به عنوان مهدی موعود ماندند، این فرقه به ناووسیه که پیروان عجلان بن ناووس بودند، مشهور شدند.

خطابیه:

گروه دیگر به امامت اسماعیل، فرزند دیگر امام صادق(ع) قایل شدندو به سبب آن که اسماعیل در زمان حیات پدرش فوت کرده بود، گفتند که او نمرده است و بازخواهد گشت و جهان را تحت امر خویش درخواهد آورد و او همان مهدی است. رهبر این گروه ابی الخطاب محمد بود، از این رو این فرقه را خطابیه می نامند.

مبارکیه:

فرقه دیگر بعد از شهادت امام جعفر صادق(ع) اعلام کردند که امامت به فرزند اسماعیل، محمدبن اسماعیل منتقل شده است، این طائفه را مبارکیه نامیدند. مبارک غلام اسماعیل بن جعفرصادق و رهبر این فرقه بود.

قرامطه:

گروهی از جماعت مبارکیه و خطابیه به نوعی تناسخ معتقد شدند و گفتند که روح امام صادق(ع) به بدن ابی الخطاب و بعد از او به بدن محمدبن اسماعیل منتقل شده است، این فرقه بعدها منشأ فرقه های مختلف اسماعیلیه شد که در تاریخ مشهورند و چون رهبری این گروه به دست قرمطیه بود، این طایفه را قرمطه گویند.

فطحیه:

فرقه دیگری بعد از شهادت امام صادق(ع)، به امامت فرزند دیگر آن حضرت یعنی عبدالله بن جعفر افطح معتقد شدند و فطحیه نام گرفتند. ولی خیل عظیم شیعیان که متشکل از اصحاب امام صادق (ع)، علما و متکلمان شیعه بودند، به امامت حضرت موسی بن جعفر معتقد شدند و از روی نص آن حضرت که فرموده بود: سابع شما قائم و امام شماست و آگاه باشید که وی هم نام صاحب تورات است،[57] به حلقه ولایت امام موسی کاظم درآمدند.

فرقه های پس از شهادت امام کاظم(ع)

عده ای در امامت آن حضرت توقف کردند و در حیات و رحلت امام شک نمودند و گفتند که ما نمی دانیم امام کاظم(ع) رحلت کرده است یا در قید حیات است، امام(ع) به زندان هارون رفته ولی از آنجا بیرون نیامده است و در حیات وی تردید داریم و تا زمانی که براین گمان باشیم، به رحلت وی گواهی نمی دهیم.این گروه از این رو که چشم به راه حضرت موسی بن جعفر بودند به موسویه معروف شدند و برخی از منابع،[58]

آنها را ممطوره یا ممطوریه نیز نامیده اند.[59]

واقفیه:

عده ای نیز رحلت امام کاظم(ع) را انکار کرده اند و آن حضرت را مهدی نامیدند و سلسله امامت را در حضرت موسی الکاظم(ع) ختم کردند، از این رو در تاریخ به واقفیه مشهورند. اختلاف نظر میان واقفیه، بعدها آن ها را به گروه های مختلفی منشعب کرد.انگیزه اصلی این گرایش بیشتر جنبه مادی داشت، زیرا کسانی که مروج این اندیشه بودند عده ای از کارگزاران مالی امام موسی بن جعفر بودند و می خواستند بدین وسیله اموال امام را نزد خود نگهدارند.

از جمله رهبران واقفیه ابی حمزه بطائنی، ابن زیاد بن مروان قندی و عثمان بن عیسی رواسی بودند که هنگام رحلت موسی بن جعفر(ع) نزد آنها جمعاً بالغ بر یکصدو سی هزار دینار موجود بود.[60]

عثمان بن عیسی رواسی از بزرگان واقفیه برای نگاهداشتن اموال امام موسی کاظم(ع) با رواج این عقیده که وی همچنان در حیات است تلاش می کرد تا از بازپس دادن اموال به امام رضا(ع) سرپیچی کند.

شیخ صدوق[61] و شیخ طوسی[62] در این مورد می گویند:احمدبن حماد می گوید: عثمان بن عیسی از جمله کارگزاران موسی بن جعفر در مصر بود و اموال بسیاری از جمله شش کنیز در نزد او بود. ابوالحسن الرضا درباره کنیزکان و اموال به او پیام فرستاد. در پاسخ نوشت:

پدرت از دنیا نرفته است، اما بار دیگر به او نامه نوشت و صحت رحلت پدر بزرگوارشان را یادآور شدند و بر رحلت وی دلیل آوردند ولی او در جواب نوشت: او نمرده و زنده و پاینده است و هر کس بگوید مرده است یاوه گفته است.

شیخ صدوق می افزاید، عثمان در ادامه به امام رضا نوشت:اگر پدر تو نمرده، تو را در این اموال حقی نیست و اگر چنان که می گوئی مرده است، او به من دستوری نداده که چیزی از این اموال به تو بدهم.[63]

قطعیه:

گروهی نیز به رحلت آن حضرت اعتقاد و قطعیت پیدا کردند، این گروه در تاریخ مذاهب به قطعیه مشهورند و اثنی عشریه از این گروه محسوب می شود. اثنی عشریه و یا امامیه از شهادت امام موسی الکاظم(ع) به امامت حضرت علی بن موسی الرضا پیوستند.[64]

خوارزمی از علمای قرن چهارم در مفاتیح العلوم در ذکر اسامی فرق شیعه از زیدیه، کیسانیه، عباسیه، غالیه و امامیه نام می برد و فرقه امامیه را به چند دسته تقسیم می کند که شامل ناووسیه، مفضلیه، قطعیه، شمطیه، واقفیه، ممطوره و احمدیه می شود و درباره فرقه احمدیه می نویسد: «این گروه را به امامشان احمدبن موسی بن جعفر منسوب کرده اند ».[65]

در زمان امامت حضرت رضا(ع) قیام های شیعی جای خود را به اختلافات دینی و فرقه گرایی داد، با این وجود از میان فرقه های فعال، فرقه واقفیه[66] و زیدیه بیشترین نقش را در صحنه های سیاسی و اعتقادی این دوره عهده دار بودند. زیدیه پیروان زیدبن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب هستند که در سال 121 هجری به شهادت رسید. آنها معتقدند امام و پیشوای دین باید از اولاد فاطمه (س) باشد و غیر از اولاد فاطمه (س) امامت در خاندان دیگری مفروض نیست. آنها شروط دیگر امامت را علم، زهد، شجاعت و سخاوت می دانند و همچنین معتقدند که امام باید دعوی امامت و قیام مسلحانه کند.

علاوه براین فرقه نوظهور سبطیه به رهبری محمدبن جعفرالصادق و مسأله جانبداری گروهی از شیعیان از امامت احمدبن موسی از رخدادهای دوران امامت حضرت رضا(ع) محسوب می شود. بنابرگفته جاسم حسین به استناد روایتی از کشی در اختیار معرفه الرجال، امام رضا در اثبات حقوق برای امامت خود نه تنها از طرف پیروان برجسته پدرش (فرقه های واقفیه و موسویه) بلکه از سوی کسانی که قائل به امامت برادرش احمدبن موسی الکاظم(ع) بودند نیز با مشکلات فراوان روبرو بود و بسیاری از امامیه نسبت به نگرش تقیه آن حضرت راضی نبودند و خود را در گردونه فعالیت مخفی انقلابیون زیدیه قرار دادند و احتمالاً بدون اجازه حضرتش وارد این فعالیت ها می شدند.[67]

وی در جای دیگر با تکیه بر چند سند از جمله مسعودی در مروج الذهب می افزاید قیام های علویان در زمان مأمون که نوعاً ماهیت زیدی داشت با حمایت برخی از فرق امامیه همراه بود، این فرق پیروان احمدبن موسی الکاظم و سبطیه پیروان محمدبن جعفر همراه با برخی دیگر از جماعت امامیه را شامل می شد که بدون دستور مستقیم امام رضا(ع) صورت گرفت.

طبری معتقد است که بخش عظیمی از پیروان امام رضا(ع) بدون دستور او در قیام ابوالسرایا شرکت کردند و علت شرکت آنها این بود که آنها متوجه شده بودند که برادران امام رضا (ع) از رهبران برجسته این قیام بوده اند و تصور می کردند که امام رضا(ع) پشتیبان و حامی آنهاست.[68]

جمع بندی و نتیجه گیری

با توجه به وضعیت فرهنگی دستگاه خلافت عباسی که حاکی از فساد و بی بندوباری است و همچنین بررسی فعالیت های فکری عقیدتی گروه ها و فرقه های مختلف اسلامی و غیراسلامی و انشعابات متعدد شیعی به این نتیجه می رسیم که دوران حیات احمدبن موسی دوران ویژه ای در بروز و ظهور فرقه ها بوده و همین بررسی وضعیت فرهنگی ما را با انگیزه های قیام های متعدد در این دوران آشناتر می سازد. لذا در این دوران که هر فرقه ای به خود دعوت می کند پافشاری احمدبن موسی براصل امامت و ولایت امام رضا(ع) و حمایت و شهادت در این راه پرافتخار ارزش قیام ایشان را برما روشن تر می سازد.

منابع

1. ابن شهرآشوب، ابی جعفرمحمدبن علی، مناقب آل ابیطالب، بیروت، مؤسسه فؤاد.

2. ابن طقطقی، محمدبن علی، تاریخ فخری، ترجمه محمد وحید گلپایگانی، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی.

3. اشعری، ابوالحسن، مقالات الاسلامیین و اختلافات المصلین ترجمه دکتر محسن مویدی، تهران، انتشارات امیرکبیر 1362

4. امین، سیدمحسن، اعیان الشیعه، بیروت، 1380 قمری.

5. بررسی احوال فرزندان امام کاظم و نقش آنها در تاریخ تشیع سید یاسین زاهدی

6. جعفریان، رسول، تاریخ تشیّع در ایران، تهران، نشر سازمان تبلیغات اسلامی، 1368.

7. حر، سید حسین، امام رضا و ایران، قم، دفتر نشر معارف، سال 1383.

8. حسن ابراهیم حسن، تاریخ سیاسی اسلام، ترجمه ابوالقاسم پاینده، انتشارات جاویدان، 1366.

9. حسینی جعفرمرتضی، زندگی سیاسی هشتمین امام، ترجمه دکتر سیدخلیل خلیلیان، تهران، انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامی، سال 1359.

10. خالق نیا، مجید، جنبش علوی هجرت رضوی، مشهد انتشارات وارستگان 1389

11. زیدان، جورجی، تاریخ تمدن اسلام، ترجمه علی جواهر کلام، تهران، انتشارات امیرکبیر1369

12. سلطان الواعظین شیرازی، سیدمحمد، شب های پیشاور، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، 1372.

13. شاملی، محمدجعفر، هدیه احمدیه، انتشارات بی تا.

14. شهرستانی، محمد بن عبدالکریم الملل و النحل ترجمه سید محمدرضا نائینی، تهران انتشارات اقبال 1373

15. طبری، محمدبن جریر، تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، تهران، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، 1353.

16. عرفان منش، جلیل، زندگانی و قیام احمدبن موسی، شیراز، بنیاد فارس، 1377.

17. عرفان منش، جلیل، مهاجران موسوی.

18. عطوان حسین، مرحئبه و جهمیه در خراسان عصر اموی، ترجمه حمید رضا آژیر بنیاد پژوهشهای اسلامی، مشهد1380

19. فسایی حسینی، میرزاحسن، فارسنامه تصحیح رستگار فسایی، انتشارات امیر کبیر تهران 1383

20. مجلسی، بحارالانوار، دارالاحیاء التراث العربی، انتشارات مکتبه الاسلامیه، 1358 هجری

21. مدرسی، امامان شیعه و جنبش های مکتبی، ترجمه حمیدرضا آژیر، مشهد، نشر بنیاد پژوهش های اسلامی آستان قدس، 1367.

22. مسعودی ابوالحسن، مروج الذهب ترجمه ابوالقاسم پاینده تهران انتشارات علمی فرهنگی 1365.

23. مشکوه کرمانی، احمد، تاریخ تشیّع در ایران، تهران، هادی مشکوه، 1358.

24. معلوف، لوئیس المنجد، دارالمشرق بیروت 2000میلادی.

25. مفید، محمد، الارشاد، ترجمه محمدباقرساعدی، تهران، انتشارات کتابفروشی اسلامیه، 1351 شمسی.

26. نصیری، محمد، تاریخ تحلیلی اسلام، تهران، انتشارات نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها، 1378.

پی نوشت ها:

[1] تاریخ طبری، ج7، ص135.

[2] حسن ابراهیم، تاریخ سیاسی اسلام، ج2، ص202.

[3] ابن اثیر، الکامل، ج6، ص297.

[4] تاریخ طبری، ج7، ص 141.

[5] حسن ابراهیم، تاریخ سیاسی اسلام، ج4، ص 143.

[6] حسینی جعفر مرتضی، زندگی سیاسی هشتمین امام، ص48.

[7] همان، ص 50.

[8] خالق نیا، مجید، جنبش علوی هجرت رضوی، ص 23.

[9] حسینی، جعفرمرتضی، زندگی سیاسی هشتمین امام، ص 52.

[10] جعفریان، رسول، تاریخ تشیّع ازآغاز تا طلوع دولت صفوی، ص233.

[11] ابن طقطقی، تاریخ فخری، ص 221.

[12] مشکوه کرمانی، تاریخ تشیّع در ایران، ص 611.

[13] نصیری، محمد، تاریخ تحلیلی اسلام، ص 244.

[14] مشکوه کرمانی، تاریخ تشیّع در ایران، ص 678.

[15] خالق نیا، مجید، جنبش علوی هجرت رضوی، ص 89.

[16] سید حسین حر، امام رضا و ایرانف ص 102.

[17] شیخ مفید، الارشاد، ص 253و254.

[18] شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا، ص 315.

[19] مدرسی، امامان شیعه و جنبش های مکتبی، ص 263 و264.

[20] مدرسی، امامان شیعه و جنبش های مکتبی، ص264و 265.

[21] ابن شهر آشوب، المناقب، ص294.

[22] شیخ صدوق، عیون اخبارالرضا، ج2، ص464.

[23] شیخ مفید، الارشاد، ج2، ص 326.

[24] محسن امین، اعیان الشیعه، ج1، ص287.

[25] مجلسی، بحارالانوار، ج11، ص 276.

[26] جعفر مرتضی، زندگانی سیاسی هشتمین امام، متن فشرده، ص213.

[27] همان، ص 315.

[28] رفاعی، عصر مأمون، ج1، ص 266- طبری، ج11، ص 1027.

[29] مجلسی، بحارالانوار، ج12، ص 264.

[30] عرفان منش، مهاجران موسوی، ص 117.

[31] سلطان الواعظین شیرازی، شب های پیشاور، ص 117.

[32] مجلسی، بحارالانوار، ج11، ص 276.

[33] محمدجعفر شاملی، هدیه احمدیه، ص 14.

[34] عرفان منش، قیام و زندگی احمدبن موسی، ج1، ص 49-59.

[35] محمدجعفر شاملی، هدیه احمدیه، ص 17.

[36] حیاه الامام موسی بن جعفر، ج2، ص154.

[37] تاریخ تمدن اسلامی، ج5، ص162.

[38] همان، ج4، ص19.

[39] تاریخ خلافت عباسی، ص40.

[40] زندقه در سده های نخستین، ص37.

[41] مروج الذهب، ج1، فارسنامه بلخی، ص62.

[42] زندقه در سده های نخستین، ص37.

[43] المنجد، ص308.

[44] زندقه در سده های نخستین، ص210.

[45] تاریخ طبری، ج4، ص561.

[46] الکامل فی التاریخ، ج4، ص10.

[47] تاریخ خلافت عباسیان، ص47.

[48] انوار البهیه، ص289.

[49] زاهدی، سیدیاسین، بررسی احوال فرزندان امام موسی الکاظم و نقش آنها در تاریخ تشیع، ص42.

[50] عطوان حسین، مرجئه و جهمیه در خراسان عصر اموی، ص28.

[51] رجال کشی، ص449.

[52] رجال طوسی، ص331.

[53] رجال کشی، شماره 1050.

[54] تاریخ امامت، ص208.

[55] عرفان منش، جلیل، مهاجران موسوی، ص86.

[56] عرفان منش، جلیل، مهاجران موسوی، ص87.

[57] مجلسی، بحارالانوار، ج11، ص234.

[58] عبدالقادر بغدادی، الفرق بین الفرق، ترجمه محمدجوا مشکور، ص322.

[59] ممطوره یعنی سگ باران خورده که از آن دوری می کنند و این لقب از طرف مخالفانشان به آنها داده می شد.

[60] شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا، ج1، ص112.

[61] همان، ج1، ص 113.

[62] شیخ طوسی، کتاب غیبت، ص47.

[63] شیخ صدوق، عیون اخبارالرضا، ج1، ص113.

[64] اشعری، مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلین، ص 18-23.

[65] کاتب خوارزمی، مفاتیح العلوم، ص 30-35.

[66] توضیح الملل، ترجمه ملل و نحل شهرستانی، ترجمله مصطفی هاشمی، ص16.

[67] کشی، اختیار معرفه الرجال، ص 464، به نقل از جاسم حسین تاریخ سیاسی غیبت امام دوازدهم، ص72.

[68] تاریخ طبری، ج3، ص989.

نظرات خوانندگان نظر شما در مورد این مطلب؟
اولین فردی باشید که در مورد این مطلب نظر می دهید
ارسال نظر