ماهان شبکه ایرانیان

جمال آفتاب/فضائل اخلاقی پیغمبر(ص)

رسول خدا(ص)، لباسش را وصله می زد و کفش هایش را می دوخت و گوسفندانش را می دوشید و با بردگان هم غذا می خورد

رسول خدا(ص)، لباسش را وصله می زد و کفش هایش را می دوخت و گوسفندانش را می دوشید و با بردگان هم غذا می خورد. بر زمین می نشست و بی اینکه خجالت بکشد، احتیاجات خانه اش را از بازار تهیه می کرد و به سوی خانه حمل می کرد. با غنی و فقیر یکسان مصافحه می کرد و دست خود را نمی کشید تا طرف دستش بکشد. به هر کسی می رسید سلام می کرد؛ ثروتمند، فقیر یا کوچک و بزرگ. اگر به خوردن چیزی دعوت می شد، آن را کوچک نمی شمرد؛ هر چند خرمایی کم ارزش باشد. خوش معاشرت و خوش رو بود؛ بی اینکه بخندد. همیشه تبسمی بر لب داشت و بدون اینکه چهره اش درهم کشیده باشد، اندوهگین به نظر می رسید. بدون اینکه از خود ذلتی نشان دهد، همواره متواضع بود و بی اینکه اسراف بورزد، سخی و بخشنده بود.

رسول خدا(ص) به زن ها و کودکان هم سلام می کرد. دیده نشد که پیش روی کسی پایش را دراز کند. در ظلمی که به او می شد، در مقام انتقام بر نمی آمد؛ مگر اینکه حرام الهی هتک می شد که در این صورت خشم می کرد و خشمش هم برای خدا بود. چیزی از آن حضرت درخواست نشد که در جواب بگوید نه. هرگز حاجت سائلی را رد نکرد، چنان که توان داشت، حاجت او را بر می آورد؛ وگرنه با زبانی نرم او را راضی می ساخت.

از بیهوده گویی بر کنار بود، کلامش روشن بود ؛ به گونه ای که هر شنونده ای آن را می فهمید. نگاه کردنش کوتاه بود و به کسی خیره نمی شد. هنگام راه رفتن، مانند کسی که بر زمین سراشیب راه می رود، قدم بر می داشت. به اصحاب خود به صورت مساوی چشم می دوخت و به آنان یکنواخت نظر می افکند.

رسول خدا(ص) با مردم شوخی می کرد با این هدف که افراد را شاد کند؛ ولی جز حق سخن نمی گفت. روزی عربی بیابانی نزد پیامبر(ص) آمد و هدیه و سوغاتی به پیامبر(ص) اهدا کرد و سپس گفت: پول سوغات و هدیه را بدهید! رسول خدا از این شوخی خنده اش گرفت و هر وقت غمگین می شد، می فرمود: آن اعرابی کجاست. کاش پیش ما می آمد!

پیامبر به پیرزنی فرمود: «پیر زنان به بهشت نمی روند».

بلال آن زن را دید که از این سخن پیامبر(ص) متأثر شده بود، پس گریه آن پیر زن را به پیامبر گزارش داد. حضرت به او فرمود: «افراد سیاه پوست هم به بهشت نمی روند». بلال نیز به گریه افتاد. عباس عمومی پیامبر(ص) آن دو را گریان دید، پس نزد رسول خدا(ص) آمد و خبر آورد. پیغمبر(ص) به او فرمود: «پیر مردها هم به بهشت نمی روند». آنگاه پیامبر(ص) خندید و آنان را دلداری داد و فرمود: «یعنی خداوند آنان را به بهترین صورت، در حالی که جوان، زیبا و شاداب شده اند، به بهشت می برد». رسول اکرم(ص) روزی با امام علی(ع) خرما تناول می فرمودند و پیامبر(ص) هسته های خرما را پیش امیرمؤمنان، گذاشت و فرمود: «هر که هسته اش بیشتر باشد، پرخورتر است». امیر مؤمنان(ع) هم پاسخ داد: «هر که با هسته خورده باشد پر خورتر است».

 

رسول خدا(ص) بیشتر اوقات رو به قبله بود .

گاهی نوزادی را برای دعا کردن یا نامگذاری به حضور پیغمبر اکرم(ص) می آوردند،حضرت برای احترام کسانش او را در دامن خود می گذارد و طفل هم دامن پیغمبر(ص) را آلوده می کرد. اطرافیان کودک بر سر او فریاد می کشیدند (و می خواستند او را از پیامبر دور کنند) ؛ اما نبی اکرم(ص) می فرمود: در چنین موقعی با کودک تندی نکنید. طفل را آزاد می گذاشت تا به کارش ادامه دهد. موقعی که دعا یا نامگذاری تمام می شد، کسان طفل در نهایت شرم کودک خود را می گرفتند و هیچ آزادی و ملالت خاطری در پیغمبر احساس نمی کردند. موقعی که آنان می رفتند، حضرت لباس خود را تطهیر می کرد.

حضرت از کسی انتقام نمی گرفت، بلکه آنان را که آزارش می دادند، عفو می کرد.

هنگامی که سواره بود، نمی گذاشت کسی پیاده با آن حضرت حرکت کند. یا او را با خود سوار می کرد و چنانچه طرف قبول نمی کرد، می فرمود: «جلوتر برو و در فلان جا منتظر باش» .

اگر سه روز، یکی از اصحاب خویش را نمی دید، از حال وی جویا می شد؛ اگر در مسافرت بود در حقش دعا می کرد و اگر در خانه یا مریض بود ،به عیادتش می رفت.

انس بن مالک می گوید: نه سال خدمتگذار رسول خدا(ص) بودم. هرگز به یاد ندارم که در این مدت به من فرموده باشد: چرا فلان کار را انجام ندادی. هرگز در کارها به من ایراد نمی گرفت.

کسی که بر آن جناب وارد می شد، فرش زیر پای خود را به او می داد و اگر شخص قبول نمی کرد، اصرار می فرمود تا بپذیرد. پیغمبر(ص) هدیه استفاده می کرد ؛ ولی صدقه نمی خورد. پس از طلوع آفتاب از خانه بیرون می آمد. به درگاه خدا زیاد تضرع وزاری می فرمود و همواره از خداوندچنین می خواست: «اللهم حسن خلقی» ؛ خدایا اخلاق مرا نیک گردان و می فرمود: «اللهم جنبنی منکرات الاخلاق» ؛ خدایا اخلاق بد را از من دور ساز.

پیامبر می فرمود :شبیه ترین شما به من کسی است که اخلاقش از همه نیکوتر باشد.

زیدبن ثابت می گوید: چون با رسول خدا(ص) می نشستیم، اگر از آخرت سخن می گفتیم، او نیز با ما درباره آن صحبت می فرمود و اگر درباره دنیا گفت و گو می کردیم، باز با ما در این باره سخن می گفت و اگر در مورد خوردنی ها و آشامیدنی ها صحبتی پیش می آمد، باز با ما از همان موضوع گفت وگو می کرد.

به اصحاب خود می فرمود: بدی های یکدیگر را پیش من بازگو نکنید، زیرا من دوست دارم، با دل آرام و خالی از کدورت نزد شما بیایم. رسول خدا(ص) بی امتیاز در میان اصحاب خود می نشست و به صورت حلقه وار دورهم می نشستند. هرگز خلف وعده نمی کرد. رسول خدا(ص) با مردی قرار گذاشت که در کنار صخره معینی منتظرآن مرد بماند تا باز گردد. شدت گرمای آفتاب رسول خدا(ص) را می آزرد . اصحاب به ایشان عرض کردند، چه می شود که به سایه منتقل شوید؟ رسول خدا(ص) فرمود: وعده گاه ما همین جاست و اگر او نیامد، خلف وعده از آن اوست.

ابی حمیسا می گوید: پیش از بعثت پیغمبر(ص)، با او در مکانی وعده کردم؛ ولی آن روز و فردایش فراموش کردم. روز سوم به همان مکان رفتم، دیدم پیغمبر(ص) آنجا ایستاده است و به من فرمود: ای جوان مرا به زحمت انداختی، سه روز است که (برای وفای به عهد) من همین جا مانده ام و انتظار می کشم.

با اصحاب خود مشورت می کرد و سپس آنچه اراده اش بر آن تعلق می گرفت، انجام می داد. در غزوات، آخر همه مردم حرکت می فرمود تا اگر ضعیف و ناتوانی از رفتن بازمانده بود، او را پشت سرش سوار کند و به لشکر برساند.

وقتی از امری ناراحت می شد، به نماز پناه می برد. در خانه را خود باز می کرد و شیر گوسفندان را می دوشید و چون خادمش از دستاس کردن خسته می شد، به او کمک می کرد. آب وضوی شبش را خود تهیه می کرد. در کارها به اهل خانه کمک می کرد و با دست خود گوشت خرد می کرد. با فقرا می نشست و با آنان هم سفره می شد و با دست خود به آنان غذا می داد. خویشاوندان خود را با اینکه بر دیگران مقدم نمی داشت، صله رحم می کرد.

در خوراک و پوشاک، بر غلام ها و کنیزهای خود برتری نمی جست. هرگز به کسی فحش نمی داد. هیچ وقت زن یا خادمی را لعن نمی کرد. هنگامی که تولد دختری را به آن حضرت بشارت می دادند، می فرمود: گلی است خوشبو و روزی اش بر عهده خداست.

هنگامی که چیزی را فراموش می کرد، پیشانی اش را میان کف دست خود می نهاد و می گفت: «اللهم لک الحمد یا مذکر الشی ء و فاعله ذکرنی ما نسیت» ؛ بار الها! ستایش و حمد برای توست. ای بیاد آورنده هر چیز و فاعل آن، به یادم آور آنچه را که فراموش کرده ام.

وقتی به مردی نگاه می کرد و از وی خوشش می آمد می فرمود: آیا شغلی دارد؟ اگر می گفتند بی کار است می فرمود: از چشمم ساقط شد. عرض می شد: یا رسول الله برای چه از چشم شما افتاد؟ می فرمود: زیرا مؤمن وقتی بی کار بود، دین خود را اسباب معیشت خود قرار می دهد.

اکثر اوقات ساکت بود و جز در مواقع ضرورت حرف نمی زد و هنگام تکلم از آغاز تا پایان به آرامی لب به سخن باز می کرد و کلامش جامع ،کوتاه و خالی از تفصیل بیجا و وافی به تمام مقصود بود. خلقش نرم بود و به کسی جفا نمی کرد و کسی را حقیر نمی شمرد. دنیا و نا ملایمات آن هرگز او را به خشم نمی آورد و چون حقی پایمال می شد، از شدت خشم کسی او را نمی شناخت و از هیچ چیز پروا نداشت تا آنکه حق را یاری کند.

وقتی به منزل می رفت، اوقات خویش را سه گونه تقسیم می کرد: قسمتی را برای عبادت خدا؛ قسمتی برای اهل بیت خود و جزیی را هم به خود اختصاص می داد و آن جزیی را که به خودش مربوط بود، به صادر کردن دستورهای لازم به خواص اصحاب و تکلیف کردن آنان برای رسیدگی به کارهای عمومی صرف می شد.

هر کس را به مقدار فضیلتش در دین احترام می کرد. بزرگ هر قومی را گرامی می داشت. از اصحاب خود تفقد می فرمود.

در هیچ مجلسی نمی نشست و بر نمی خاست ؛ مگر به یاد خدا و در مجالس جای مخصوص برای خود انتخاب نمی کرد و مخصوصاً از این کار نهی می فرمود. وقتی به جمعیتی می پیوست، هرجا که خالی بود، می نشست و اصحاب را نیز دستور می داد که چنان کنند.

حق هر یک از اهل مجلس را ادا می کرد و کسی از آنان احساس نمی کرد که دیگری پیش آن حضرت محترم تر از اوست. کسی را زیاد مدح نمی کرد و خود را از سه چیز دور می داشت: جدال، پر حرفی و گفتن مطالب بیهوده.

رسول خدا(ص) شجاع ترین مردم و نیکوترین آنها و سخی ترین ایشان بود. امیر مؤمنان(ع) می فرماید: چون آتش جنگ روشن می شد و دو لشکر به هم می رسیدند، همه ما به رسول خدا(ص) پناهنده می شدیم. و کسی نبود که از آن حضرت به دشمن نزدیک تر باشد. از ترس خدا آن قدر گریه می کرد که جای نمازش تر می شد؛ با اینکه گناهی نداشت. آن قدر گریه می کرد که بی هوش می شد. به آن حضرت عرض شد: مگر خداوند گناهان گذشته و آینده شما را عفو نفرموده است؟ می فرمود: آیا بنده شکرگزار خدا نباشم!؟ در هر روز هفتاد بار توبه می کرد و از مجلسی بر نمی خاست، مگر اینکه 25 بار استغفار می کرد.

از همه دیرتر خشمگین می شد و از همه زودتر راضی می شد و در شدت خوشحالی، محاسنش را در دست می گرفت.

مطالبی که ذکر شد قطره ای بود از دریای بیکران سجایای اخلاقی رسول اکرم(ص)، چرا که از شناخت عمق شخصیت ایشان عاجزیم. شایسته است که این نوشته را با غزلی مشهور از شیخ اجل سعدی شیرازی که در منقبت پیغمبر (ص) سروده است، به پایان برسانیم:

ماه فرو ماند از جمال محمد(ص)سرو نباشد به اعتدال محمد(ص)

قدر فلک را کمال و منزلتی نیستدر نظر قدر با کمال محمد(ص)

وعده دیدار هر کسی به قیامتلیله اسری شب وصال محمد(ص)

آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسیآمده مجموع در ظلال محمد(ص)

عرصه گیتی مجال همت او نیستروز قیامت نگر مجال محمد(ص)

و آن همه پیراسته جنت فردوسبو که قبولش کند بلال محمد(ص)

همچو زمین خواهد آسمان که بیفتد تا بدهد بوسه بر نعال محمد(ص)

شمس و قمر در زمین حشر نتابدنور نتابد مگر جمال محمد(ص)

شاید اگر آفتاب و ماه نتابدپیش دو ابروی چون هلال محمد(ص)

چشم مرا تا به خواب دید جمالشخواب نمی گیرد از خیال محمد(ص)

سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی عشق محمد بس است و آل محمد(ص)

قیمت بک لینک و رپورتاژ
نظرات خوانندگان نظر شما در مورد این مطلب؟
اولین فردی باشید که در مورد این مطلب نظر می دهید
ارسال نظر
پیشخوان