بدان جهت که حقایق قرآنی فوق مسائل زودگذرِ علمی است، لذا بیانی فوق علمِ رسمی در قرآن حکمفرماست. این که در قرآن، حقایق مربوط به ارتباطات چهارگانه (ارتباط انسان با خویشتن، با خدا، با جهان هستی و با هم نوع خود) مطابق نظم و ترتیب علمی مقدمات و نتیجه گیری ها مطرح نشده، مستند به علل مهمی است که ما بعضی از آن ها را در این جا مطرح می کنیم:
1- ضروری است که همگان بایستی از قرآن استفاده کنند، جز در موارد متشابه که بیش از چند مورد معدود در قرآن نیست که آن ها هم با توضیح و تفسیرِ پیشوایان شایسته دین (راسخون فی العلم) که حجیت قول آنان مستند به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است، قابل درک می باشند،[1] و بدیهی است که بیان علمی حقایق با آن شرایط مقرر، مانع از بهره برداری عمومِ مردم از قرآن است.
2- مسائل و قواعد علمی در گذرگاه تاریخ، در تحول و دگرگونی مستمر می باشد.
آن چه که دیروز به عنوان یک قاعده یا اصل و یا مسأله علمی وارد میدان علوم شده بود، امروز به جهت گسترش اکتشافات، از میدان خارج می شود. به عنوان نمونه، به عبارات زیر از فهرست تاریخ علوم تألیف پی یر روسو دقت فرمایید:
* علوم، مد می شوند. ص 235
* علم در به کار بردن روش دکارت افراط می کند. ص 240
* پیروان نیوتن بر علیه هواخواهان دکارت. ص 287
* روسو و کانت برخلاف جریان می راندند. ص 383
* یک ضربه شلاق بر آنالیز. ص 405
* اوگوست کنت فلسفه تحققی را به وجودآورد، ولی بعدها نارسایی این نظریه آشکار شد. ص 508
* اساس علمِ حساب را از بُن برمی اندازند. ص 528
* تخت سلطنت آنالیز به لرزه درآمد. ص 688
* ورشکستگی علم اعلام شد. ص 693
* مکتب تکامل در مواجهه با مشکلات. ص 697
* امروزه تمام فتوحات [علمی ] دوباره مورد بحث قرار می گیرد. ص 720
اگر بخواهیم تحولات دانش ها را در عرصه معرفت جزیی و کلی، بر جزء و کل و ابعاد مختلف آن ها به حساب بیاوریم، قطعاً به تألیف چند مجلّد کتاب نیازمند خواهیم بود؛ درصورتی که اصول حقایقِ ثابت و فناناپذیر درباره ارتباطات چهارگانه مذکور در قرآن، بدون کم ترین تضاد و تناقض و تحول جزیی یا کلی- غیر از مصادیق- بدون مراعات شرایط نظم علمی متداول، بیان شده است.
با این که آیات قرانی مطابق دو دلیل مذکور بر سبک علمی و فلسفی معمولی نیست، با این حال، در هر دوره و عصری، دانشمندان بزرگ و حکمای راستین به آن ها استدلال می کنند. نهج البلاغه که سخنان امیرالمؤمنین علیه السلام را بازگو می کند، زاییده قرآن مجید است. مثنوی مولوی که به قول بعضی از فلاسفه، اگر پنج کتاب برای معارف انسانی از شرق و غرب برگزیده شود، یقیناً یکی از آن ها مثنوی است، بیش از 2000 آیه قرآنی را مورد تفسیر قرار داده است. حکیم متأله مرحوم حاج ملاهادی سبزواری در مقدمه حاشیه مثنوی می گوید: «مثنوی، تفسیر قرآن منظوم است».
3- استناد فلاسفه، حکما و صاحب نظران علوم انسانی به آیات قرآن مجید درباره ارتباطات چهارگانه (ارتباط انسان با خویشتن، ارتباط انسان با خدا، ارتباط انسان با جهان هستی و ارتباط انسان با هم نوع خود)، تقید به پیدا کردن نظم و روش علمی و فلسفی متداول در آیات قرآنی، مانند ترکیب فصل و باب، تنظیم قواعد و مسائل و نتیجه گیری از آن ها می باشد. به عنوان نمونه، هنگامی که صدرالمتألهین می خواهد برای اثبات حرکت جوهریه در اشیاء دلیل نهایی بیاورد، استناد به آیات قرآنی می کند:
الف- وَ تَرَی الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِی تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ[2] «و کوه ها را می بینی و گمان می بری که آن ها جامد و بی حرکتند، در صورتی که آن ها مانند ابر در حرکتند.»
ب- بَلْ هُمْ فِی لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِیدٍ[3] «بلکه منکران خلقتِ جدیدند که در اشتباهند.»
ج- یوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیرَ الْأَرْضِ[4] «روزی که زمین مبدل می شود و غیر این زمین اوّلی می گردد.»
د- فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیا طَوْعاً أَوْ کرْهاً قالَتا أَتَینا طائِعِینَ[5] «سپس به آسمان و زمین گفت: بیایید (به حرکت قانونی خود بیفتید) از روی اختیار یا کراهت.»
ه- وَ کلٌّ أَتَوْهُ داخِرِینَ[6] «همه آنان در حال تسلیم به مشیت خداوندی، در روز قیامت به محشر وارد می شوند.»
آیه 61 سوره واقعه، آیه 16 سوره فاطر، آیه 61 سوره انعام.[7]
به نظر می رسد، در آیه زیر: یسْئَلُهُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ کلَّ یوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ[8] «هر آن چه که در آسمان ها و زمین است، [فیض وجود خدا را] از خداوند متعال تقاضا می کند، خداوند در هر روزی در کاری است.»
قطعاً منظور از «یوْم»، مطلق زمان است که مورد توجه صدرالمتألهین بوده است.
مولوی می گوید:
کلَّ یوْمٍ هُوَ فِی شَأْن را بخوان مر ورا بی کار و بی فعلی مدان
کم ترین کارش به هر روز آن بُوَد کاو سه لشکر را روانه می کند
لشکری ز اصلاب سوی امّهات بهرِ آن تا در رَحِم رُوید نبات
لشکری ز ارحام سوی خاکدان تا ز نرّ و ماده پر گردد جهان
لشکری از خاکدان سوی اجل تا ببیند هر کسی عکس العمل
باز بی شک بیش از آن ها می رسد آن چه از حق سوی جان ها می رسد
آن چه از جان ها به دل ها می رسد آن چه از دل ها به گل ها می رسد
اینْت لشکرهای حق بی حدّ و مرّ بهرِ این فرمود ذِکری لِلْبَشَر[9]
عظمت های قرآن
کسی که خداوند به وسیله آزمایش و تجارب، نفعی به او نرسانَد، از هیچ اندرزی سودی نمی بَرَد و نتیجه تقصیر او، از پیش رویش برآید تا ناشناخته را شناخته انگارد و شناخته را ناشناخته داند.
وقتی این وضع برای کسی پیش می آید، حاکی از آن است که شخصیت (من) آدمی مختل و عناصر اساسی آن متلاشی شده و به اصطلاح قرآن مجید، در سیه چال بدفهمی افتاده است:
خَتَمَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ وَ عَلی سَمْعِهِمْ وَ عَلی أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِیمٌ[10] «خداوند به دل های آنان مُهر زده و بر گوش ها و چشمان آنان پرده ای است و برای آنان عذابی است دردناک.»
برای بروز چنین حالتی، عللی را می توان در نظر گرفت، از آن جمله:
1- خنثی شدن و از کار افتادن عوامل حرکت در مسیر حیات معقول، مانند درک، هوش، فهم، اندیشه و تعقل، احساسات پاک درونی، وابستگی به پدیده های حیوانی و اسقاط وجدان از فعالیت و انواعی از اختلالات در شخصیت و غیرذلک.
2- لجاجت و تعصب برای نگه داشتن آن چه که سالیانی از عمر خود را در آن وضع روانی قبلی سپری کرده است. اکنون می بیند که چهل یا پنجاه سالِ گذشته را بر آن وضع روانی زندگی کرده است و نمی تواند بپذیرد که ممکن است در همه آن سالیان طولانی، به خطا رفته باشد.
3- چگونه می توان آن همه سال عمر را برای خویشتن و برای مردم توجیه کرد که من در این مدت طولانی، به خطا رفته ام؟! اگر اینان متوجه شوند که خداوند نیرویی برای بازسازی و جبران گذشته به وسیله توبه و پشیمانی از خطاها عطا فرموده است که انسان را مانند یک متولد جدید در صحنه زندگی می آورد، در صدد بازسازی خویشتن برمی آیند و حیات خود را تجدید می کنند.
4- بیماری تکبّر و خودخواهی که مانع از هر خیر و صلاح انسانی است. «خودِ طبیعی حیوانی» همواره به صاحب خود تلقین می کند که راه همین است که تو می روی و هدف همین است که تو انتخاب می کنی!! به همین جهت، ندامت و تأسف هرگز سراغ مردم مبتلا به بیماری خودخواهی را نمی گیرد.
بدعت گذاران که بر مبنای هوی و هوس خود، دین را منحرف می کنند، نه بر یک برهان ثابت از خدا تکیه دارند و نه بر روشنایی یک حجت. غوطه خوردن در تخیلات و خودفریبی با مغالطه ها و سفسطه ها و گندم نمایی و جوفروشی برای دیگران، کار آن هاست. خدا جان آنان را در تاریکی ها و اضطرابات، گمراه فرموده است.
خداوند سبحان هیچ کس را به چیزی مانند قرآن اندرز نداده است، زیرا قرآن طناب (وسیله) محکم خداوندی برای چنگ زدن و صعود به درجات عالی کمالات است.
کتاب حیات بخش
بیان دستورات حیات بخش زندگی و عوامل بازدارنده حیات معقول، در قرآن مجید است. آفریننده دانای حیات با این عظمت ابعاد و حقایق، بدون نیاز به آن و بدون کم ترین انتظار سود از آن همه دستورات مربوط به تکامل و به ثمر رسانیدن شخصیت آدمی در این حیات، آن ها را نیز برای بندگانش عنایت فرموده است.
این سخن جای تردید نیست، ولی آن چه که باید مورد دقت قرار بگیرد، این است که باید بفهمیم راه شناخت این دستوراتِ منتهی به رشد نهایی و بازدارنده از آلودگی چیست؟ این راه در آغاز سوره مبارکه بقره، چنین بیان شده است: «هُدی لِلْمُتَّقِینَ».[11]یعنی این کتاب الهی، هدایت کننده و به ثمر رساننده شخصیت انسانی است که شخصیت خود را یافته و رساندن آن را به ثمر حقیقی خویش در گذرگاه ابدیت درک کرده و لزوم نگهداری و صیانت آن را از آلودگی ها به طور جدی دریافته باشد. معنای این اصل چنین است که اگر برای کسی هویت شخصیت مطرح نباشد، تقوا برای او مفهوم نیست و برای چنین شخصی، نه حجت های درونی مانند عقل و قلب به درد می خورَد و نه حجت های برونی مانند پیامبران و کتب الهی که برای آنان نازل شده است.
پی نوشت ها
[1] مقصود حدیث ثقلین که در حد تواتر میان شیعه و سنى نقل شده، این حدیث مىباشد: إنى تارک فیکم الثقلین: کتاب اللَّه و عترتى «من میان شما دو امانت با اهمیّت مىگذارم: کتاب خدا و عترتم که اهل بیت من مىباشند.»
[2] سوره نمل، آیه 88.
[3] سوره ق، آیه 15.
[4] سوره ابراهیم، آیه 48.
[5] سوره فصلت، آیه 11.
[6] سوره نمل، آیه 87.
[7] اسفار اربعه، صدرالمتألهین، ج 3، سفر اول، صص 110 و 111.
[8] سوره رحمن، آیه 29.
[9] تفسیر و نقد و تحلیل مثنوى، ج 2، ص 429.
[10] سوره بقره، آیه 7.
[11] همان سوره، آیه 2.